ru
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Открыть в Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Больше
1 962
Подписчики
+124 часа
+87 дней
+2230 день
Архив постов
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ من امشب یه دقیقه بیشتر فکر به اینم که اون پارسال این موقعه بود

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ -امشب یه دقیقه بیشتر دلتنگم =)

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ امشب یک دقیقه بیشتر پ ا ره ایم از دست زندگی :/

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ من امشب ۱ دیقه بیشتر استرسم :)

شما امشب یک دقیقه چی‌اید؟

امشب یه پیاله بیشتر انار می‌خورم.

امشب یک دقیقه بیشتر نمی‌دونم!

مستقل بودن سخته اما زیباست : ) وی تا الان پای کار و سیستم بوده و چشماش داره درمیاد : ) اما باید بیدار باشه تا هششششت صبحححححسجشدژمسکپزمکک : )

رنجم را پذیرفته‌ام. پس دیگر نیازی نیست که از تنهایی‌ام بگریزم. میان من و تنهایی پیوند عمیقی برقرار شده است آنچنان که هر رنجی به سراغم آید، من نیاز مبرمی به آن می‌یابم. @donntnow |

نه اینطوری نمی‌شه خودم باید بنویسم براتون.

البته من حسودی نمی‌کنم. كلا رها می‌کنم و فراموش می‌کنم می‌رم محو می‌شم.🚶🏻‍♀️

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ میدانی ؟! من آدم حسودی نیستم فقط شب ها که قصد خواب می کنی می ترسم به آسمان خیره شوی و یکی از همین ستاره ها دلت را ببرد ...! شبت بخیر جانم اما بدان ستاره ، ماه ،آسمان من تو را با هیچ چیز قسمت نمی کنم ...!

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ومَع كُلّ قَطرة مَطر ، اللهم أَحلامَنا وأدعيتنا🌧 و با هر قطره باران خدایا آرزوها و دعاهایمان...

در پی یک حرکت انتحاری ؛ از همه‌ی کانال‌ها لفت دادم. ناراحت نشید.🤍

ناشناس بدید :>

خودمو می‌کشم که نقاشی رو یاد بگیرم بعد تا یه‌ کم دستم‌ راه می‌افته می‌گم عه من چرا ژاپنی بلد نیستم که هایکوها رو به زبون ژاپنی بخونم؟! بعد یک ماه افسرده می‌شم بعد شروع می‌کنم ژاپنی خوندن بعد یه‌کم که یاد گرفتم یهو می‌گم عه من چرا نمی‌تونم از دیوار صاف بالا برم بدون تجهیزات؟ بعد زندگیمو ول می‌کنم از دیوار صاف بالا برم. هیچی راضیم نمی‌کنه بگم خب دیگه الان این خوبه. ول کن دیگه. یه‌بار خواب دیدم غمگینم که چرا پرینتر نیستم! ترسم از اونجا شروع شد … @donntnow |

یک زمان من آدمی بودم که زن‌ها و مردهای عاشق‌پیشه و شیدا و دل‌داده را با نظر تمسخر و نگاه عاقل اندر سفیه می‌دیدم و به خودم می‌گفتم: این‌ها هم از شکم‌سیری می‌روند دنبال این بازی‌ها، وگرنه آدم که بچه نیست، می‌فهمد، عقل دارد. اینها همه ادا و اطوار است. تا اینکه آن روز، یکهو در آن عصر بهاری، در آن کافه‌ی رنگارنگ، میان ازدحام صداها و نگاه‌ها، نگاهم با نگاه شما تصادف کرد … @donntnow |

تو همه‌ی دلایل من بودی ؛ برای انکار هر چیزی که آزارم می‌داد. @donntnow |