ru
Feedback
سیتا؛

سیتا؛

Открыть в Telegram

ستایشی هستم که سیتا خطاب می‌شه. همسر راما هم نیستم. . http://t.me/HidenChat_Bot?start=1417676818

Больше
Buy Ad
1 073
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+1230 дней
Архив постов
photo content

آدم یکسری چیزها رو حتی در خلوت خودش هم نمی‌تونه ببینه و بیان کنه. اما وقتی دیگری میگه "لازم نیست پیش من خودتو سانسور کنی"، صرفاً بیان کردنش، صرفاً شنیدن این، آدمی رو دلگرم می‌کنه. انگار اون رو از صحنه‌ی نمایش می‌کشه بیرون و به اصل خودش نزدیک‌تر می‌کنه.

کاش برای مدتی انسان نبودم. چه می‌دونم؛ مثلاً هرچیزی بودم جز این که الان هستم.

دلم برای خودم می‌سوزه. فقط خودم می‌دونم چقدر در حق این من اجحاف شده.

می‌پرسم به نظرت روزی می‌تونم دوباره همون آدم بشم؟ می‌گه می‌تونی تغییر کنی. اما فقط زمانی که از درون احساس امنیت کنی، نه تحت فشار دیگران یا جامعه. تا اونموقع به حسی که الان داری احترام بذار.

کاش آدم‌ها هی احساساتم و انگولک نکنن.

تماشای Stranger things رو به فردا موکول کردم چون که قراره با پرستو ببینیم. حالا هر چنلی رو باز می‌کنم انگار در حال راه رفتن توی میدون مینم. هی مراقبم چیزی نبینم و نخونم که اسپویل نشه.

Can t Get You out Of My Head Glimmer of Blooms.mp33.09 MB

:)))) رو می‌فرستم، درحالیکه یک عالمه حس و حرف توش جا دادم. ولی تو قرار نیست بفهمی. اونها رو توی همین یک لبخند ساده چال کردم.

امشب آرزو کردم که روی قلبم مرهمی گذاشته بشه. از اعماق وجودم بهبود و التیام رو آرزو کردم.

و به نقل از کانت؛ "چنان رفتار کن که گویی قاعده‌ی عمل تو، به قانونی جهانی بدل شود."

کینه‌ها، خشونت‌ها و بی‌اعتمادی‌ها، اغلب محصول یک داستان شنیده نشده‌ان. اگر بپذیریم که پشت هر رفتار، یک تاریخچه از رنج، ترس یا سوءتفاهم خوابیده، فضای قضاوت به فضای کنجکاوی و همدلی تبدیل می‌شه.

معتقدم اگر آدم‌ها پای داستان هم می‌نشستن، اگر می‌شنیدن که چی به دیگری گذشته که این شده، اگر فقط می‌خواستن که بفهمن و درک کنن، انقدر در داستان همدیگه آدم بده نبودن. شاید اگر می‌تونستن ذره‌ای از حس دلسوزی‌ای که نسبت به خود دارن رو نسبت به دیگری هم داشته باشن، شاید اگر فقط یک لحظه به جای ترک کردن، می‌خواستن که کمک کنن، شاید اگر ذره‌ای از حقی رو که به خود میدن، به دیگری می‌دادن. شاید اگر همه‌ی اینها رو می‌شد گفت. شاید اگر همه‌ی این شایدها نبود، انقدر نفرت هم نبود.

دختر خانم خوشگلی که هر پنجشنبه به خاطر مادرش میاد قبرستون، هر زمان ما رو می‌بینه میاد جلو و برای مامان هم فاتحه می‌خونه. امروز موقع خداحافظی یک آن برگشت گفت دوستتون دارم. گفت حتی شما رو نمی‌شناسم، اما شما من رو یاد خودم میندازید. جالبه که منم همین حس علاقه رو نسبت بهش دارم. انگار از قلبم یه چیزی می‌جوشه براش. مهره انگار.

محبتی که بین انسان‌های هم‌درد بوجود میاد رو خیلی دوست دارم. انگار خالصه. هیچ دلیل و انتخابی پشتش نیست جز این احساس که من می‌دونم تو چی کشیدی. تو مثل منی. اصلاً تو انگار خود منی. من به سبب همین فهمیدن، دوستت دارم.

Repost from بیگانه
یک عده رابطه‌اشون با خودشون ناجوره، یکی رو استخدام می‌کنن تا از طریق اون، به خودشون حس خوبی بدن، از انواع روش‌های ممکن، حتی عاشقی کردن. اسمش رو هم می‌ذارن رابطه!

لینک درخت امسال، برای دریافت نامه‌های شما. بنویسید برام.‌خوشحال می‌شم.^^ + با فیلترشکن باید وارد بشید. https://decomytree.com/home?hashedId=cMSnSpHRSpvX

به جای او، به قلب من بزن؛ جهان ترانه می‌شود.

صبر و حوصله‌ی جوامع انسانی زمانی کمرنگ شد که سفره‌های یک‌بار‌مصرف، جای سفره‌های پارچه‌ایِ تا شده توی کمدها رو گرفتن.

می‌گفت حتی بهشت هم اگر نخوایش، بهت خوش نمی‌گذره. بهترین غذا رو اگر جلوت بذارن و تو نخوایش، به نظرت خوشمزه نمیاد، و بهترین قصر دنیا رو هم اگر داشته باشی، وقتی نخوایش از یک خونه‌ی تنگ و نمور بهت سخت‌تر می‌گذره.