es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

tedkoo

tedkoo

Ir al canal en Telegram

در جستجویِ معنا، در میانِ خاکسترِ خاطرات

Mostrar más
400
Suscriptores
+124 horas
+127 días
+1730 días
Archivo de publicaciones
بچه ها دوست دارین چطور محتوایی اینجا بیشتر بشه؟

۴۰۰ نفر شدین دوستتون دارم🩶

سلام عزیزم نه نیستم ولی جزو فیکشناییه که خیلی روم تاثیر گذاشت

سلامم یه سوال شما نویسنده دیسگایز هستین؟

صحبت کنیم خاکستریای من؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=7125634152

photo content
+1

بالاخره، روزی در پس همه‌ی این دوام آوردن‌ها، آغوشی خواهم یافت و تمام خستگی‌هایم را خواهم گریست.

غارِ تنهایی خودت بودی زور خفاش‌ها به تو نرسید...

Paloma_Faith_Only_Love_Can_Hurt_Like_This_Slowed_Down_Version.mp39.93 MB

و تو عزیز من هنگامی که به جای ریشه یک فرد عاشق گل و شکوفه هایش می‌شوی در پاییز چه خواهی کرد؟

photo content
+1

بدرود، محبوبِ من… شاید روزی، روزگاری، در جایی دیگر، در زمانه‌ای که کم‌تر بی‌نوا و بدبخت بودیم، دوباره یکدیگر را دیدیم.

من از تو جدا می‌شوم، اما همیشه تو را با خودم می‌برم. هیچ‌چیز نمی‌تواند آنچه را که بینِ ما بود، از بین ببرد؛ حتی اگر فاصله‌ها بینِ ما زیاد شوند. حتی اگر زمان بگذرد، همیشه تو در جایی از من خواهی بود؛ شاید در یادم، شاید در قلبم.

فهمیدم بعضی آدما حتی اگر‌ بهترین ورژن خودت باشی براشون بهترین کارها رو بکنی باز هم ازت متنفرن نه بخاطر اینکه بدی بخاطر اینکه دلشون سیاهه

در کوچه‌های باریک خاطرات، قدم می‌زنم. برگ‌های پاییزی عمرم، یکی یکی فرو می‌ریزند و بوی خاک نم‌خورده‌ی دلتنگی، مشام جانم را پر می‌کند. آسمان ابری نگاهم، باران اشک می‌بارد و رد پای غمی کهنه، بر دل جاده‌ی تنهایی‌ام حک می‌شود. می‌دانم، این شب تاریک اندوه، پایانی ندارد و فانوس امید، در این سیاه‌چال سکوت، خام
_منِ تنها

photo content
+1

کوکوی یا ویکوک
Anonymous voting

میخوام یه چندپارتی اینجا اپ کنم

نمی‌دانم چرا همیشه وقتی دلتنگت می‌شوم، کلمات از هم می‌پاشند. انگار در ذهنِ من چیزی شبیه به یک غبار سنگین نشسته که دست هیچ واژه‌ای به آن نمی‌رسد. می‌دانی؟ من فکر می‌کنم عشق، بیش از آنکه یک اتفاق پرهیاهو باشد، نوعی مُداومت دردناک است. همین که صبح به صبح، قبل از هر فکری سایه‌ی حضور تو بر دیوارهای ذهنم می‌افتد. همین که در میان تمام آدم‌های این شهر که شتاب‌زده از کنار هم می‌گذرند، من فقط جای خالی تو را راه می‌روم. این روزها، تنهایی‌ام رنگ دیگری گرفته؛ شبیه به پیانویی که مدت‌هاست کوک نشده باشد، ولی هنوز صدایش، موسیقی یک اسم خاص را می‌دهد. گاهی فکر می‌کنم تمام این نوشتن‌ها، فقط تلاشی‌ست برایِ اینکه فراموش نکنم چطور باید نفس کشید. آرزو می‌کنم کاش می‌شد یک‌بار، فقط یک‌بار، بدون این فاصله‌های لعنتی، کنار هم بنشینیم. جایی که سکوت، به جای اینکه دلهره‌آور باشد، مثل یک پتوی گرم، دور شانه‌هایمان بپیچد. همین… چیزی بیشتر نمی‌خواهم؛ فقط حضور تو، در همان حاشیه که امن‌ترین جایِ جهانِ من است.
_منِ تنها