مَن
Открыть в Telegram
_در حال تکامل... سامانه پاسخگویی: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1104465047
Больше185
Подписчики
Нет данных24 часа
-57 дней
-2230 дней
Архив постов
185
نکنه با فکر اینکه "به اندازه کافی خوب نیستیم"هیچوقت دنبال علاقه مون نریم؟
خیلی حیف میشیم،نه؟🥲🥲
185
یه سوال دیگه که ذهنمو درگیر کرده اینه که نکنه من و توهم یه" معشوقه مخفی " تو زندگیمون داشته باشیم که از نشون دادنش خجالت بکشیم؟
185
چون اگه این کار رو میکرد میتونست تا زنده بود خیلی معروف شه و درآمد داشته باشه از کارش،نه اینکه بعد مرگش شناخته بشه و همه ثروتی که از عکس هاش به دست میاد هم به کسی که اونارو پیدا کرده برسه.
185
و چیزی که حتی از این هم ناراحت کننده تره، این سوالیه که ذهن من رو درگیر کرده که نکنه ویویان هم خودش رو دست کم می گرفته و واسه همین هیچوقت عکس هاش رو چاپ نکرده و اونارو منتشر نکرده؟
185
توی مستند finding vivian maier
بچه هایی که ویویان ازشون پرستاری می کرده با پدر و مادرشون جلوی دوربین میان و میگن هیچوقت حتی حدس نمیزدن که ویویان اینقدر با استعداد باشه.
"و همیشه دست کم میگرفتنش"
🙂🙂
185
ویویان بعد از مرگش به قدری معروف میشه که یه گالری برای نمایش عکس هاش می زنن،یه مستند ازش میسازن و چندین کتاب دربارش مینويسن.
185
ولی ویویان تو همون سال میمیره و خودش هیچوقت نمیفهمه که چقدر کارش خوب بوده و چقدر قراره معروف شه...🥲
185
و وقتی رفته خونه چندتا از عکس هارو پرینت گرفته و اونجاست که پشماش ریخته!😁
جان عکس های ویویان رو تو یه بلاگ پست میکنه و برای چندتا گالری می فرسته تا نظر اونا رو بدونه،و یهو همه می فهمن که یکی از بهترین عکاس های خیابونی دوران رو کشف کردن!
185
جان تعریف می کنه که توی مزایده بهش گفتن اسم عکاس ویویان مایره ولی هرچی توی اینترنت سرچ کرده هیچ اطلاعاتی درباره اش نبوده و فهمیده طرف اصلا معروف نیست.
185
یه شخصی به اسم جان مالوف توی اون مزایده چشمش به یه جعبه میخوره که توش پر از نگاتیوه.
بدون اینکه خبر داشته باشه داره چه گنجینه ای رو میخره،قیمت ۳۸۰ دلار رو پیشنهاد میده و جعبه رو با خودش میبره خونه.
185
داستان از جایی جالب تر میشه که
یه روز،دقیقا دو سال قبل از مرگش(سال ۲۰۰۶) ویویان دیگه از پس هزینه های اجاره انباری برنمیاد و همه وسیله هاش تو مزایده فروخته میشن...🙂
185
ویویان آدمی بوده که عاشق جمع کردن کلکسیون بوده،واسه همین نگاتیوهاش رو توی یه باکسی میزاشته و کنار نخ و سوزن و عروسک و رسیده های بانکی و کتاب هاش،توی انباری نگه میداشته.
185
به جز بچه ها با کسی ارتباط برقرار نمی کرده،همیشه اسمش رو به بقیه اشتباه می گفته و کلا آدمدرونگرایی بوده.
