ru
Feedback
آنائل

آنائل

Открыть в Telegram

آنائل Ānael؛ نامیست با ریشه عبری-فرانسوی به معنایِ؛. پناه دهنده و فرشته‌عشق https://t.me/BChatBot?start=sc-caa63406a3

Больше
1 091
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
-430 день
Архив постов
آدم‌ها جدی جدی اگه به روشون نیاری، فکر می‌کنن خری.

‌‌دنیا چاییست سرد، بیهوده فوتش میکنیم

تورا هیچگاه آرزو نخواهم کرد؛ تورا لحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی نه با آرزوی من

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمن
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را او که هرگز نتوان یافت همانندش را منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد غزل و عاطفه و روح هنرمندش را از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را! مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر هر که تعریف کند خواب خوشایندش را … مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد مادرم تاب ندارد غم فرزندش را عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو به تو اصرار نکرده است فرآیندش را قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید بفرستند رفیقان به تو این بندش را : «منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر لای موهای تو گم کرد خداوندش را - کاظم بهمنی

من متصلِ ساکنم و منجمدِ عاطل و باطل در بیان هیچ که هستم!

سوختم در کوچه های بی کسی مانده ام در کوچه های بی کسی سنگ قبرم را نمیسازد کسی سوختم خاکسترم را باد برد بهترین یارم مرا از یاد برد کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود کاش بودی تا فقط باور کنم زندگی بی تو هرگز زیبا نبود

بندگان را زِ برِ خویش جدا می‌داری.

چگونه می‌توانی شاخه‌ی شکسته را ‏ مجاب کنی که باد عذرخواهی کرده است؟

‌ ‌‌یک عمر نگرانِ چه می‌شود ها بودم.. به لبم رسید! کم کم یاد گرفتم که دیروز و فردا را ول کنم؛ به جهنم که چه شد! به درک که چه
‌ ‌‌یک عمر نگرانِ چه می‌شود ها بودم.. به لبم رسید! کم کم یاد گرفتم که دیروز و فردا را ول کنم؛ به جهنم که چه شد! به درک که چه می‌شود! ‌‌ - رضا جولایی

‌‌‏آدم تنوع طلبی بود؛ از همه‌ی شخصیتام خوشش میومد.

‌ ‌‌یک عمر نگرانِ چه می‌شود ها بودم.. به لبم رسید! کم کم یاد گرفتم که دیروز و فردا را ول کنم؛ به جهنم که چه شد! به درک که چه می‌شود! ‌‌ ‌@kofebor رضا جولایی

روي قبرم بنويسيد؛ که از شهر وفا آمده بود هيچکس هيچ نفهميد چرا آمده بود؟ بنويسيد ؛ نفهميد کسی دَردش را هيچکس درک نمی‌کرد ، دل سَردش را بنويسيد ؛ که يک عمر خدا را کم داشت در دو چشمش اثر از گمشده‌ای مبهم داشت بنويسيد ؛ دمادم دل او اَبری بود بنويسيد ؛ که اسطوره‌ی بی‌صبری بود بنويسيد ؛ دلش مثل ِدل ِشیشه شکست آن زمانی که دلی بر دل رویاها بست بنويسيد ؛ که با عدل ِخدا مسئله داشت بنويسيد ؛ که از خلقتِ خود هم گله داشت بنویسید ؛ که در بی‌کسی‌اش سوخت پرَش بنويسيد ؛ غمی بود به چشمان تَرش بنويسيد ؛ که همواره، غمی پنهان داشت بنويسید ؛ به تقدير خدا ايمان داشت

موقت

ترجیحم با طبیعتم یکی نیست.

آدم به اندازه‌ی کارهای بدی که می‌تونه بکنه و نمی‌کنه بزرگه.

حرف نمی‌زنم چون از سرایت غم می‌ترسم.

یکم حرف بزنیم