معشوقه جناب پاریس.
Открыть в Telegram
ایستاده روی سن، بی هیچ تماشاگری مونولوگی شاعرانه، شاهکاری مبتذل را اجرا می کند.
Больше265
Подписчики
+124 часа
+47 дней
+5130 дней
Архив постов
و اینگونه زیستن تنها جز به جز من را آشفته تر می سازد اما چاره چیست که فلسفه بافی های تو در باب احمق خواندنم تنها سعادتی است که کورکورانه نصیب خود کرده ای تا آثار حماقت همیشگی ات را از بین برده باشی.
یک احساس رخوتناک در من ریشه دوانده است و من به سستی محض دچار شده ام، به رگ هایم غم تزریق می کنم تا خماری را از یاد ببرم..
و فنجان قهوه ام را می نوشم تا خوشی هایم را در بین صفحات کاغذ نگه دارم.
احمق بودن تو سنین پایین تر قابل درک تره جدی فکر کن ۲۵ یا ۳۰ سالت باشه و هنوزم احمق باشی.
امروز هم من بودم و بارانی که با من قدم می گذاشت
در خیابان های خیس و مرده شهر
امروز باز هم من بودم و قدم هایم، در مسیر همیشگی تا خانه
و تو باز هم تنها، تصویری بودی پشت پنجره ای که غبار رهایش نمی کند.
ولی پاییز و بارون و قهوه
قدم زدن روی سنگ فرش های قدیمی و برگ های زرد
بوی خاک نم خورده هوای سرد شکلات داغی که از سرمای دستات کم میکنه، چکمه و پریدن توی چاله های اب
رقصیدن زیر بارون و خیره شدن به منظره پشت پنجره
تماما زیباست.
یه قانون نا نوشته ای هست که میگه سال کنکورت انواع و اقسام بلاهایی که وجود دارند سرت میاد.
