ru
Feedback
موّاج

موّاج

Открыть в Telegram

مامانِ پین‌پین🐇 دانش‌آموخته‌ی محیط زیست ساکن بلاد کفر

Больше
1 021
Подписчики
+124 часа
Нет данных7 дней
-2330 дней
Архив постов
دامن سماع منو یادتونه؟ اون سبز خوشرنگه. گم شده و پیدا هم نمیشه. دیشب بعد قرنی یه دامن از آمازون سفارش دادم. چرا؟ چون فردا اولین شاگرد سماعم رو دارم:))))

مرثیه یک عروسک قاتل برای مرگ عروسک گردان منتشر شده در دویچه وله فارسی @mananey مانا نیستانی
مرثیه یک عروسک قاتل برای مرگ عروسک گردان منتشر شده در دویچه وله فارسی @mananey مانا نیستانی

وای من بازم حرف دارم براتون بزنم ولی حس میکنم بسه! اینم بگم، بعدش دیگه فقط خواب خواب خواب ( تا هفت عصر خواب بودم). دوران دانشجویی‌مون، با یه دختری هم‌‌کلاس بودیم که سلطان شوآف بود. از اینا که روند خرید از برندای لباس و کیفیت چلوکباب سلطانی ناهارشون رو برا ما تعریف میکردن. درسش نسبتا خوب بود ولی درکنارش خیلی بلد بود چجوری خودشو پرزنت کنه! چجوری از استادا پروژه بگیره، چجوری گزارش آزمایش بنویسه، حتی چجوری اعلام کنه که سمپادی بوده! همیشه میگفت که آیلتس داره و زبانش خیلی خوبه و وقتی من داشتم جون میکندم مهاجرت کنم، یه روز خیلی خوشحال اومد دانشگاه و گفت پذیرش ایتالیام اومده! خواهرشم ایتالیا بود و ما همه گفتیم اوکی، پس اولین نفر ایشون میره. شاید حتی اون‌موقع اینو تو موّاج هم نوشته بودم. نمیدونم. ولی نرفت. کلا نمیدونم چی شد که مهاجرت نکرد. دخترک قصه ما با یکی از پسرای دانشگاه هم وارد رابطه شده بود و وای چه رابطه‌ای! هر روز یه شاخه گل توی کلاسا و سلف دانشگاه دستش بود و تو چشم همه. حالا کِی؟ دقیقا همون تایمی که من و قلی داشتیم از دوری جر میخوردیم! چند ترم نگذشت که با اون پسره رابطه‌شونو تموم کردن. ارشدش رو همون دانشگاه خودمون قبول شد تو یکی از گرایش‌های خودمون. و ما تقریبا همزمان دانشجوی ارشد شدیم، ایشون ایران و من اینجا. هر از گاهی نگاه میکردم و‌ میگفتم عجب تز ارشدی ورداشته‌ها! دمش گرم! و بر اساس پست‌هایی که میذاشت و چیزی که نشون داده میشد فکر کردم فارغ‌التحصیل شده ولی بعد متوجه شدم ارشدش تموم نشده و باید برگرده بهش و ادامه بده. تو گیر و دار تازه وصل شدن اینترنتا، ما هی دیدیم این دختر داره عکس دسته‌گل میذاره. خداییش هم بچه‌ها اصلا از این آدمای بی‌رگِ مزدور ج‌ا نبود. تو نگو که دو سه هفته بعدش خواستگاری بوده و ازدواج! چه ازدواجی؟ اینجوری بگم که گل‌ها خیلی قشنگ بودن، ولی فقط گل‌ها! و در ادامه اخبار اینکه دیشب استوری سونوگرافی گذاشت که نی‌نی داره و جنسیت بچه رو هم نوشته بود! من پشمام ریخت از این سرعت عمل! که البته نه ازدواجش به من و شما مربوطه، نه بچه‌دار شدنش. همه اینارو گفتم که اولا بگم داستان خودتونو با داستان هیچکس مقایسه نکنید. اگه شما دورید ولی بقیه هر روز تو دانشگاه تو بغل همن و به همدیگه گل میدن، نه دوری شما پایداره و نه شاید خدایی نکرده گل دادن اونها! دوما بگم بعضی آدمها کلا با داشته‌هاشون خیلی خوشحالن و این شادی رو شاید به شما هم نشون بدن. نمیدونم چجوری بگمش! خاصیت بعضیا اینه که مهم نیست چی دارن، هر چی دارن انگار خیلی چیز خوبیه! ولی در واقعیت شاید همون چیزا رو اگه من و شما داشتیم، اینجوری به نظر نمیرسید. نه خودمون حس میکردیم oh wow و نه اطرافیان‌مون! مورد سوم که باعث شد بیام همه این حرفا رو بزنم، داشتن اینستای کاملا مشترک با این فرده!:) سرویس طلا میاد اکسپلورم؟ لایک کرده. رقص چاقوی عروسی؟ لایک؟ آموزش کیک توت فرنگی؟ لایک! مقدار زیادی آموزش آشپزی و کدوم ادویه مناسب آب‌گوشته هم میاد تو اکسپلور من، و همه رو ایشونم لایک کرده! از این مورد، بسیار غمگین میشم. حس میکنم استادهامون میدونستن از دخترای کشاورزی، کسی قرار نیست بمونه کشاورزی کنه! انگار که حتی اینو گفته باشن یا ناامیدی رو تو چشماشون یادم باشه! راستش ته امیدمون همین دختر و امثال ایشون بودن. الان واقعا یه جورایی ناراحتم که ته اون همه از استادا پروژه گرفتن و درس خوندن و کنکور ارشد و ... من تو بلاد کفر دارم به ادویه‌ی آبگوشت فکر کنم، ایشون تو مملکت خودمون! دیدین چی شد باز؟ داشته‌ی ما الان یک اکسپلور یکسانه! من بابتش حس غم و سرافکندگی دارم، به خدا که خود این فرد بابتش الان خوشحاله و میگه آشپزی میکنم انگشتاتونم میخورید! در کل به نظرم یکی از عجیب‌ترین‌ها بود این ماجرا!

