L’Étranger
Открыть в Telegram
گویی که دارم هذیان میگویم! ـــــــــــــــــــــــــــــــــ http://t.me/HidenChat_Bot?start=6683655012
Больше946
Подписчики
Нет данных24 часа
-67 дней
-1330 дней
Архив постов
946
از نژاد ابرم و از تبار مِه
من را امروز در منظرهات میبینی
فردا خودم هم نمیدانم کجایم
در هر شکل باشم رها شدهام
#محمد_همایون
946
ما خسته از بار امید،
لحظهی آزادی مقدس را انتظار میکشیم.
باور کن رفیق، اختر دلربای بهروزی خواهد دمید.
#پوشکین
946
در خانهام اینجا،
اینجا در تاریکی،
چراغها آرام از نور افتاد.
یکوقت صدایی وُ آهنگی بود
که فرونشست، حال
به نشانههای خاموش دلخوشم...
#سیروس_آتابای
946
ندا آمد:
که اینک، اینجا، در ورطهی بدیمنی و بدگمانی، تو را نمیشناسند، نمیدانند چه کسی هستی و به کجا میروی و چه میخواهی!
تو نقاب زدهای، برای همه.
و این نقاب، چکیدهایست از تو
که رو به ابتذال میرود؛
و خود میدانی که از یک چیز رنج میبری، نفرین!
از که و از چه پنهانش میکنی؟
مگر نمیدانی که اینان، آنچه که مقابل چشمانشان عریان است را هم نمیبینند! برای این جماعتِ مست و بیخرد، تفسیرِ تصویرِ نقابزدهات با تصویرِ چهرهی حقیقیات توفیری ندارد!
بمان و نفرین را آزاد کن؛ رسالت تو این است.
مبینا
946
فرق من و تو اینه که من از دلتنگی تصمیم نمیگیرم من یاد گرفتم بعضی از حسها قراره فقط یه حس بمونن یاد گرفتم بعضی از آدمها اگه دوباره بیان، دیگه چیزی اضافه نمیکنن فقط یه چيزهايی رو ازت کم میکنن و من این دفعه کم شدن رو انتخاب نمیکنم!
946
به کجا میرفتیم؟ کدام دیار؟ پهلوی کدام بندر آرام میگرفتیم، ما که هیچگاه از بلای توفان در امان نبودیم و کشتیمان همیشه غرق میشد؟ ما که نه خدا دوستمان داشت و نه ناخدا...
مبینا ⁝ ۳ مهر ۱۴۰۵
946
شاید هم جهان ما ادامهی یک دلتنگی است
در لحظهای که کسی باید میگفت بمان
و نگفت!
و آشتفگی ما از همانجا شروع شد،
از جملهای که بلعیده شد
و حالا هر چیز
یا دیر میرسد
یا ناتمام میماند!
#مجتبی_دادوند
946
دیگر نه شاد بودم نه ناشاد.
این نیز بگذرد.
این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام.
این نیز بگذرد.
#اوسامو_دازای
946
چرا به یاد نمیآورم؟
روبهروی هم نشستن و گریستن،
روبهروی هم نشستن و دریا را دیدن،
دیگر از جهان
چیزی به یادمان نخواهد آمد...
#سیدعلی_صالحی
946
این تابستان، گرما نداشت. سرد بود؛ نه فقط سرمای دی ماه، بلکه سرمای تاریخِ یک سرزمینِ کهن که از دیرباز بسیار زخمخورده و ستمدیده را در خود حمل میکرد. سرمای مردمانِ تنها و مستأصل، خفته بر بالینِ امید که به گورستان میمانست...
تابستان، ادامهی همان زمستان بود، اما با رختِ سیاه؛ چهرهای داشت که گویی شیطان را آزموده و بر او مستولی شده، موهای ژولیده و ناخنهای تیز و بلند، که هردو آغشته به خونِ وطن و هموطن بود. نگاهش، نگاهِ مرگ بود؛ نگاهِ زن، نگاهِ مرد، به آینه، به یکدیگر...
ما اما در برابر تابستان و زمستان ایستاده بودیم، در برابر نیمی خفته در جهل و غفلت، و در کنار نیمی بیدار و آماده به خدمت!
نه زمهریرِ زمستان و حتی پاییز، نه گرمای نامهربانِ تابستان و حتی بهار؛ ما را از ایستادگی و ماندن و جنگیدن، باز نداشت! ما را که عصیان و طغیانِ خود را در گورستانِ امیدهای بربادرفته، زنده نگاه میداشتیم و از خونهای ریختهشده، زندگیهای دزدیدهشده و جوانیهای پرپرشده، گذر نکردیم...
مبینا
946
من، زخمیترین بودم، اما همان کسی هم بودم که هیچ تلاشی برای درستشدن نمیکرد. خسته بودم، از جنگهای مدام، از مردن و دوباره برخاستن؛ خسته بودم، از زندگی که آدم را وادار میکند برای همهچیز بجنگد و مادامیکه پیروز میشود، همهی آنچه که به دست آمده را در یک لحظه، آوار میکند روی خاکسترهای برجای مانده از جنگهای پیشین!
مبینا ⁝ ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
946
بعضی وقتها دلم میخواهد ناپدید شوم؛ با درختها یکی شوم، با رودخانهها، با ستارهها. میخواستم جایی باشم که هیچکس از آدمهایی که میشناسم، چیزی از آن ندانند.
یادداشتهای روزانه ⁝ #سیلویا_پلات
946
شاید روزی از این تنگنا بیرون بیایم اما حس میکنم که موجوداتی بینام و نشان در اندرون من میلولند. با آنها چه کنم؟
#آلبر_کامو
