ریسمــان
الذهاب إلى القناة على Telegram
422
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
422
بارها ازم پرسیدند: چه خوبیهایی داری؟
قبلا میتونستم چند تا صفتی که دیگران در موردم میگفتن رو بگم.
اما همین چند روز پیش که دوستم ازم پرسید: تو چه صفتی رو در خودت بارز میبینی؟
گفتم: هیچ صفتی، چون تهش خودم خبر دارم که یه جایی از کارم میلنگه. پس نمیتونم مطمئن بگم که فلان ویژگیِ خوب رو دارم.
آخرین باری که با این پرسش روبرو شدم، به نظرم پاسخ بهتری داشتم:
اینکه میدونم چه ویژگیهاییم خوبه و کارم کجاها میلنگه خوبه. خودم رو مُتَّصِف به این ویژگیها نمیکنم اما متصل بهشون باقی میمونم تا بدونم که احتمال لغزیدن هست و حواسم رو جمع کنم. از طرفی، پذیرفتم که مجموعهای از صفات متضاد هستم. مثلاً بخشنده هستم اما انتقامگیرنده هم هستم، که هر دو ذاتاً صفات بد یا خوبی نیستند. بلکه باید به اندازه و در جایِ درست آشکار بشن. پس میخوام عادل ( عدل به معنای حد وسط در بین افراط و تفریط و قرار گرفتن هر چیزی در جایگاه متناسب خود است) و منصف باشم.
ریسمان
422
ریسمان امروز:
زنجیرهی اول
صبح این اولین پیامی بود که خواندم:⚡✨
قُلْ؛ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ
لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ
إِنَّ اللهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً
إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ
(زمر، ۵۳)
🌌
| چاهِیوسُف |
بگو: «ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید! از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همه گناهان را میآمرزد، زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.
زنجیرهی دوم 🌱
مردمان را در خواب کشتن، گناهِ عظیم است.
مهابهاراتا، ترجمهٔ میرغیاث الدین علی قزوینی، کتابخانه طهوری، ۱۳۵۸، ج ۲ ، ص۴۸۴
مشق بیدل
اما تعبیرم از این پیام:
زخمهاست که به ما موهبت هوشیاری میدهد و به زندگی ارزش میدهد. زخم خوردن در خواب این فرصت را حتی به قدر لحظهای قبل از مرگ، از ما میگیرد. و این است که گناه بزرگیست. چون گناه، پوشاندن و مانع شدن از آگاهیست.
به یاد آن سخنان حقوقی در هنگام بازداشت مجرم افتادم که جرمش را یادآوری میکنند و همچنین یادآور میشوند که میتوانید در دادگاه از خود دفاع کنید.
یا به یادآوریهای لحظهی مرگ که شاید در واپسین لحظات از بن تاریکیها، روشنی برخیزد.
زنجیرهی سوم 🌱
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره؟ ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟
#حافظ
ریسمان
422
- گمش کردهام.
- تا کجا دنبالش گشتی؟
- گاهی در جذبهی آدمی و گاهی در آنچه در آدمی مرا میآزارد، در موسیقی؛ با بالهای خیال در آسمانِ احساس به پرواز درمیآیم و خاطراتی از او در من جوانه میزند که هم غریبند و هم آشنا، در کتابها؛ لابلای تصورم از نویسنده، نقش اول و یا فرعیترین نقش و یا حتی نقشی که جای خالیش را حس میکنم، در طبیعت؛ جوری دیگر جستجویش میکنم. در جاهای دیگر، از اسارت چه در مهر و چه در دشمنی میترسم اما در طبیعت احساس امنیت و آزادی میکنم، زیبایی و شکوه میبینم و میخواهم در آن حل بشوم. چه شکار باشم چه شکارچی، چه گل باشم و چه خار...
-سفری دراز داری و عمری کوتاه.
- میدانم اما ترسم از این نیست. میترسم که آرزوهای دراز بر پاهایم بند شوند، مستی در شادیها و خمودی در غمها مرا از سفر بازدارد و حسرت یافتنش را به گور ببرم.
