عِرف
Открыть в Telegram
صفحهای برای من جایی برای ثبتهام و حرفها. @itsserfann_bot :جاحرفی «أبْوترابْ»
Больше507
Подписчики
+224 часа
-17 дней
+2330 день
Архив постов
507
این موقع ها آدم بیشتر یادت میافتد. آدمی وقتی تو را یادش میافتد، دوست دارد زمان یکجا ثابت بماند. فراموش اش برای لحظاتی سراغش را نگیرد. دوست دارد برگردد به دوران کودکیاش. آدم وقتی تو را یادش میافتد انگار وسط حیاط خانه مادربزرگ گم میشود. انگار زیر درخت آلبالو در باغ پشت خانه مادربزرگ دور از چشم همه سعی میکند از درخت بالا برود، بالاتر و بالاتر تا دستش به آخرین شاخه ای که رسیده برسد. آدمی وقتی تو را یادش میافتد انگار هوای بیرون سوز دارد، برف میبارد و انگار ساوالان سفیدپوش تر شده و من زیر کرسی رفته ام. فکر نمیکنم هیچ لذتی بیشتر از این باشد.
آدم وقتی تو را یادش میافتد انگار امتحان شنبه ریاضی اش کنسل شده دیگر لازم نیست استرس بکشد. آدم که تو را یادش میافتد دوست دارد ادای آدم بزرگ ها را در بیاورد. آدم وقتی تو را یادش میافتد انگار زنده تر میشود.
ما خیلی شبیه هم بودیم. اما از هم دور افتادیم. نمیدانم شاید خواست خدا همین بود. ولی مگر خدا برای بنده هایش که بد نمیخواهد. من از تو دور افتادم و این بدترین اتفاق ممکن است. آری، گاهی خدا هم بنده هایش را اینطور آزمایش میکند. نمیدانم، مادربزرگ میگفت خیر است باید شکر کنی. ولی خب مگر راهی جز این هم دارم؟
من بدون تو زیر این زندگی که حیات مینامیشم میمیرم. من یک مشت استخوان مرده بودم که وقتی به تو فکر میکردم دوباره جان میگرفتم.
507
من فکر میکنم بعضی از اتفاقات شبیه فرودگاه است. آخرین بوسه ها، آخرین بغل کردن ها، گفتن آخرین دلم تنگ میشود ها برایت. این ها داستان های فراقاند بدون بیان کلمه ای. با این تفاوت کسی که از این فراق برمیگردد قلبش سنگین تر شده و برای این سنگینی اضافه باری پرداخت نمیکند. تو اما نبودی ببینی که بدون تو چه کشیده ام. وقتی به خانه رسیدم و همه جا سکوت بود. وقتی به کمد لباس هایت خیره ماندم. وقتی زل زدم به گوشه گوشه خانه تا اتفاقی ببینمت.
برای من آخرین اتفاقات رقم نخورد. ما دور بودیم. زیر یک آسمان شهر اما دور از همه.
نبودی ببینی من میترسیدم کسی را جز تو صدا بزنم. میترسیدم مبادا به زندگی کردن بدون تو عادت بکنم.
تو بلد بودی. تو چگونه یاد گرفته بودی در این جهان به این کوتاهی این همه بلد باشی؟
دوباره به خودم میآیم. سوال ها زیاد است و وقت اندک.
به این فکر میکنم که دخیل بستم به فلافلی نزدیک دانشگاه تا اینبار تو بیایی. اینبار نروی. چمدانت را اشتباهی جا بگذاری.
چقدر آدم بیچاره میشود وقتی کسی را دوست دارد. چقدر آدم بیچاره تر میشود وقتی نمیتواند برای ماندن او تمنا بکند.
من فکر میکنم بعد از سردت بشود. چون هیچکس به اندازه من تو را به آغوش نخواهد کشید. لباس های ضخیم ات را فراموش نکن.
من نیز بدون تو سردم خواهد شد، که چون از تو نظر بازگیرم کسی را شبیه تو نبینم. اینجا کسی به تو شبیه نخواهد بود.
507
جمعه بود زود از خواب بیدار شده بودم تا شاید به کار هایم برسم. اما هیچ کاری نکردم هیچ مطلق. همه چیز به بلاهت میگذرد دیگر فرق نمیکند چه روزی باشد. نبودنت تمام روزهایم را شبیه هم میکند. تکراری و بیهوده. من فکر میکردم آدمها گاهی به کسانی که روزی بهم تعلقی داشتند دلتنگش میشوند. اما خب آدمیزاد گاهی فکر های اشتباهی هم میکنند. و چقدر به خاطر همین فکر های اشتباهی از دیگران سرکوفت میشنود. مثلا بابا آن روز میگفت خودت را حبس کرده ای که چه بشود؟ دنبال چه بودی و چه قسمتت شد. راست میگفت او همیشه راست میگوید. ما آدم های نامربوطی بهم بودیم. همه چیز از اول اشتباه بود.
داشتم میگفتم جمعهست. یعنی وقت بیشتری داشتم تا به کار های عقب افتاده برسم. اما هیچ کار مفیدی انجام نداده ام. جزوه ها نانوشته باقی مانده. کتاب ها را نصف و نیمه رها کردم. درس هایم را نخوانده ام. همه چیز تلبنار شده روی سرم. دراز به دراز افتادهام. میخواهم تمام شود. شاید هم تمام شوم. نمیدانم هر چه هست دوست ندارم ادامه پیدا کند.
من برای تو بسیار دست دراز کردم و نرسیدم.
507
تو نبودی، حضور نداشتی کجا رفته بودی را نمیدانم.
اما من تو را بردم و تمام شهر را نشانت دادم. نشانت دادم در کدام پیاده رو ها به یادت قدم زدم. نشانت دادم در جلوی کدام کتاب فروشی ایستادم به کتاب های پشت شیشه نگاه کردم و گفتم اینها را ببین کدام یک از آنها را خواندی؟ نشانت دادم در کدام کافه ها به تنهایی رفتم. نشانت دادم کجاهای شهر بی تو درد کشیدم. گریه کردم. به دنبال تو بودم اما نبودی. من به تو نشان دادم کجاهای این شهر بدون تو زندگی کرده ام. فکر میکنم هیچ چیز از این غم انگیز تر نیست. روزهایی که باید باشی و نیستی. ما آدمهای عادتیم. به این نبودن ها خیلی راحت عادت میکنیم. من به تو خیلی چیزها را نشان دادم. نشانت دادم چقدر مرد آواره شبیه من در این شهر هست. تو نبودی و من روحی سرگردان بودم که داشت به تو نشان میداد نبودنت چقدر آدم را پیر میکند.
به تو باز هم نشان خواهم داد شاید با این نشانه ها باز گردی.
