موّاج
Открыть в Telegram
1 030
Подписчики
-224 часа
-137 дней
-2930 дней
Архив постов
1 030
یکی از مدیرامون یکی از پسرا رو (که من خیلی دوسش دارم، و تازگیا هم شیفتاشو کاور کردم) بولی کرد. منم اونجا بودم و پشت پسره در اومدم!
آخر امروز همه میرن خونه و فقط من و این مدیره میمونیم. خواهیم دید چه میشود!
1 030
شاید بگید تو که چند ماه پیش گفتی مصاحبه گرفتی و قراره شغلتو عوض کنی؟ اونا پروژهشونو فرستادن فاند بگیره، نمیدونم جوابش چی میشه. منم خداییش از بعد اون، دل به اپلای برای شغلهای دیگه ندادم. گرچه که باید میدادم و نباید چند ماه از عمرم رو در انتظار فاند گرفتن یا نگرفتن اونا حروم میکردم. ولی حقیقتا نشد که بشه.
1 030
این روزها شاید کمی بیشتر از قبل «حس» میکنم. همیشه چیزها رو چند برابر حس میکردم و حالا به نظرم این مساله بیشتر هم شده.
یکی از همکارای خیلی خوبمون داره میره، ناراحتم. خیلی ناراحت.
و از ته دل آرزو میکنم نفر بعدی من باشم، به سمت یه شغل بهتر.
1 030
دلمون برا هم تنگ میشه ولی انقدر زخم میتراشید که مطمئنم تراپیستم به وعده دیدارتون میگه نه:)
1 030
امروز شیفتم وسط ظهر تموم میشد، خیلی خوشحال بودم که دارم میرم خونه.
یهو دیدم مدیر اصلیمون _ که خیلی دوسش دارم_ حالش خیلی بد شده. بهش گفتم اگه میخوای بری خونه یا بری بیمارستان، من اضافهتر میمونم که نفر کم نیاریم. خلاصه تا ساعت هفت شب موندم مدیرمون رو کاور کردم.
الان یکی دیگه از همکارام پیام داده که حالم بده _ راست میگه واقعا مریضه طفلک_ میشه فردا شیفت هفت صبح منو کاور کنی؟
خلاصه که تا هفت شب یکی رو کاور میکنیم، از هفت صبح اون یکی رو! نگار کاور، یاور همیشگی همکاران در زمان مریضی!
1 030
سرکار خیلی روز بدی داشتم، اومدم تو دسشویی یه دقیقه مخم استراحت کنه، یه پیام دیدم حالم سه برابر بدتر شد.
1 030
از وقتی باهاش آشنا شدم، روانیِ ایران بود. انقدر ایران ایران میکرد که همهمون خسته میشدیم. از همه هم بیشتر میرفت ایران!
همیشه میگفت «فقط منتظرم پاس بیریتیشم بیاد، برمیگردم ایران!»
خلاصه! مهمونی امشب به مناسبت اومدن پاس بیریتیش ایشون بود. اتفاقا همین چند وقت پیشا هم ایران بود.
من تو اتاق دراز کشیده بودم و صحبتای آدما از سالن پذیرایی رو میشنیدم. داشت میگفت: من که دیگه نمیرم ایران. برم ایران چیکار کنم داداش؟ همه رفیقام مردن! اگه ۳۰ روز هم ایران بمونم، باید تمامش رو از سر خاک این یکی، برم سر خاک اون یکی. راستی دقیقا امشب تولد شهرامه. خدا بیامرزتش.
ببین ایران که میری، دیگه مثل قبل نیست، اعصابت خرد میشه. میری صف نونوایی یکی میگه داداش این دو تا نون منو حساب میکنی؟ میری سوپری یکی میاد میگه این روغنو برام میخری؟ تعدادش خیلی بیشتر از قبل شده!
اون همچنان داشت میگفت، منم تو تاریکی اتاق دراز کشیده بودم و اشک میریختم.
1 030
اومدم براتون تعریف کنم که امشب مهمونی بودیم، یه خانمی رو برا بار اول میدیدم. گفت چند سالته؟ گفتم متولد ۷۹م. باور نکرد و اصرار داشت که نه بابا سن تو خیلی بیشتره!
بعد من و قلی بهش گفتیم: ممنون! تو اولین کسی هستی که سن منو بیشتر گفتی. همه میگن خیلی کمتره و قبلا فک میکردن قلی پدوفیله و ...
میدونید چی گفت؟ گفت نه آخه ماها که صورتمون گرده و خودمون تپلیم، سنمون بیشتر به نظر میاد!
یعنی تو یه جمله هم سن ما رو کشید بالا، هم بهمون گفت چاق! حسود پلاستیکی به روایت تصویر.
اومدم اینو بگم، دیدم همه تو چنلهاتون نوشتید وحید جان سلام دوباره!
