𝗖𝗹𝗮𝗿𝗶𝗰𝗲
Открыть в Telegram
اینجا کمتر خودمو سانسور میکنم. https://t.me/HarfChatBot?start=d985e540d6db کلاریس هستم، میشنومت💡
Больше203
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-330 день
Архив постов
203
Repost from رقص قو.
-پنج دقیقه گذشت. راسکولْنیکُف بدون اینکه به سونیا بنگرد همچنان در اتاق راه میرفت. سرانجام به او نزدیک شد؛ چشمانش میدرخشید، با دو دست شانههایش را گرفت و مستقیماً به چهرهی گریانش نگریست. نگاه راسکولْنیکُف خشک و ملتهب و تیز بود و لبانش سخت میپریدند.
ناگهان به سرعتِ تمام بدنش خم شد و در حالی که بر زمین افتاد پاهای سونیا را بوسه زد. سونیا با وحشت، چنانکه گویی از دیوانهای دوری کند، کنار جست. واقعاً هم راسکولْنیکُف به نظر کاملاً دیوانه میآمد. دختر با رنگی پریده، در حالی که قلبش بهم فشرده شد، زمزمه کرد:
– شما را چه میشود؟ چه میکنید، در مقابل من!؟
راسکولْنیکُف فوراً برخاست و در حالی که بهسوی پنجره میرفت با لحن خاصی گفت:
-من در برابر تو زانو نزدم، در برابر تمام رنج و عذاب بشری زانو زدم.
