چای لب سوز.
Открыть в Telegram
5 072
Подписчики
Нет данных24 часа
-117 дней
-3330 дней
Архив постов
5 072
«آدم بزرگها نمیتونن به عشق نزدیک بشن یا درست بهش نگاه کنن. میخوان مالکش باشن، کنترل کنن، میترسن، میسوزن، سقوط میکنن. بچهها و حیوانات اما در عشق زندگی میکنن، در خود عشق، بدون هیچ اسمی.»
5 072
«آدم بزرگها نمیتونن به عشق نزدیک بشن یا درست بهش نگاه کنن، میخوان مالکش باشن،کنترل کنن. میترسن، میسوزن، سقوط
میکنن. بچهها و حیوانات اما در عشق زندگی میکنن، در خود عشق، بدون هیچ اسمی.»
5 072
«بعضی چیزها نباید دلت رو بشکنه اما وقتی به طور بدیهی باید داشته باشیش و نداری، نمیتونی جلوی دلت رو بگیری.»
5 072
«قوری رو شستم و منتظرم آب جوش بیاد.
دارم فکر میکنم اولین چیزی که به خونهام خواهم برد یک کتری، یک قوری و نیم کیلو چای از همون چایه که بابابزرگ همیشه میخره.»
5 072
«قوری رو شستم و منتظرم آب جوش بیاد.
دارم فکر میکنم اولین چیزی که به خونهام خواهم برد یک کتری، یک قوری و نیم کیلو
چای از همون چایه که بابابزرگ همیشه
میخره.»
5 072
«پالتوت که از هم باز شده ، پاهات با اون جورابشلواری نازک، یخ میزنه. مسیر رو بلد نیستی، فقط میخندی. دوستت پیشته و میتونی تا ابد بری، بری و برنگردی. اما خونه هنوز جای دیگهایه، برای خونه برمیگردی، حالا اینجا، اتاق خودته، پاهات سردن، خستهای و نمیدونی. فقط نمیدونی.»
5 072
«پای مهر که در میان باشد، تو میدوی، پرواز میکنی، صبر میکنی تا من لنگلنگان بخزم پیشات. آرام و بیآلایشای، مهربان و سخاوتمندی، و با منِ خرد و خراب و خسته مدارا میکنی. قربانِ چشمهای درستات.»
5 072
«اواخر زمستان، در گرمای نور سرخ: بدنی که حرکت میکند، نفسی که میوزد و قلبی که میتپد. شور.»
