ru
Feedback
چـکـامـهـ زار 🌘📜

چـکـامـهـ زار 🌘📜

Открыть в Telegram

سر انجام به ادبیات روی آوردم؛ پیوسته پناهگاه کسانی‌ست که نمی‌دانند سر پُر شور خود را کجا بر زمین بگذارند. 2024/12/2

Больше
450
Подписчики
-224 часа
-37 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
تویی که این‌را می‌خوانی: ان‌شاءالله این انتظار هایت یک روز تمام شود إن‌شاءالله یک روز بیدار شوی و بزرگترين نگرانی‌ات، دیر رسیدن به یک قرار ساده باشد نه چیزی دیگری.

مرا به روز قیامت غمی که هست این است که روی مردم عالم دوباره باید دید...

از جهان مانده فقط جان که مرا ترک کند من چنانم که محال است کسی درک کند...

وقتی از پوچِ اندیشه‌های دیگران، تنگی نظرشان، حقارت دیدگاه‌هایش و پستی نیت هایشان و تعداد خطاهایشان کاملا آگاه می‌شوم، کم‌کم به چیزی که در سرشان می‌گذرد بی تفاوت می‌شوم.زیرا زمین مملو از آدم‌هایی است که ارزش هم صحبتی ندارند.

Repost from N/a
نصف سیگارت را که کشیدی بیا آنها را عوض کنیم،درخیابان های شهر نمیتوان همدیگر را بوسید…

یار آینده منِ؛زمانی که آمدی لطفا با دستانی پر بیا که شاید تو آخرین فرصت من به عشق شوی! زندگی به گونه‌ای سپری شده که تصور میکنم آخرین چیزی که به آن نیاز داشته باشم رابطه عشق باشد.ادم مناسب در زمان نامناسب نشو،ترجیحا این روزها سراغم نیا اما اگر آمدی مرا بشناس کمک کن که من نیز خودم را بشناسم،جزئیات مرا به خاطر بسپار و نیز به خودم بگو تا لذت ببرم از اینکه یک فرد تلاش می‌کند مرا بهتر از خودم بشناسد.کمک کن که گلستان شو و بتوانم از گل های خود لابه‌لای موهای تو بچینم.چسب زخم شو حتا اگر بعضی وقت قطره اشک شدی،غذای روحم شو و سیرم کن،حتا اگر گاهی زهرمار شدی،ساده کن همه چیز را.معجزه کن،معجزه شو،معجزه باش،تا بتوانیم از دردهای یگدیگر کمتر کنیم.

قشنگگگگ بوددد😭💘

‌ زیبا بود؛ اما آن روز که لباس سبزِ افغانی را بر تن کرده بود، انگار زیبایی معنای تازه‌ای پیدا کرده بود. دیگر تنها یک دختر نبود که در برابر چشمانم ایستاده باشد؛ شبیه تصویری بود که سال‌ها در گوشه‌ای از خیال پنهان مانده و ناگهان به حقیقت پیوسته باشد. آن لباس سبز، با آن ظرافت و شکوه، چنان بر قامتش نشسته بود که گویی رنگ سبز برای او آفریده شده بود؛ رنگی که وقار، لطافت و اصالتش را بیشتر آشکار می‌کرد. فِیشنِ دل‌ربایش ساده بود، اما آن‌قدر برازنده که نگاه را بی‌اختیار به سوی خود می‌کشاند. انگار هر تار و نقش آن لباس، قصه‌ای از زیبایی و نجابت او را روایت می‌کرد. میخکِ ظریفِ بینی‌اش، مثل نقطه‌ای کوچک اما درخشان بر چهره‌اش می‌نشست و چالِ گونه‌هایش، وقتی لبخندی آرام مهمان لبانش می‌شد، تمام دنیا را برای لحظه‌ای از یادم می‌برد. حجابش نیز زیبایی‌اش را پنهان نمی‌کرد؛ برعکس، به آن شکوهی آرام و دلنشین می‌بخشید؛ شکوهی که تنها از وقار یک انسان می‌آید. نمی‌دانم چه را باید بیشتر دوست می‌داشتم؛ آن نگاه آرامش را، آن لبخند کوتاه و پرمعنایش را، یا آن سادگیِ پر از جذابیتی را که بی‌هیچ تلاشی دل می‌برد. او از آن آدم‌هایی بود که زیبایی‌شان تنها در چهره نیست؛ در حضورشان است، در رفتاری که دارند، در آرامشی که با خود می‌آورند. آن لحظه فهمیدم بعضی تصویرها فقط دیده نمی‌شوند؛ در دل حک می‌شوند. و او، با آن لباس سبز، آن حجاب زیبا، آن چالِ گونه و آن لبخند آرام، یکی از همان تصویرهایی شد که حتی گذر زمان هم نمی‌تواند از خاطره پاکش کند. برای ساداتم💘🥹💚

و اما تعریف او😭💔
و اما تعریف او😭💔

تعریف دیگران 🥲💘
+1
تعریف دیگران 🥲💘

مثلا وقتی تعریف می‌کند...🚶‍♀😂💔
مثلا وقتی تعریف می‌کند...🚶‍♀😂💔

می‌گفت: نمیدانم تاوان این روسری که تو برای من برداشتی چه خواهد بود. اما وقتی موهایت را درحال رقص با باد دیدم، فهمیدم بی شک قاتل من خواهند شد...

Repost from N/a
تجربه ثابت کرده: بعضی از آدما تا زمانی مراعاتت را میکنند که فکر میکنند شاید برای شان منفعتی داری، یا میتوانی تاثیرِ در زندگیشان بگذاری اما اگر از این تصور یا انتظار گذر کنند ممکن است چهره و رفتارِ از شان ببینی که حتی تصورش هم نمیکردی شاید حتی ۱۸۰ درجه برعکس ورژن قبلی و اینجاست که حسابی جا میخوری…! حقیقت تلخ...

چنان خسته هستم و که با صد سال خواب کردن هم رفع نمیشه

به سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید _حافظ

خدایا من زیادی حسودم، لطفا در چشم بقیه او را مثل قورباغه نشان بده.

ولی من به کسی که در خیابان از پهلویت رد میشود هم حسودیم میشود بزرگوار.

sticker.webp0.40 KB

محبوب من، نیمه شب است و قلبم درد میکند، انگار که مرا ذره ذره آب میکند، ای کاش کنارم بودی و با لحن گیرایت برایم میگفتی؛ هیس آرام باش، من کنار توام و همه چیز آمن و امان است....
#بانو_فقیرزاده