ru
Feedback
هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار

هنوز نمی‌دانم‌‌ | الهه افشار

Открыть в Telegram

اینجا از زندگی می نویسم.

Больше
Иран131 711Категория не указана
374
Подписчики
+124 часа
+27 дней
+130 дней
Архив постов
چیز زیادی نمی‌خواستم من که چیز زیادی از این دنیا نمی‌خواستم. من تمام کودکی‌ام را عشق ورزیده‌ام. و دوست داشتم تمام آدم‌ها را... حتا آن هنگام که تلخ‌گویی‌هایشان مرا می‌آزرد. هنوز هم آدم‌ها را با یک سلام می‌بخشم و فراموش می‌کنم که همین دیروز با من چه کرده‌اند... من! منی که برای تمام پرنده‌های مهاجر دست تکان داده‌ام من، همان کودکی‌ام، که بازگشت پرستوها را پای کوفته‌ام و هر روز به میزبانی‌شان به بام خانه جهیده‌ام و از شوق به هوا پریده‌ام... من که چیز زیادی از این دنیا نمی‌خواستم... مرا، تنها گرمای دستی که به صداقت دستم را می‌گرفت و به‌نجوا در گوشم می‌گفت «نترس! من اینجام» کافی بود... آه! ای حسرت همیشگی... ای رویای دست‌نیافتنی و ای آرزوی محال در میان آدمیان روزگار... تو کجایی؟! نویسنده و گوینده: حمید ضیایی 🖋️ حافظه‌ی کوتاه مدت درخت ✅با همین آدرس در تلگرام، ایتا و بله می‌توانید مرا دنبال کنید: 🆔@h_ziaee46

نسخه‌های مهربان بهم یه رژیم پیشنهاد داد. نه اینکه همین‌طوری، بی‌مقدمه. رفتم پیشش و ازش کمک خواستم. راست می‌گن کمک خواستن شجاعانه‌ترین کار دنیاست. خوابیدم روی تخت ماساژ، روبه‌روی پنجره‌ای که به حیاط باز می‌شد. می‌دونه که فقط برای ماساژ نمی‌رم پیشش. بعضی گره‌ها فقط به دست اون باز میشه. وقتی از پیشش برمی‌گردم، فقط گردن‌دردم بهتر نیست؛ بهتر نفس می‌کشم، فکم منقبض نیست، خوش‌اخلاق‌تر و عاقل‌ترم! یک ساعت تمام حرف زدیم. خندیدیم. خاطره تعریف کردیم و حرف‌های تکراری زدیم. خیلی وقت‌ها من گریه کردم. به این گریه‌ها عادت داره. هول نمی‌شه. نصیحت نمی‌کنه. اما حرکت دستش کندتر می‌شه و دوستانه‌تر...با مقادیر زیادی کورتیزول و اشک و درد به ملاقاتش می‌رم و با بوی گلاب و عطر زیتون و انبوهی سروتونین به خونه برمی‌گردم. گفته بود:«یک پیمانه جو پوست‌کنده رو در هفده پیمانه آب بجوشونم؛ اون‌قدری که جوها شکفته بشه. بعد از صافی رد کنم و هر روز صبح یک لیوان از این آبِ جو را با یک قاشق عسل بخورم.» یک کرم دست‌ساز هم برایم کنار گذاشته؛ با کلی باید و نباید. خیلی از این باید و نبایدها رو انجام نمی‌دم. اما همین که می‌دونم وقتی دارم خودم خودمو می‌خورم، به جز رفتن سراغ قرص و دارو گزینه‌های مهربون‌تری هم دارم، سه هیچ از خودم در هفتهٔ قبل جلوترم. این‌بار وقتی گوشه‌ی رینگ گیر افتادی، دستت را توی جیبت کن و سوت‌زنان از زمین خارج شو. گاهی راه نجات بیرون رینگه؛ جایی در شیشه‌های آبِ جو، روی تخت ماساژ، یا در دستان آشنای یک دوست. #الهه_افشار

Rastaak - Nescafe [SevilMusic].mp37.72 MB

پیلی را آوردند بر سرِ چشمه‌ای که آب خورَد. خود را در آب می‌دید و می‌رمید. او می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد، نمی‌دانست که از خود می‌رمد. همه اخلاقِ بد، از ظلم و کین و حسد و حرص و بی‌رحمی و کبر، در توست نمی‌رنجی. چون آن را در دیگری می‌بینی، می‌رمی و می‌‌رنجی! مولانا فیه‌ما‌فیه

