ru
Feedback
ریسمــان‌

ریسمــان‌

Открыть в Telegram

حرکت فکری‌ست که الهی در صدق باشد و نور✨🌱

Больше
422
Подписчики
Нет данных24 часа
-27 дней
-230 дней
Архив постов
حیلت رها کن عاشقا... #بیکلام ریسمان

بارها ازم پرسیدند: چه خوبی‌هایی داری؟ قبلا می‌تونستم چند تا صفتی که دیگران در موردم می‌گفتن رو بگم. اما همین چند روز پیش که دوستم ازم پرسید: تو چه صفتی رو در خودت بارز می‌بینی؟ گفتم: هیچ صفتی، چون تهش خودم خبر دارم که یه جایی از کارم می‌لنگه. پس نمی‌تونم مطمئن بگم که فلان ویژگیِ خوب رو دارم. آخرین باری که با این پرسش روبرو شدم، به نظرم پاسخ بهتری داشتم: اینکه می‌دونم چه ویژگی‌هاییم خوبه و کارم کجاها می‌لنگه خوبه. خودم رو مُتَّصِف به این ویژگی‌ها نمی‌کنم اما متصل بهشون باقی می‌مونم تا بدونم که احتمال لغزیدن هست و حواسم رو جمع کنم. از طرفی، پذیرفتم که مجموعه‌ای از صفات متضاد هستم. مثلاً بخشنده هستم اما انتقام‌گیرنده هم هستم، که هر دو ذاتاً صفات بد یا خوبی نیستند. بلکه باید به اندازه و در جایِ درست آشکار بشن. پس می‌خوام عادل ( عدل به معنای حد وسط در بین افراط و تفریط و قرار گرفتن هر چیزی در جایگاه متناسب خود است) و منصف باشم. ریسمان

sticker.webp0.03 KB

‌the toll عوارض، هزینه، بها
+5
‌the toll عوارض، هزینه، بها

بها #بیکلام ریسمان

تجربه بهم می‌گه: حواست باشه وقتی غمگینی به کی پناه می‌بری چون اون آدم یا غریبه‌ترین آدمِ زندگیت می‌شه یا آشناترین آدمِ زندگیت، که در هر صورت هیچوقت نمی‌تونی خودش و ردِ پاش رو توی زندگیت فراموش کنی... ریسمان

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی #حافظ #بیکلام ریسمان

ریسمان امروز: زنجیر‌ه‌ی اول صبح این اولین پیامی بود که خواندم:⚡✨ قُلْ؛ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ إِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ (زمر، ۵۳) 🌌 | چاهِ‌یوسُف | بگو: «ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را می‌آمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است. زنجیره‌ی دوم 🌱 مردمان را در خواب کشتن، گناهِ عظیم است. مهابهاراتا، ترجمهٔ میرغیاث الدین علی قزوینی، کتابخانه طهوری، ۱۳۵۸، ج ۲ ، ص۴۸۴ مشق بیدل اما تعبیرم از این پیام: زخم‌هاست که به ما موهبت هوشیاری می‌دهد و به زندگی ارزش می‌دهد. زخم خوردن در خواب این فرصت را حتی به قدر لحظه‌ای قبل از مرگ، از ما می‌گیرد. و این است که گناه بزرگی‌ست. چون گناه، پوشاندن و مانع شدن از آگاهی‌ست. به یاد آن سخنان حقوقی در هنگام بازداشت مجرم افتادم که جرمش را یادآوری می‌کنند و همچنین یادآور می‌شوند که می‌توانید در دادگاه از خود دفاع کنید. یا به یادآوری‌های لحظه‌ی مرگ که شاید در واپسین لحظات از بن تاریکی‌ها، روشنی برخیزد. زنجیره‌ی سوم 🌱 کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره؟ ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟ #حافظ ریسمان

ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست جور تو از آنکشم که روی تو نکوست #ابوسعید_ابوالخیر #بیکلام ریسمان

sticker.webp0.35 KB

- گمش کرده‌ام. - تا کجا دنبالش گشتی؟ - گاهی در جذبه‌ی آدمی و گاهی در آنچه در آدمی مرا می‌آزارد، در موسیقی؛ با بال‌های خیال در آسمانِ احساس به پرواز درمی‌آیم و خاطراتی از او در من جوانه می‌زند که هم غریبند و هم آشنا، در کتاب‌ها؛ لابلای تصورم از نویسنده، نقش اول و یا فرعی‌ترین نقش و یا حتی نقشی که جای خالی‌ش را حس می‌کنم، در طبیعت؛ جوری دیگر جستجویش می‌کنم. در جاهای دیگر، از اسارت چه در مهر و چه در دشمنی می‌ترسم اما در طبیعت احساس امنیت و آزادی می‌کنم، زیبایی و شکوه می‌بینم و می‌خواهم در آن حل بشوم. چه شکار باشم چه شکارچی، چه گل باشم و‌ چه خار... -سفری دراز داری و عمری کوتاه. - می‌دانم اما ترسم از این نیست. می‌ترسم که آرزوهای دراز بر پاهایم بند شوند، مستی در شادی‌ها و خمودی در غم‌ها مرا از سفر بازدارد و حسرت یافتنش را به گور ببرم. - قصه عشق را نهایت نیست صبر پیدا و درد پنهانی ریسمان