1 030
از استوری اینستاگرامم:
این روزها مدام از همقطارانم یک سوال تکراری میپرسم، از آدمهایی که سالهای غربتخوردگیشان از من خیلی بیشتر است: آیا هرگز جایی دوباره وطن میشود؟
همهشان میگویند نه:)
روزی که سوار هواپیمایِ عزیزِ لعنتیت شدی، بدان عزیزکم! بدان که هرگز حس یکدستی نخواهی نداشت، مگر در جمع کوچیک ایرانیان خارج از کشور.
ایران بروی، تو دیگر آدم سابق نیستی. دیگر وقتی سوار مترو شوی، حس نمیکنی جزئی از یک کل هستی و شبیه بقیه. اینجا هم بمانی، تو یکی از آنها نیستی و احتمالا هرگز نمیشوی و کاش نخواهی هم بشوی.
قاصدک میشوی، بیموطن! و وطنت میشوند قاصدکهای دیگرِ پخش و پلا در هوا!
1 030
همسایههای خیلی خوب و عزیزمون دارن میرن یه شهر دیگه. امشب اومدن برای خدافظی، عین سگ ناراحتم.
پینات عاشقشون بود.
1 030
ویدیویی که از رقص خودم تو اینستاگرام گذاشتم، در حالیه که من هفتاد و چند کیلو هستم. شکم دارم و از همهی عمرم هم شکمم بزرگتره. هم تو پریودم و هم تو بیشترین وزن و سایز عمرم.
وقتی اون ویدیو رو نگاه میکنم، به نظرم نمیاد که إی وای! چه شکم گندهای.
مطمئنم به نظر خیلیا ممکنه بیاد، ولی نه آدمای مهم زندگی منن، و نه «هرگز» بهشون اجازه میدم دهن گشادشونو باز کنن و در مورد بدنم نظر بدن (کسشر بگن).
این روزا، خیلی پیش اومد که رفتم تو عکسای چند سال پیشم گشتم، و پشمام ریخت از اینکه چه قدر لاغر بودم. توی چندتا عکس، حتی یک لحظه به نظر خودم اومد که وای چه کوچولو و پوست و استخوون بودم!
نکته جالب قضیه میدونید چیه؟ اینه که همون موقع هم اگه به من میگفتید نظرت راجب بدنت چیه؟ میگفتم باید لاغر شم! باید ۵۳ کیلو بشم! باید شکمم آب شه!
یعنی در تمام ادوار دورانها، به جز همون یک باری که ۵۳ کیلو بودم، هیچوقت یادم نمیاد از بدن خودم راضی بوده باشم! هیچوقت یادم نمیاد گفته باشم الان هیکلم خوبه، لازم نیست تغییری بکنه. هیچوقت یادم نمیاد خوشحال بوده باشم و راضی از بدنی که توشم.
در احساس من، تبلیغات و فضای جامعه هم نقش داشتن. مربی باشگاهی که مدام میگفت باید از شکمت بدت بیاد هم نقش داشت. معیارهای سختگیرانه خانواده هم نقش داشت. ترسهای ژنتیکی هم.
ولی من بدن خوبی داشتم. بدنی سالم، که هر روز تا کرج میرفت و برمیگشت و ورزش میکرد و میرقصید.
ادامه داره
1 030
Repost from خیال نویس ✍🏻
زیرساخت براشون خونه شمخانی و لاریجانی بود عزیزم. برا همین الان خفه خون گرفتن
1 030
Repost from خیال نویس ✍🏻
۴۶ ساله رفته هنوز زنده و مجسمه تو تاریخ کشورمون. حتی دشمناش بهش میگن شاه.
اون مرتیکه جنایت کار کمتر از ۶ ماهه نابود شده از روز اول هم طرفداراش جشن میگرفتن هم دشمناش. انگار هیچوقت نبوده.
1 030
دیروز مربیم فیلم رقص منو پست کرد تو اینستاگرام خودش:)
فیلمهایی که از شاگرداش پست میکنه همه خیلی حرفهای، قشنگ، تمیز، با لباس زیبا و مناسب، با دوربین خوب و ... هست.
الان منم با یه آهنگ بیربط، دوربین داغون گوشیم، لباس معمولی و کفش آلاستار وسط پیجشم:)
خیلی خوشحالم که رقصم به اندازه رقص بقیه شاگرداش به چشمش حرفهای اومده که پستم کرده:) این موفقیت رو به تمامی ممبرهای عزیز موّاج که شاهد تقلاهای اینجانب برای رقصیدن بودن شادباش میگم.
1 030
من برا اینکه برم کلاس رقصم، دقیقا همین کارو میکردم. ارم سبز پیاده میشدم، از زیر اون دوتا پل میرفتم سمت اکباتان.
آفر ویژه من به شما اینه که متروی اکباتان رو پیاده شید نه ارم سبز رو.
1 030
Repost from N/a
وظیفه منه که به همه،این تجربه رو بگم.
دخترای تهران وکرج خصوصا حواستون باشه💔
