646
Подписчики
+1024 часа
+87 дней
+4630 дней
Архив постов
646
رومئو و ژولیت، فورد مدوکس براون
نه در لحظهای عاشقانه، بلکه درست در لحظهای که عشق و تقدیر با هم برخورد میکنند.
در راهرویی باریک و سنگی، جایی که انگار هیچ راه فراری وجود ندارد، دو عاشق برای آخرین بار یکدیگر را در آغوش گرفتهاند. ژولیت با لباس آبی درخشانش به دیوار تکیه داده، چشمانش را بسته و صورتش را پنهان کرده؛ انگار اگر دنیا را نبیند، شاید زمان هم برای چند لحظه متوقف شود. رومئو، با زرهی که هنوز بوی جنگ و خطر میدهد، سرش را بر شانهٔ او گذاشته و دستانش را محکم دور او حلقه کرده است؛ آغوشی که بیشتر شبیه چنگ زدن به آخرین لحظهٔ زندگی است تا یک وداع ساده. شمشیر آویزان از کمرش یادآوری میکند که او مردی است که باید برود، و کلاهخودی که کنار بدنش آویزان مانده نشان میدهد فرصت حتی برای پوشیدن کامل زره هم نبوده است. راهرو تنگ و سقف کوتاه، نفس را در سینه حبس میکنند؛ گویی خودِ معماری نیز این عشق را به بنبست رسانده است. رنگ آبی ژولیت، آرامش و پاکی را تداعی میکند، در حالی که سرخ جامهٔ رومئو از عشق، خطر و خون آینده خبر میدهد. هیچکدام به چهره دیگری نگاه نمیکنند؛ زیرا هر دو میدانند اگر این آغوش یک لحظه بیشتر طول بکشد، دیگر توان جدا شدن نخواهند داشت. این تصویر، داستان یک بوسه یا یک دیدار نیست؛ تصویر همان چند ثانیهای است که دو انسان میدانند سرنوشت از همینجا به بعد، دیگر به نفع عشق نوشته نخواهد شد.
646
I can't hide or disguise I'm terrified
Each day I dream each way I start to die inside my mind
Depressed or bored, I'm wired or floored, a number on this mental ward
It's not enough and neither am I