sticker.webp0.13 KB

آهسته از آلبوم بندهای قلب #بیکلام ریسمان

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم بر آنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش‌انگیزند تا دریابم، شگفتی کنم بازشناسم که‌ام که می‌توانم باشم که می‌خواهم باشم؟ تا روزها بی‌ثمر نماند ساعت‌ها جان یابد لحظه‌ها گران‌بار شود هنگامی‌که می‌خندم هنگامی‌که می‌گریم هنگامی‌که لب فرو می‌بندم در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا که راهی‌ست ناشناخته پُر خار، ناهموار راهی که باری در آن گام می‌گذارم که قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم بی‌آنکه دیده باشم شکوفایی گل‌ها را بی‌آنکه شنیده باشم خروش رودها را بی‌آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات اکنون مرگ می‌تواند فراز آید اکنون می‌توانم به راه افتم اکنون می‌توانم بگویم که زندگی کرده‌ام. #مارگوت_بیکل ریسمان

گمان می‌کردم این بی‌انصافی‌ست که تنها یادت، جای حضورِ تازه‌ات را بگیرد. اعتراض بلندم به زندگیِ بدونِ تو، تبدیل به جنگ خاموشی
گمان می‌کردم این بی‌انصافی‌ست که تنها یادت، جای حضورِ تازه‌ات را بگیرد. اعتراض بلندم به زندگیِ بدونِ تو، تبدیل به جنگ خاموشی شد، به هر تازه‌ای «نه» می‌گفتم، هر روز لباسی نو را به تن اسکلت کهنه‌ی زندگی می‌کردم که سبب رنجش دیگران نباشم. تا شاید در این تظاهر دلیلی واقعی برای ادامه یافتنم بیابم... تو را بیشتر از همیشه می‌خواهم و در این خواستن از هر لحظه‌ای که داشتمت، حضوری تازه متولد می‌شود... دلیل ادامه دادنم، همین حضورِ بی‌پایان است از من و تو... ریسمان

یه عبارت ارزشمند یاد گرفتم، تکه کلامم شده؛ «جهلِ آموخته»، یعنی از ندانسته‌هامون هم می‌آموزیم، باید بدونیم چه چیزهایی رو نمی‌دونیم... گاهی حس می‌کنم تموم دردهایی که می‌کشم سر همون ادعاهای پوچِ «می‌دانم‌ها»ست. این یه قانونه: هر ادعایی به بوته‌ی آزمایش درمیاد تا حقیقت روشن بشه. خیلی جاها گفتم: می‌فهمم، می‌دونم و غلط گفتم. من رو برای این نادونی ببخشید! ببخشید که براتون اصالت قائل نشدم. رفیق! امشب به سوگ جدایی نشستی. نمی‌گم: «می‌فهمم» چون تویی و من نیستی... فقط می‌تونم بگم: دوستت دارم، با شادیت شادم و با غمت غمگین. از او که می‌خنداند و می‌گریاند می‌خوام که دلت به قوّت حضورِ قشنگش، قوی و آروم بشه.🖤 ریسمان

#بیکلام ریسمان

نگاهم بهت بود، یه لبخند از ته دل روی صورتم داشتم، خیلی راحت باهات حرف می‌زدم، بدون اینکه به انتخاب کلمه‌ی بعدیم فکر کنم، هی ح
نگاهم بهت بود، یه لبخند از ته دل روی صورتم داشتم، خیلی راحت باهات حرف می‌زدم، بدون اینکه به انتخاب کلمه‌ی بعدیم فکر کنم، هی حرف می‌زدم و همینطور لبخندم عمیق‌تر می‌شد و بیشتر احساس سبکی می‌کردم، انگار حرف‌هام چشمه‌ی زمزمی بود که بالاخره از زیر پای بچه‌ی تشنه‌ی هاجر جوشید و آتش دل هاجر رو سرد کرد. نمی‌دونم چی شد یهو پریشون از خواب بیدار شدم، هیچکدوم از حرف‌هام رو یادم نبود... مراسم روز عرفه شروع شده بود، رفتم توی حیاط، صحیفه‌ی سجادیه رو باز کردم، چشمام تار می‌دید، انگار بی‌سواد بودم به سختی کلمات از دهنم خارج می‌شد، گنجشک‌ها اما به راحتی آواز می‌خوندند، بغض گلوم رو فشار می‌داد... حضرت آدم (ع) چهل روز از دوری بهشت گریه کرد و‌ روز عرفه خدا جبرئیل رو براش فرستاد تا کلام توبه و راه بازگشت رو بهش نشون بده. روز عرفه حضرت ابراهیم (ع) به جبرئیل، گفت: عَرِفتُ، عَرِفتُ (شناختم، شناختم). خدایا! غبار به روی دل و عقلم نشسته، «آن هنگام که افکار از تو غافلند، دلم را چنان مملو از نور طاعتت و محو شوق لقایت ساز که ابداً از هول مرگ و غوغاى قیامت باک نداشته و ترسى و هراسى به قلبم راه نیابد.» ریسمان

غزلی برای نگار #بیکلام ریسمان