Anonimo
Открыть в Telegram
39
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+430 дней
Архив постов
39
به سرخی غربت..
پیراهنی خونین و دوست داشتنی به تن داشت ،..گاهی سوت میزد و قدم زنان مانند کودکی شاد برای خودش می پلکید،..گاهی هم در تاریکی شب مینشست وزانوی غم بغل می گرفت....تنها تعلقش به موسیقی هایش بود و دردی که مانند عذاب در قبر میگذشت...دنیا برق خود را در چشمان ماتم زده اش می باخت ولی جانی به لبخند محافظه کارانه اش... هرچقدر هم که محبوب وموفق بود ، هرچند در جایگاه آرزوی بسیاری ایستاده بود. هنوز کودکی بود کسی دست هایش را دوست نداشته بود ، کسی نبود که رهایش نکرده باشد...به پروردگارش از ناچاری شکایت میکرد وته دلش جز شکستگی وپذیرش چیزی نداشت ...حتی اگر کسانی دوستش داشتند یا تحسینش میکردند ولی در کنارش نبودند ،..انگار وظیفه ای جز نگریستن وتحمل خونریزی های درون وبیرونش نداشت...میخندید، صحبت هم میکرد، تقریبا موفق هم بود ولی تعلق نداشت... انگار کنار پروردگارش نشسته بود که نادیده گرفته شوند ، شکایت بشنوند ولی دلی همراهشان نباشد جز این لباس سرخ...نه؟..anonimo؟
39
داستان هنوز ادامه دارد... صاحب خانه خودتان اینجاست ، راه بسیار طولانی برای آموختن زندگی پيموده است ...همچنان گاه و بی گاه موج های غم دستی بر سر و رویش میکشند ولی... کودکان وجودتان را آبنات میدهد، حتی برای کودک خودش...برایش دست به قلم میشود و نقاشی میکند ، اشک هم گاهی برای تسکین هایش... هرگز از وفاداری و شوالیه سپیدش شاکی نبود... برای شدنی کردن ناشدنی ها ساخته شده بود ، برای موج ظرافت شفقت هایش ، برای آموختن... از هیچ و پوچ دریای گنجینه هایش را ساخت.. از غربتش به غریبان پناه داد... و اراده اش را تکه تکه لمس کرد و کنار هم قلعه ای ساخت... کسی یا جایی برای تعلق هنوز ندارد ، شاید قلبی برای دوست داشتن اش هنوز نمی تپد ، ولی همیشه وفادار بر نت های موسیقی هایتان می ماند... ترس هایش را در آغوش میگیرد و چراغ های راهتان را روشن میکند، حتی اگر چراغ های راه خودش را تاریک تر از تاریکی آفریده باشند... هنوز مرا میخوانید؟..نه؟.. Anonimo?.
39
سکوت همیشه صدای بلندتر از کلمات دارد ولی وقتی نوبت به سخن و شکایت دل با پروردگار میشود، از هزار سکوت هم خونین تر است عزیزانم...
39
هرگز خیانت نکرده ام پروردگارا.... گناه بسیار کرده ام ولی کسی را رها نکرده ام... امیدی را ناامید نکردم...وفاداری ام را نفروختم....به کدام گناه ریسمان های قلبم را بریدند؟..به کدامین گناه رها شده ام؟... لیاقت یک خداحافظی هم نداشتم که از چشم به انتظاری بند بند روحم شکاف بردارد؟...