هر کسی را که می‌بینی در حال مبارزه با جنگی در درون خودش است که تو از آن بی‌اطلاعی. با دیگران مهربان باش. رابین ویلیامز
هر کسی را که می‌بینی در حال مبارزه با جنگی در درون خودش است که تو از آن بی‌اطلاعی. با دیگران مهربان باش. رابین ویلیامز

قصه‌دار کردن روزها را دوست دارم؛ به اندازه‌ی مربای آلبالو؛ به اندازه‌ی با صورت خوابیدن روی سمت خنک بالش، به اندازه‌ی روزهای اول آشنایی، به اندازه‌ی پابرهنه راه رفتن روی شن، به اندازه‌ی چیدن گیلاس و توت و زردآلو از درخت، به اندازه‌ی مزه‌ی گردوی تازه، به اندازه‌ی نگاه کردن به ابرها. قصه‌دار کردن روزها از معدود کارهایی‌ست که به زندگی‌ام معنا می‌دهد. کجای بیدار شدن و خوابیدن و پختن و کار کردن و درس خواندن و بزرگ شدن شگفت‌انگیز است اگر نشود برایشان قصه ساخت؟ اگر نتوان رازی را در پختن و شستن و خواندن و جنگیدن و مُردن کشف کرد، اگر همه‌چیز همین باشد که هست، چقدر دوستش ندارم. پس هزار تا قصه می‌سازم؛ برای تمیز کردن گاز و شستن ملافه‌ها، برای کنار آمدن با نداشته‌ها، برای تکراری نشدنِ تکراری‌ها، برای تحمل بار هستی، برای زندگی، برای عشق. قصه ساختن، شکل کوچک من است برای مقاومت؛ برای اینکه جهان، با همه‌ی بی‌رحمی‌اش، نتواند همه‌چیز را به «همین که هست» تقلیل بدهد. وقتی زورم به بی‌رحمیِ دنیا نمی‌رسد، شروع می‌کنم به قصه‌دار کردن روزها. #الهه_افشار

من یک متنی نوشتم مدتها قبل در ستایش اولین دیس‌لایک. اما الان برام سواله که با ادامه دادن مشکل داشتن یا کار تخصصی؟ یا شاید برداشتشون ازین متن درجا زدن و رشد نکردنه؟ ممکنه حستون رو از خوندن این متن با ما به اشتراک بزارید؟

