سپیـدار
Открыть в Telegram
-نویسنده و شیفتهی کتابها- سپیده پورحنیفهی جامعه، سینپی قصهها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh
Больше295
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+830 дней
Архив постов
295
وقتی کل دنیا باهات شوخی دارن:
ماهی که گفتم قدم کوچیک کوچیک، هزارتایی شدممم😂😭🥲❤️ خیلی خوشحالم و نمیخوام خوشیمو از خودم بگیرم.
295
هدفهای کوچولو کوچولو جواب داد بچهها، هم حالم بهتره هم پیج کوچولوم داره آدمهای مثل خودش رو جمع میکنه🥲❤️
295
جمعه هفته پیش بود که به این نتیجه رسیدم ما آدمها تبدیل شدیم به کسایی که زندگی براشون یک وظیفهاست و از اتفاقات و فرآیندهای زندگی لذت نمیبریم.
نویسنده مینویسه که نوشته باشه، خواننده میخونه که خونده باشه، مهندس میسازه که ساخته باشه، پزشک مداوا میکنه که مداوا کرده باشه، لذت، مفهوم و معنا رو گم کردیم. نویسنده نمینویسه که لذت ببره از نوشتن، خواننده نمیخونه که احساساتش رو کلمه کنه، پزشک مداوا نمیکنه که سلامتی و نور بده به مریض، مهندس نمیسازه که آسایش بده به ساکنین. نمیدونم درک میکنید جملاتم رو یا نه، اما از دید من دنیای ما این شکلی شده، خیلی وقته زندگی نمیکنیم، وظیفههامون رو تیک میزنیم.
295
حدود یک ماه و نیم از فعالیت پیج جدیدم میگذره و در طول این یک ماه و نیم تنها حسی که داشتم حس بیهوده بودن، حس انجام دادن کاری که نه تنها پولی توش نیست، بلکه برای کسی هم مفید نیست.
امروز بعد از این یک ماه و نیم، یک نفر بهم ویس داد و گفت پست من بهش تلنگر زده تا علاقش یادش بیاد، تا به خودش یادآوری کنه که نوشتن رو به خودش مدیونه، بغض کردم با هیجان صداش، ازم تشکر کرد که تولید محتوا میکنم، چند ثانیه ویس بود ولی برای من اندازه یک ماه و نیم فکر و خیال رو پس زد.
295
این مگسی که تونسته راه ورود رو پیدا کنه چرا وقتی راه خروج رو مستقیم بهش نشون میدی نمیره؟ لعنتیِ طفیلی برو بیرون دیگه.
295
تصور کن دو روز کوفتگی و منگی سراغت میومد و فقط میخوابیدی و تموم میشد، بهتر نبود؟ محبوب نبود اون موقع؟ آدمها دیگه به جای قرص خواب، سرما میخوردن.
"فکر کنم وارد مرحله هذیون شدم"
295
سرماخوردگی اگه خودش رو درگیر این ویروسهای جدید نمیکرد، اگه با سینوزیت دست به یکی نمیکرد و راههای تنفسی رو نمیبست، انسانها بیشتر دوسش داشتن، امیدوارم هرچه زودتر راه خودش رو پیدا کنه.
295
از صبح خیلی زود بیدار شدم، با ذوقی که حاصل کودک درونم بود. مدام در گوشم میگفت سپیده صبح رو دیدیم و لازم نیست تازه بخوابیم. همون اول صبح سعی کردم یه پلات کلی از رمانم بنویسم و درگیر جزئیاتش نشم، به جای اینکه شروع و مسیری که شخصیتها قراره طی کنن رو بنویسم، پایان هر شخصیت رو نوشتم و نمیدونم قراره چه مسیری طی کنن و همین برام جذابترش میکنه.
برنامه و اهداف این ماهم رو نوشتم اما با تفاوت از ماههای قبل، خواستهی عجیب و غریب از خودم نداشتم و درگیر زرق و برق و نقاشی نکردم خودم رو، تو یک صفحه هدفهای کوچیک کوچیک نوشتم، مثلا دوتا کتاب بخونم، روزی فقط یک ساعت بنویسم و...
خلاصه که تصمیم گرفتم زندگی رو آسون بگیرم و فعالیتهای روزانم رو به چشم کار نبینم، چون همهی اینها یک روز بزرگترین تفریح زندگیم بودن.
295
عاشق اول هر ماهم، انرژی خوبی داره، یه حسی بهم میده که انگار همه چیز از نو شروع میشه و اینبار خیلی خیلی بهتر.
