232
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-330 дней
Архив постов
232
Repost from N/a
چه عجیبه خیرهشدن به خاطراتِ محو توی ذهنت... که خودتم میدونی داری هرجوری که خودت میخوای به یادشون میاری، کاملا تحریف شده.
232
با گریهکردن فقط سعی دارم احساساتم را نزدیک خودم نگه دارم. امید لحظه به لحظه دورتر میشود. حتی امید را هم به گریه انداختم و فراریاش دادم. با گریه کردن فقط میخواهم کمی بیشتر زنده بمانم.
232
همیشه مسیری رو رفتم که برام از هرچیزی دردناکتر بود. بعضی وقتها فکر میکنم انتخابهایی که داشتم برای زندگی نبود، برای نابودی بود. برای بیشتر درد کشیدن و از بین رفتن.
232
به این زندگی خو گرفتم. سرخوشم. بدون هیچ مشکلی ادامه میدهم و همین تنها مشکل من است. زیستن را دست عادت سپردم و خودم را به فراموشی. هیچ متوجه زندگی نیستم. چطور میتوانم این سرخوشی را بپذیرم؟
232
به طرز عجیبی وقتی احساس تنهایی میکنم، میل به تنها ماندن و تنهاتر شدنم بیشتر میشود. بدون برنامهریزی شروع میکنم به دور شدن از آدمها. تمام ارتباطها را میشکنم و دلم میخواهد خودم را در تاریکی و سکوت و خلوت حبس کنم.