Repost from N/a
جهان وام‌دار کسانی است که ادامه میدهند آدمی را میشناسم که ده سال است هر روز ساعت خاصی آنلاین میشود وشروع میکند به نوشتن. خیلی‌ها مثل من اوایل با شوق و ذوق و تمرکز و مستمر و بعدها گاه و بیگاه به او ملحق می‌شوند. بعد هم مدتی فراموشش میکنند اما وقتی دوباره یاد نوشتن می‌افتند و برمیگردند به آن آدرس اینترنتی قبلی، میبینند او هنوز آنجاست. نشسته است و مینویسد. جور دیگر. از چیزهای دیگر. اما مینویسد و آنجاست. همین برای یک آدم کافیست. دیدن این که یک نفر یک کار حتی خیلی ساده و کوچک را سالهاست که ادامه میدهد. چنین کاری به نظرم از یک حرکت بزرگ یکباره موثرتر و مهمتر است. چند وقت پیش به رییس سابق‌ترم پیام دادم. دنبال متنی بودم که در کانالشان خوانده بودم و پیدا نمیکردم. لطف کرد و برایم فرستاد. یک لحظه یادم آمد ایشان دارند کاری را از بیست سال پیش ادامه میدهند. برایش نوشتم که خوشحالم و تحسینش میکنم. نوشتم متشکرم که چراغ این کار را هنوز روشن نگه داشته است. به خاطر صدها جوانی که پیش او کار یاد گرفته‌اند و نان به خانه برده‌اند و حالا هر کدام جایی از دنیا مشغول ادامه دادن هستند. گفت از تابستان همان سالی که در چاپخانه پیش دوست پدرش کار میکرده عاشق چاپ و نشر شده است. و حالا عاشقانه کار میکند. این جور آدمها به نظرم ارزشمند هستند. من وقتی میبینم یک نوجوان دوازده ساله که شاگرد چاپخانه بوده حالا مدیرعامل یک انتشارات بین‌المللی است، میگویم هنوز هم میشود گفت کار نیکو کردن از پر کردن است. من با دیدن مردی که پانزده سال است سر سه راهی جنگل، ذرت میفروشد احساس میکنم میشود به اینجا گفت خانه. حین رد شدن از روبروی مغازه آقا معصوم و دیدنش در پشت پیشخوان گمان میکنم هنوز میشود عددی که شناسنامه ام نشان میدهد را جدی نگرفت. وقتی مادربزرگهای محله قدیمی‌مان سر راهم را میگیرند و از خاطرات بچگی‌ام تعریف میکنند گمان میکنم میشود به زندگی دل بست. و وقتی میشنوم سودابه فضایلی رمان صداع را چهل سال بعد از نوشتنش منتشر کرده یا محمد قاضی ترجمه‌اش از دُن کیشوت را چند دهه بعد دوباره بازنویسی و منتشر کرده است با خودم میگویم میشود به تعهد آدمها مطمئن بود حتی با گذشت نیم قرن. نمیدانم نسل بچه‌های 1400 وقتی به اواخر نیم‌قرن اول زندگیشان برسند آیا چیزهایی برای چسبیدن خواهند داشت؟ خاطراتی از ادامه دادن خواهند داشت؟ جاهایی خواهد بود که بچه‌های پنجاه ساله بگویند دهها سال است آنجا را میشناسند؟ و کسانی که هر وقت بروند سروقتشان میدانند هنوز آن یک کار همیشگی را میکند؟ #کتاب #روزنوشت مریم شیرازی | ۷ مهر ۱۴۰۵ https://t.me/baramapodcast

می‌گه: هیچی تو دنیا مثل نواختن کمانچه حالمو خوب نمی‌کنه. می‌گم: احتمالا یه عالم گزینه دیگه هم هست که هنوز تجربه نکردی. براتون از ته دلم آرزو می‌کنم، دنیا بهتون فرصت تجربه چیزهایی رو که براش ساخته شدین رو بده.

چقدر خوب  اون لباس قرمز که همه می‌گفتن به سِنِت نمیاد رو خریدی و هر روز پوشیدی. چقدر خوب یه مدت اون ماشینی که خیلی دوست داشتی رو سوار شدی. چقدر خوب که زیاد سفر رفتی. چقدر خوب که از معاشرت، از تجربه‌های تازه، از نو شدن نترسیدی. چقدر خوب که به آدما اجازه دادی قلبت رو لمس کنن و قلبشون رو لمس کنی. چقدر خوب که به لبخندها و به حرف‌های ساده اجازه‌ی بروز دادی. چقدر خوب که هیچ فیلمی رو نزاشتی بعدا ببینی. هیچ ترانه‌ای رو نزاشتی بعدا بشنوی. هیچ شهری رو نزاشتی بعدا ببینی. چقدر خوب که هیچ سفری، هیچ ملاقاتی، هیچ دوست داشتنی، هیچ بوسه‌ای و هیچ آغوشی رو موکول نکردی به بعد. چقدر خوب که تا تونستی تلاش کردی، خندیدی، گریه کردی، افتادی، بلند شدی. چقدر خوب که تا تونستی زندگی کردی. چقدر خوب که هیچی رو نزاشتی برای بعد. تو خوب می‌دونستی بعدنی وجود نداره. #الهه_افشار