- قصه عشق را نهایت نیست
صبر پیدا و درد پنهانی
ریسمان
422
پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایشانگیزند
تا دریابم، شگفتی کنم
بازشناسم کهام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم؟
تا روزها بیثمر نماند
ساعتها جان یابد
لحظهها گرانبار شود
هنگامیکه میخندم
هنگامیکه میگریم
هنگامیکه لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پُر خار، ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهادهام
و سر بازگشت ندارم
بیآنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بیآنکه شنیده باشم خروش رودها را
بیآنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کردهام.
#مارگوت_بیکل
ریسمان
422
گمان میکردم این بیانصافیست که تنها یادت، جای حضورِ تازهات را بگیرد.
اعتراض بلندم به زندگیِ بدونِ تو، تبدیل به جنگ خاموشی شد، به هر تازهای «نه» میگفتم، هر روز لباسی نو را به تن اسکلت کهنهی زندگی میکردم که سبب رنجش دیگران نباشم.
تا شاید در این تظاهر دلیلی واقعی برای ادامه یافتنم بیابم...
تو را بیشتر از همیشه میخواهم و در این خواستن از هر لحظهای که داشتمت، حضوری تازه متولد میشود...
دلیل ادامه دادنم، همین حضورِ بیپایان است از من و تو...
ریسمان
422
یه عبارت ارزشمند یاد گرفتم، تکه کلامم شده؛ «جهلِ آموخته»، یعنی از ندانستههامون هم میآموزیم، باید بدونیم چه چیزهایی رو نمیدونیم...
گاهی حس میکنم تموم دردهایی که میکشم سر همون ادعاهای پوچِ «میدانمها»ست.
این یه قانونه: هر ادعایی به بوتهی آزمایش درمیاد تا حقیقت روشن بشه.
خیلی جاها گفتم: میفهمم، میدونم و غلط گفتم.
من رو برای این نادونی ببخشید! ببخشید که براتون اصالت قائل نشدم.
رفیق! امشب به سوگ جدایی نشستی. نمیگم: «میفهمم» چون تویی و من نیستی...
فقط میتونم بگم: دوستت دارم، با شادیت شادم و با غمت غمگین. از او که میخنداند و میگریاند میخوام که دلت به قوّت حضورِ قشنگش، قوی و آروم بشه.🖤
ریسمان
422
نگاهم بهت بود، یه لبخند از ته دل روی صورتم داشتم، خیلی راحت باهات حرف میزدم، بدون اینکه به انتخاب کلمهی بعدیم فکر کنم، هی حرف میزدم و همینطور لبخندم عمیقتر میشد و بیشتر احساس سبکی میکردم، انگار حرفهام چشمهی زمزمی بود که بالاخره از زیر پای بچهی تشنهی هاجر جوشید و آتش دل هاجر رو سرد کرد. نمیدونم چی شد یهو پریشون از خواب بیدار شدم، هیچکدوم از حرفهام رو یادم نبود...
مراسم روز عرفه شروع شده بود، رفتم توی حیاط، صحیفهی سجادیه رو باز کردم، چشمام تار میدید، انگار بیسواد بودم به سختی کلمات از دهنم خارج میشد، گنجشکها اما به راحتی آواز میخوندند، بغض گلوم رو فشار میداد...
حضرت آدم (ع) چهل روز از دوری بهشت گریه کرد و روز عرفه خدا جبرئیل رو براش فرستاد تا کلام توبه و راه بازگشت رو بهش نشون بده.
روز عرفه حضرت ابراهیم (ع) به جبرئیل، گفت: عَرِفتُ، عَرِفتُ (شناختم، شناختم).
خدایا! غبار به روی دل و عقلم نشسته، «آن هنگام که افکار از تو غافلند، دلم را چنان مملو از نور طاعتت و محو شوق لقایت ساز که ابداً از هول مرگ و غوغاى قیامت باک نداشته و ترسى و هراسى به قلبم راه نیابد.»
ریسمان
