𝙡𝙪𝙣𝙖𝙧
Открыть в Telegram
یـہ روح گمشـدهم کـہ هیچکس دنبالش نیومـد… پسخودموتو𝙡𝙪𝙣𝙖𝙧جا گذاشتم، شبیـہ قهوهے سردے کـہ یـہ عمر رو میز مونـد؛ تلخ، تنها، بیصـدا… فـقط نوشتم، چوט دیگـہ خستهم از صـدا زدن ! سولے | 𝙡𝙪𝙣𝙖𝙧
Больше187
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-2230 дней
Архив постов
187
تو در خوابی… و من، مثل ماهِ خاموشی که دورِ زمین میگرده، چشم ازت برنمیدارم ! نه از دلتنگی، از ترس ترسِ همون لحظهای که بیدار شی و من دیگه نباشم توی چشمات چشمهام میسوزن اما پلک نمیزنم، که نکنه میون یه چشم بر هم زدن تو ازم پیشم بری، تو که شدی همهی وجوم… من از تموم شدن نمیترسم، از بیصدا تموم شدن میترسم از اونجایی که یه روز بیدار شم و دیگه تو نباشی، بدون خداحافظی… فقط یه جای خالی، که اسم تو رو زمزمه میکنه بیهیچ جوابی…
