ru
Feedback
Imaginative wizard‌ ☕

Imaginative wizard‌ ☕

Открыть в Telegram

یه بنده خدا با تمام بدبختی هاش، توهم ها و تخیلاتی که داره و الهاماتی که ازشون میگیره :) دوستان لطفا متنی رو کپی نکنید! همه این متن ها مطلق به من هستن -Keristin اگه حرفی داشتید: @Talk_to_kristin_bot برای تبادل به این آیدی پیام بدین: @Ethan_wtn

Больше
713
Подписчики
Нет данных24 часа
-117 дней
-5130 день
Архив постов
کاش این واقعا زندگی من بود...

گویی که از این نقش‌ها برآمده است یا شاید هم من رویایی از روزهایی می‌دیدم که از سرنوشت من نبودند چطور تو جزویی از حقیقت هستی و من در حالی رویاگونه مستم؟

حتی اگر هزاران خاک بریزند رازها دفن نمی‌شوند رازها می‌مانند و نقش می‌بندند نقش‌ها سوگند می‌خورند که راز‌ها را هیچ‌گاه فراموش نکنند رازها را در بستر حقیقت می‌نشانند تا که از یاد دل‌ها نروند

خانه‌ای که به قول‌هایمان سوگند خوردیم
خانه‌ای که به قول‌هایمان سوگند خوردیم

اگر برای این دل نیستی پس چرا نامت ورد زبان تب‌دارم می‌شود؟

اگر برای این دل نیستی پس چرا یادت تپش را از دلم دور می‌کند؟

این درخت هرچه کهن تر پر افت تر و زخم‌دیده تر

باران می‌بارد و می‌بارد تا هر کهنه دردی که بر تنت نشسته بود را طوری ببرد که گویی هیچ‌گاه نبوده‌اند

درست لحظه نوروز :)
درست لحظه نوروز :)

سال پیش‌روتون با کسایی باشه که غبار زندگی رو براتون کم می‌کنن🤍

همه دنیا را خاکستر غم در بر میگیرد اما تو باز برای من بخند که تنها با تو دنیا را بی‌غبار می‌بینم

گفتم اگر من هم مثل تو بمیرم چه می‌شود؟ اگر خود را در قلب و روح‌ها به کشتن بدهم دیگر چه فرقی میکند مرگم امروز باشد یا صدها و صد روز دیگر...

حیف که آدمی اینقدر ساکت خاموش می‌شود حیف که آدمی اینگونه قبل از جان دادن به گونه‌ای در دل ها می‌مرد که هیچکس رفتنش را نمی‌فهمد

اما حال که میگویند مرده‌ای هیچ نوری کم نشد، هیچ سیاهی اضافه نشد تنها گفتم حیف

میگفتم روزی اگر بمیری دنیا تار می‌شود دیدگانم حتی خورشید را بی‌نور می‌بینند و من با خیالی از مرگ می‌زیستم

نمی‌دانم تو همانی که در صدایش می‌زند یا که نه اما اگر نوایی تو را می‌خواند به آغوشم بیا به آغوشم بیا که تنها برای تو نفس زدم

آغوشم تنها برای تو گرم است پس کجایی؟ قلبم در عطش نفس کشیدن توست پس کجایی؟

photo content

مرا با درد خلق کردند و با درد رویاندند این قلم جز درد ندید و جز درد ننگاشت

قول مرهمی و همدمی داده بودم افسوس که زخم خود نمی‌تواند هم مرهم باشد و هم درد درد ها همه از اشک می‌آیند من زاده تمام اشک ها و فریاد ها بودم ولیکن اندیشیدی که این فریاد آوایی برای رهایی است نمی‌دانستی من اسارت هستم نه رهایی نمی‌دانستی چرا که مرا راه رهایی می‌دیدی اما عزیز من، من نه راه بودم و نه چاره من فقط آغوشی تنها بودم برای آن که آرام بگیری و بی‌اشک بمانی. من تنها آغوشی برای تو بودم و تو بال های شکسته‌ای برای پرواز داشتی؛ بال هایی که آغوش مرا خراشید تا دوباره پرواز کند تو برای پرواز بودی درحالی که من آخرین آرامش بعد هر فریاد بودم