es
Feedback
دِلگفت

دِلگفت

Ir al canal en Telegram

درد نامِ آخرِ من بود. *شاعر نیستم، تنها شیفته‌ی خودِ شعرم؛ جسارت و کوچکی قلمم رو بر من ببخشید. برایم گهگداری می‌توانی شعر بنویسی: @Kosare_alinezhadbot

Mostrar más
Irán145 628La categoría no está especificada
240
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
+230 días
Archivo de publicaciones
دوستت دارم:)

من بدون دلیل و بی‌علت بی توجه به عشق و بی‌دقت خارج از عرف رایج ملت مثل یک بچه دوستت دارم تو به دور از گناه و گمراهی مطمئنی مر
من بدون دلیل و بی‌علت بی توجه به عشق و بی‌دقت خارج از عرف رایج ملت مثل یک بچه دوستت دارم تو به دور از گناه و گمراهی مطمئنی مرا نمی خواهی کاش می شد فقط تو را گاهی می‌روم گرچه…

میخواستم اسفند ماه بفرستمش برات ولی امشب خواستار شعر قشنگ بودی متاسفانه 😅

چقدرقشنگ بود.🫠

آخرین روزهای اسفند است از سرِ شاخِ این برهنه چنار مرغکی با ترنمی بیدار می زند نغمـه ... نیست معلومم آخرین شِکوِه از زمستان است یا نخستین ترانه ‌های بهار ... | استاد شفیعی کدکنی |  

@Kosare_alinezhadbot خواستار ابیاتی ناب.🤌✨

سَروْتُهمت قفس چه چاره ‌کند؟! پا به ‌گِل کرده‌اند آزادم
بیدل دهلوی|

#شعر_جدید من فکر می‌کنم من جزئی از غمم غم جزئی از من است آری قبول کن تکرار ما فقط بیهوده بودن است من در تمایلات بین زیاد و کم با کم موافقم دیگر میان ما چیزی نمانده است من هم موافقم کم لمس داشتن کم حس مبهمی از درک بودن است من درک مبهمی از حس بودنم کم شرحی از من است با ننگِ خواستن در پای هر کسی افتاده‌ای، مخواه با هر نخواستن یک گام بیشتر آزاده‌ای، مخواه وقتی گلوی ما پیش هر آنچه برق زد گیر می‌کند دنیا من و تو را با هر ندیدنش تحقیر می‌کند من شرح حسرتم حسرت، نخواستن در عینِ دیدن است در راه مانده باش‌ افسوسِ رد شدن بعد از رسیدن است… 囧

که قانع ام به نبودش که قانع ام به فراق که قانع‌ ام به کمی شعر و شور و شیدایی

اگرچه رفت ولیکن گلایه جایز نیست از او رسید به من شاعری و تنهایی

سلام شعرِ جدیدم که عشق مادرِ توست شبیهِ چهره‌یِ او پر غمی و زیبایی

بعضی از مصراع رو کوبیدم از اول نوشتم برای همین گفتم دوباره بزارم.🥸❤️

گمان میکرده‌ام روزی درونِ آسِمان با تو پرنده میشوم پر میزنم تا بی‌کران با تو پریدی از بر و گورِ خودم را کنده‌ام بعدت منِ خوش باورم آخر شدم از خاکیان با تو به ناکامی سپر شد عشقِ نکبت بارِ من آخر نشد قسمت شود یکدم شَوَم هم آشیان با تو چنان در دل عزیزی که نمی‌داند جز این کاری همیشه دشمنی با من همیشه مهرَبان با تو به قصدِ دوستی خواندیم و با خود لشکر آوردی به پشتِ پرده آیا بوده دستِ کوفیان با تو؟! نفرمودم تو را کمتر ز گل یکبار و نشنیدم مگر نیش و کنایات و مگر زخمِ زبان با تو غمِ این خفت و خواری مرا یک روز خواهد کُشت که دارد هر رقیبی صد هزاران داستان با تو گذشت آب از سرِ ما و گذر کردیم و دل کندیم هزار افغان و واویلا به حالِ دیگران با تو

من همان آفتابگردانم که شبی مبتلا به ماه شدم.

«از حقیقت قشنگتر بودی که گرفتار اشتباه شدم من همان آفتاب‌گردانم که شبی مبتلا به ماه شدم پیش از آنی که آفریده شوم خواب دیدم در آسمان توام خواب دیدم که عاشقم شده‌ای چشم وا کردم و گیاه شدم ریشه‌ام هرچه میدوید، مرا از تو یک عمر دورتر میکرد منکه آن روی دیگرم ماه است بی تو یک عمر روسیاه شدم بغض کردم، شبیه مردابی در گلوی خودم فرو رفتم تا حروفم به نام تو برسد انحرافی به شکل آه شدم منکه از بذر خود پشیمانم چه کنم با جنونِ زهدانم؟ من همان آفتاب گردانم که پس از مرگ، پا به ماه شدم»
#هلیا_درخشان

تو عاشقِ زنانِ رمان‌هایِ خارجی من آیدایِ سمفونیِ مردگان ولی...
فاطمه تنبیه|

دلگفت سه ساله شد.

یکشنبه، یکم شهریور ماهِ هزار و چهارصد و پنج.

راستی

چه نور قشنگی🫠