400
Подписчики
+224 часа
+127 дней
+1630 дней
Архив постов
400
بالاخره،
روزی در پس همهی این دوام آوردنها،
آغوشی خواهم یافت و تمام خستگیهایم را خواهم گریست.
400
و تو عزیز من
هنگامی که به جای ریشه یک فرد
عاشق گل و شکوفه هایش میشوی
در پاییز چه خواهی کرد؟
400
بدرود، محبوبِ من…
شاید روزی، روزگاری، در جایی دیگر،
در زمانهای که کمتر بینوا و بدبخت بودیم،
دوباره یکدیگر را دیدیم.
400
من از تو جدا میشوم، اما همیشه تو را با
خودم میبرم. هیچچیز نمیتواند آنچه را
که بینِ ما بود، از بین ببرد؛ حتی اگر
فاصلهها بینِ ما زیاد شوند. حتی اگر زمان
بگذرد، همیشه تو در جایی از من خواهی
بود؛ شاید در یادم، شاید در قلبم.
400
فهمیدم بعضی آدما حتی اگر بهترین ورژن خودت باشی براشون بهترین کارها رو بکنی باز هم ازت متنفرن نه بخاطر اینکه بدی بخاطر اینکه دلشون سیاهه
400
در کوچههای باریک خاطرات، قدم میزنم.
برگهای پاییزی عمرم، یکی یکی فرو
میریزند و بوی خاک نمخوردهی دلتنگی،
مشام جانم را پر میکند.
آسمان ابری نگاهم، باران اشک میبارد
و رد پای غمی کهنه، بر دل جادهی تنهاییام
حک میشود. میدانم، این شب تاریک
اندوه، پایانی ندارد و فانوس امید، در این
سیاهچال سکوت، خام
_منِ تنها
400
نمیدانم چرا همیشه وقتی دلتنگت میشوم،
کلمات از هم میپاشند. انگار در ذهنِ من
چیزی شبیه به یک غبار سنگین نشسته که
دست هیچ واژهای به آن نمیرسد.
میدانی؟ من فکر میکنم عشق، بیش از آنکه
یک اتفاق پرهیاهو باشد، نوعی مُداومت
دردناک است. همین که صبح به صبح، قبل
از هر فکری سایهی حضور تو بر دیوارهای ذهنم
میافتد. همین که در میان تمام آدمهای این
شهر که شتابزده از کنار هم میگذرند، من
فقط جای خالی تو را راه میروم.
این روزها، تنهاییام رنگ دیگری گرفته؛ شبیه
به پیانویی که مدتهاست کوک نشده باشد،
ولی هنوز صدایش، موسیقی یک اسم خاص
را میدهد. گاهی فکر میکنم تمام این
نوشتنها، فقط تلاشیست برایِ اینکه
فراموش نکنم چطور باید نفس کشید.
آرزو میکنم کاش میشد یکبار، فقط یکبار،
بدون این فاصلههای لعنتی، کنار هم بنشینیم.
جایی که سکوت، به جای اینکه دلهرهآور
باشد، مثل یک پتوی گرم، دور شانههایمان
بپیچد. همین… چیزی بیشتر نمیخواهم؛
فقط حضور تو، در همان حاشیه که امنترین
جایِ جهانِ من است.
_منِ تنها