تو اینستا دیدم یکی یه کامنت خیلی منفی و چرت در مورد سریال This is us گذاشته، رفتم تو پیجش اصلا ببینم طرف کیه چیه؟ استوری اولش غذا دادن به گربه‌های خیابون با استیکر چشم نظر بود! یعنی معلوم‌الحااااااعل! افزود: بعدم عکس باشگاه رفتنش رو استوری کرده نوشته خسته نباشم! پاره شدم ینی!

دبیرستانی که بودم، صبح که بیدار میشدم وبلاگ‌ رو رفرش میکردم به امید اینکه ستاره‌ی بلاگرای محبوبم روشن شده باشه و تو‌ راه مدرسه بخونم‌شون! مخصوصا لافکادیو که خودش میرفت مدرسه و لذت داشت ببینم قبل رفتن سر کلاس شاگرداش، با ما حرف زده. این مدت فاز اول مهر خیلی تو مجازی زیاد شده بود‌ و من به شماها فکر کردم. به اینکه آیا الان یه دختر دبیرستانی هست که مدام منتظر پست‌های موّاج باشه؟:)

وقتی جمهوری قاتل اسلامی*، اینترنت رو قطع کرده بود، و بعدش که آدما کم‌کم آنلاین میشدن، میدیدم بعضی چنل‌نویس‌ها نوشتن این دغدغه خیلی مسخره‌یه ولی دل‌مون برا جغد دولینگومون تنگ شده بود! ولی حیف تمرینای دولینگومون این مدت انجام نشد! همون موقع هم دلم میخواست بغل‌شون کنم و بگم اتفاقا بعضی وقتا درد تو جزئیاته! وقتی چیزای کوچیک و ظاهرا بی‌اهمیت ازت گرفته میشن و تو نگاه میکنی پیش خودت میگی این؟ این دیگه چرا! آخه حتی اینم نداشته باشم؟ خلاصه که حق داشتید که دردتون بیاد و این یک دغدغه چسکی نبوده. * دوست ندارم بنویسم «وقتی اینترنت‌ها قطع بود». باید راوی باشیم، باید توی جملات روزمره‌مونم، یادآوری کنیم که چی شده بود. اینترنت‌ها «قطع» نشده بود، جمهوری قاتل اسلامی عمدا اینترنت رو روی مردم قطع کرد تا نتونیم در ارتباط باشیم.

دیروز شد ۵۰ روز که دارم زبان سومم رو یاد میگیرم. تا اینجاش فهمیدم که دولینگو بسیار جذابه.

دیروز از دامپزشکی که اومدیم، ناهار خوردم و همونو خوابیدم تا ۶ عصر! بعد که بیدار شدم لباسارو ریختم ماشین، یه نیمچه شامی گذاشتم بپزه، ظرفایی که از یه قرن پیش تلنبار شده بودن رو شستم، ظرفارو خشک کردم و با قلی چیدیم تو کابینتا. رختای رو بند رو جمع کردیم، این مرد رختای جدید رو ولو کرد. اتاق و پذیرایی رو جمع کردم، راهرو و کفشارو سامون دادم. جای پینات رو تمیز نیمچه اساسی کردم. و در حالی که داشتیم از خستگی هلاک میشدیم به بچه ۳۰ تا سرنگ غذا دادیم و خوابیدیم.

میخواستم بگم بابا منی که مدرسه نمیرم هم همه‌ش شیش و هفت صبح سرکارم. یادم اومد تو مدرسه بهمون کسشر میگفتن، اینجا هم لذت میبرم و هم بهم پول میدن. ببخشید بچا جون، خواستم دلداری‌تون بدم ولی نشد.

