دِلگفت
Открыть в Telegram
درد نامِ آخرِ من بود. *شاعر نیستم، تنها شیفتهی خودِ شعرم؛ جسارت و کوچکی قلمم رو بر من ببخشید. برایم گهگداری میتوانی شعر بنویسی: @Kosare_alinezhadbot
БольшеИран145 527Категория не указана
240
Подписчики
+124 часа
-37 дней
+330 дней
Архив постов
240
Repost from سيد تقى سيدى
من بدون دلیل و بیعلت
بی توجه به عشق و بیدقت
خارج از عرف رایج ملت
مثل یک بچه دوستت دارم
تو به دور از گناه و گمراهی
مطمئنی مرا نمی خواهی
کاش می شد فقط تو را گاهی
میروم گرچه…
240
آخرین روزهای اسفند است
از سرِ شاخِ این برهنه چنار
مرغکی با ترنمی بیدار
می زند نغمـه ...
نیست معلومم
آخرین شِکوِه از زمستان است
یا نخستین ترانه های بهار ...
| استاد شفیعی کدکنی |
240
Repost from سيد تقى سيدى
#شعر_جدید
من فکر میکنم
من جزئی از غمم
غم جزئی از من است
آری قبول کن
تکرار ما فقط
بیهوده بودن است
من در تمایلات
بین زیاد و کم
با کم موافقم
دیگر میان ما
چیزی نمانده است
من هم موافقم
کم لمس داشتن
کم حس مبهمی
از درک بودن است
من درک مبهمی
از حس بودنم
کم شرحی از من است
با ننگِ خواستن
در پای هر کسی
افتادهای، مخواه
با هر نخواستن
یک گام بیشتر
آزادهای، مخواه
وقتی گلوی ما
پیش هر آنچه برق
زد گیر میکند
دنیا من و تو را
با هر ندیدنش
تحقیر میکند
من شرح حسرتم
حسرت، نخواستن
در عینِ دیدن است
در راه مانده باش
افسوسِ رد شدن
بعد از رسیدن است…
囧
240
گمان میکردهام روزی درونِ آسِمان با تو
پرنده میشوم پر میزنم تا بیکران با تو
پریدی از بر و گورِ خودم را کندهام بعدت
منِ خوش باورم آخر شدم از خاکیان با تو
به ناکامی سپر شد عشقِ نکبت بارِ من آخر
نشد قسمت شود یکدم شَوَم هم آشیان با تو
چنان در دل عزیزی که نمیداند جز این کاری
همیشه دشمنی با من همیشه مهرَبان با تو
به قصدِ دوستی خواندیم و با خود لشکر آوردی
به پشتِ پرده آیا بوده دستِ کوفیان با تو؟!
نفرمودم تو را کمتر ز گل یکبار و نشنیدم
مگر نیش و کنایات و مگر زخمِ زبان با تو
غمِ این خفت و خواری مرا یک روز خواهد کُشت
که دارد هر رقیبی صد هزاران داستان با تو
گذشت آب از سرِ ما و گذر کردیم و دل کندیم
هزار افغان و واویلا به حالِ دیگران با تو
240
Repost from 「آنشرلی با موهای مشکی」
«از حقیقت قشنگتر بودی
که گرفتار اشتباه شدم
من همان آفتابگردانم
که شبی مبتلا به ماه شدم
پیش از آنی که آفریده شوم
خواب دیدم در آسمان توام
خواب دیدم که عاشقم شدهای
چشم وا کردم و گیاه شدم
ریشهام هرچه میدوید، مرا
از تو یک عمر دورتر میکرد
منکه آن روی دیگرم ماه است
بی تو یک عمر روسیاه شدم
بغض کردم، شبیه مردابی
در گلوی خودم فرو رفتم
تا حروفم به نام تو برسد
انحرافی به شکل آه شدم
منکه از بذر خود پشیمانم
چه کنم با جنونِ زهدانم؟
من همان آفتاب گردانم
که پس از مرگ، پا به ماه شدم»
#هلیا_درخشان