دارم عکسِ! تابلوی مونالیزا را تماشا میکنم.( یه وقت فکر نکنید خود تابلو رو تماشا می‌کنم.) چند بار روی لب‌ها و چشم‌های زن زوم می‌کنم تا ببینم چرا بیشتر از آن لبخند مرموز، اندوه می‌بینم. دست به دامن ویکی پدیا می‌شوم: «یکی از جنبه‌ هایی که مونالیزا را از سایر آثار متمایز میکند، لبخند مرموزی است که بر چهره او نقش بسته است. این لبخند به‌ قدری با ظرافت خلق شده که میان شادی و اندوه در نوسان است و بینندگان را به تفکر واداشته و آنها را مشتاق می‌کند تا معنای واقعی آن را کشف کنند. این کیفیت رازآلود، یکی از دلایل اصلی محبوبیت پایدار و جذابیت همیشگی این نقاشی بوده است. نمایش شادی آمیخته با غم در لبخند مونالیزا بازتابی از واقعیت تلخ و شیرین زندگی است و تضاد بین ظاهر بیرونی و احساسات درونی را نشان میدهد. مونالیزا، با نگاهی متفاوت، درسی از وقار و تنهایی به ما می‌آموزد.» و در ادامه قصه زندگی مونالیزا را می‌خوانم. قصه‌ی رنج‌ها و خوشی‌هایش را. لبخند مونالیزا یعنی آدمیزاد در اوج سرور، خرده‌غم‌هایی دارد و در اوج غم، خرده‌دلخوشی‌هایی. به گمانم همه‌ی ما مونالیزاهایی هستیم که پشت لبخندهای شکستنی‌مان، اندوهی صبور را پنهان کرده‌ایم. #الهه_افشار #مونالیزا

4_5893232439110673043.mp33.98 MB

از اینجایی که منم، دنیا این شکلیه. از اونجایی که شمایید، دنیا چه شکلیه؟
از اینجایی که منم، دنیا این شکلیه. از اونجایی که شمایید، دنیا چه شکلیه؟

روبه‌روی خانه ما، یک دیوار آجری بود و چند در آهنی نازیبا و یک قصابی. قصاب سراسر دیوار را با لایه‌ای کاهگل پوشاند و روی دیوار چند تا پنجره‌ی تزیینی رنگی نصب کرد و روی دیوار، چراغ‌های شرشره‌ای. امشب که به رسم عادت رفتم کنار پنجره، قصاب تمام پیاده‌رو را آب و جارو زده بود. چند تا میز و صندلی سفید با کوسن‌های رنگی هم چیده بود پای آن دیوار. به اضافه یک منقل محض پختن جوجه و کباب. از سر شب تا الان آدم‌های جورواجور می‌آیند روی آن صندلی‌ها می‌نشینند، چایی، قلیانی، کبابی سفارش می‌دهند و می‌روند و جای خودشان را به آدم‌های دیگر با شمایلی متفاوت می‌دهند... من همیشه از این بالا، آن پایین را سوت و کور و خاکستری می‌دیدم. امروز اما زیبایی و زندگی می‌بینم. از این به بعد پشت پنجره‌ام یک قاب کوچک از زندگی دارم. وقتی یک رشته چراغ شرشره‌ای می‌تواند خیابانی را زنده کند، چرا ما نتوانیم به کوچه‌های تاریک و بن‌بست وجودمان نور بپاشیم؟ زندگی همین تصمیم‌های کوچک است؛ کمی نور، کمی رنگ، کمی حوصله و بسیار عشق. #الهه_افشار

روزگفتار

هیچ‌کس به اندازه آدمی که تا ته غم و دلتنگی رفته، قدردان دلخوشی‌های کوچک و ساده نیست. قدر لحظه‌های معمولی زندگی رو بدونیم.

🌧️ پاییز بهانه‌ی خوبی‌ست برای باریدن وقتی اشک تا پشت پلک‌هایت آمده و خانه جای مناسبی‌ برای بارش‌های موسمی ابری کوچکم در آشپزخانه ابری با احتمال ریزش صبحگاهی و رگبارهای پراکنده هوا گرفته‌ست باد می‌وزد اولین قطره‌ی باران می‌چکد روی گونه‌ام امن یجیب می‌خوانم باران اوج می‌گیرد طوفان می‌شوم پاییز گرفته‌ام #الهه_افشار

🍂پاییز
+2
🍂پاییز

امروز به دو دلیل خودمو بیشتر دوست داشتم: اول اینکه به صدای درونی و شهودم احترام گذاشتم و از جمعی که مال من نبود خارج شدم و دوم اینکه در شلوغی کاغذبازی‌های دانشگاه، با تمام خستگی‌هام به همه لبخند زدم و یه چیزی در هر کسی پیدا کردم برای تعریف حتی در اون خانم بدعنق توی دبیرخانه.(حسابی غافلگیر شد از تعریفم) امروز برای اولین‌بار به صورت کاملا رسمی از خودم تشکر کردم.