並行死
Открыть в Telegram
به راستی آیا من واقعی ام؟ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-811131-MdeI3jJ ناشناس @chisai_sakka
Больше276
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
276
شب هامو با فکر کردن به تو و روحت میگذرونم. شادی هامون رو به یاد میارم لبخند های تورو به یاد میارم. روز ها که میگذرن و به پایان می رسن من می مونم و تصاویر دردناک توی مغزم.
ترس از اینکه دیگه خنده هات رو نبینم عذابم میده. از دست دادن تو چیزیه که هرشب بهش فکر می کنم. فکر اینکه من برات کافی نباشم و ترکم کنی.
اگه ترکنم کنی می شم ابر سیاهی که نمی باره
ماهی که نمی تابه جنگلی که سبز نیست میشم نصفه. ناقص.
تلاشمو میکنم که برات کافی باشم اونقدر کافی که درداتو بهم بگی درونتو نشونم بدی.
دلم میخاد اونقدر برات کافی باشم که بدون حرف زدن همو بفهمیم.
ماه من میشه همیشه بدرخشی؟ نزار من تو تاریکی غرق شم و روحم رو از دست بدم.
لونا به__
276
داستان سرباز فراری از جنگ.
ادامه داره هیچ وقت تموم نمیشه تا وقتی که من زندم.
دارم یاد میگرم پرتو احساسات روی قلبم رو دارم میشناسم.
سعی میکنم تجربه هام رو منظم توی قوطی نگه دارم و از لابه لای برگا و درختا و از توی کلبه چوبیم بیام بیرون.
با اینکه یه گربه سیاهم که از ادما میترسه بازهم همراهت شدم.
اومدم جنگ تا ازت محافظت کنم با اینکه بازم تو بودی که از روح غمگین و ترسوی من محافظت میکردی با اینکه چهره ی زیبایی نداشتم بازهم کنارم بودی.
صدای گلوله ها هر دفعه بخشی خوشحالی وجودمو میگرفت میخواستم قوی باشم اما میترسیدم.
همه چیز بیش از حد ناشناخته بود از اون چیزای بزرگ ترسناک که گلوله های بزرگ ازشون میومد بیرون تا اون ادمایی که لباسای عجیب میپوشیدن و تفنگ میگرفتن دستشون.
تفنگ و گلوله رو میشناسم. خیلی خوب. چون اونا بودن که من رو با ترس از واقعیت انداختن بیرون. اونا بودن که رویاهام رو گرفتن و من مجبور شدم خودم رو تو یه جنگل تاریک و تنها پرت کنم.
تو سرباز غمگین با قلبی مملو و از درد میخاستی دستهام رو بگیری و از خیال خام ارومم درم بیاری.
جلوی چشم هام جلوی دوتا چشمام روی زمین افتادی و ازت خون میرفت.
بهت گفته بودم کنار من فقط اسیب میبینی.
بهت گفته بودم روح پیر بی رحم من قلب همه رو به درد میاره.
من میخواستم احساساتم رو توی روحم قل و زنجیر کنم اما تو من رو نوازش کردی و گفتی دورشون نندازم.
حالا توی جلوی من داشتی جون میدادی و من نمیتونستم با دوست داشتن نجاتت بدم.
درمانت میکردم ولی ایندفعه تو باید من رو مینداختی دور من نمیتونستم ببینم یه بار دسگه به خاطر روح سرگردان وهم اور و گیج کننده من اسیب ببینی.
276
احساس شرور بودن میکنم.
احساس اینو دارم که ادما اگه منو تو فروپاشی عصبی در حال شیطانی خندیدن به خاطر انتقامی که گرفتم و چیزی که بدست اوردم قطعا فرار میکنن و بعدش زنگ میزنن منو ببرن تیمارستان.
276
وای ولی من چرا انقدر شبه بچه کوچولوهام تو خیابون دقیقا عین این بچه هاییم که مامانشون براشون اسباب بازی نخریده و دارن غر غر میکنن.