دامپزشک پینات گفته باید با سرنگ بهش غذا بدید، سه بار در روز ( صبح ظهر شب) ۳۰ تا سرنگ! تنهایی انجام دادن این کار، بسیار سخته چون پینات اصلا علاقه‌ای نداره یه سرنگ بره تو دهنش، چه برسه سی بار! مادر؟ کسی که شیش صبح پا میشه و بچه‌شو سرنج فید میکنه! [ هفت باید بره سرکار]

واقعیت پت داشتن: یهو تو میمونی با هزار و شیشصد پوند پولی که نداری خرج سی‌تی‌اسکن کنی و باید جور کنی!

تو تمام پولی که توی حساب جاری و پس‌اندازت داری رو توی یه ویزیت دامپزشکی کارت میکشی، چون اون بچه جز شماها هیچکسو نداره و وقتی از دامپزشک میترسه، میاد سمت آغوش تو و عین بچه آدمیزاد دستاشو میذاره رو شونه‌هات!

بابای بچه سرکاره، منم و سطح زبان تخصصیِ دامپزشکیِ خودم. البته خاله و عموش دارن باهامون میان. برو ایرانی، دوستای ایرانیتو با خودت همراه کن و برو ببینم چه‌قدر انگلیسی بلدی!

با من آماده شید صبح روز تعطیل‌مون بچه‌مونو ببریم دامپزشکی!

هادی پاکزاد در ادامه میگه: کسی بود که کنارت باشه؟ و من هر بار به شب فرودگاه قلی فکر میکنم میبینم که چه قدر خوش‌شانسم که اون شب و اون دوران، دوستامو داشتم.‌ کسی بود که کنارم باشه. کسانِ عزیزی بودند که مراقبم بودن و هنوز هم هستن. و من هرگز این لطف رو فراموش میکنم.

قبلاترها فکر میکردم آدمای شجاع، با تلخی و پوچی زندگی رو به رو میشن و ادامه میدن. تن به داستان‌سرایی و دروغِ دین و مذهب نمیدن. دلخوش به عدل دنیا و زنده شدن فردای مرگ نیستن. آدمایی که با سیاهی مطلق چهره به چهره میشن، ولی قوی و سمج میمونن. و سالهای سال بدون هیچ باوری ادامه دادم. بدون باور به خدا، به کائنات، به طبیعت، به انرژی، به هر چیزی که فکرشو کنید! اخیرا دارم به این فکر میکنم که اصلا چرا باید قوی بود؟ چرا تمام شب فرودگاه قلی من قطره‌ای اشک نریختم؟ چرا باید با سیاهی و تلخی و پوچی، بدون سپر مواجه شد؟ کی گفته که بدن انسان برنامه ریزی شده برای قوی و شجاع بودن؟ کی گفته این اسمش شجاعته؟ شجاع باشم که چی بشه؟ که بفهمم تهش هیچه؟ چرا خودمو با داستان و فسانه و ایمان و امید گول نزنم؟ که زندگیم آسون‌تر بشه! که رنجم کمتر بشه! که شادتر باشم! شاید ذره‌ای حماقت، برای گونه‌ی بشر لازمه.

[وای اون روز وحشتناکو یادته؟ هیچوقت به کسی گفتی؟] هادی پاکزاد

چند وقت بود همونجوری که جلو تلوزیون ولو شده بودیم، یهو دست قلی رو میگرفتم و میگفتم «نمیذارم بری انگلیس» و مهم نبود چه قدر نزدیکه، انگار که دلم براش پر میکشید، انگار که قرار بود بره! بعد هی میخندیدیم و میگفتیم بابا اینجا انگلیسه، الان جفتمون اومدیم. و چند وقت بود که پر از اضطراب و غم و حال بد بودم. تا اینکه امشب بعد شام، یهو گفت بچه‌ها یه چیز بی‌ربط! همین الانا چهارمین سالگرد مهاجرت منه! و یهو همه‌ی اون روز وحشتناکِ رفتنش از جلو چشمم رد شد! بدن دروغ نمیگه. حافظه‌ی بدن به خوبی به یاد میاره. حتی اگه ما یادمون نباشه و صبحش رفته باشیم مزرعه و عصرش بگیم وای چرا ورزش نکردم، بدن به یاد میاره:)

امروز رفتیم مزرعه شیر خریدیم، عکس گرفتیم چون همه‌‌جا خیلی قشنگ بود. من تو جاده‌های زیبا رانندگی کردم. مانی‌هایست دیدیم، متاسفانه رسیدیم به اونجاش که توکیو مرد و من اصلا انتظار نداشتم و کله‌م کیر شد. دیگه قاطی کرده بودم میخواستم فقط تند تند ببینم که تموم شه. شب رفتیم دنبال دوستمون برسونیمش، طبق معمول موندگار شدیم خونه اونا. دور هم شام پختیم. برنامه‌م برا امروز این بود که تو مسیر امتحان تمرین رانندگی کنم، ورزش کنم و اپلای کنم. هیچکدوم این کارارو نکردم، الان نزدیک ۹ شبه و کله‌م خرابه.

بچه‌ها شما‌ها چرا انقدر خوشگلید؟ پروفایلاتون رو میبینم پرام ازم میچکه!