ru
Feedback
𝐇𝐲𝐩𝐞𝐫𝐟𝐞𝐦𝐢𝐧𝐢𝐧𝐢𝐭𝐲

𝐇𝐲𝐩𝐞𝐫𝐟𝐞𝐦𝐢𝐧𝐢𝐧𝐢𝐭𝐲

Открыть в Telegram

بعد از سکوت، موسیقی بهترین وسیله برای بیان ناگفته‌هاست.

Больше
234
Подписчики
+324 часа
+27 дней
+1530 день
Архив постов
We're all bored We're all so tired of everything We wait for trains that just aren't coming We show off our different scarlet letters Trust me, mine is better We're so young But we're on the road to ruin We play dumb but we know exactly what we're doin' We cry tears of mascara in the bathroom Honey, life is just a classroom. @hyperfemininity

Honestly, even though I hate sweets, it made me want to try it. لِمون🍋

What you gonna do now? It's your reflection looking back to pull you down So are you gonna die today or make it out alive? You gotta conquer the monster in your head and then you'll fly Fly, phoenix, fly. @hyperfemininity

+1
تنها آرتیست جدیدی که می‌شه گفت نسبت به بقیه بیشتر قبولش دارم. @hyperfemininity

Listening to Fearless feels like dancing in the rain with your first love, heart wide open and glowing with golden memories. 💌✨ @hyperfemininity

جوری این آهنگ بهم حس سنگینی و غم میده که شاید کمتر آهنگی جز این دسته باشه. تا جایی که یادم میاد همیشه در مواقعی که غمگین بودم همراهم بوده، جز چیزاییه که همیشه وقتی تنها و غمگین بودم همراهم بوده و برام مقدس محسوب می‌شه. @hyperfemininity

نام تو را نمی‌نویسم نام تو را نمی‌نویسم که کلمات به محض نشستن بر کاغذ پیر می‌شوند تو را در سکوت چای عصرانه می‌نوشم در بوی بخار گرفته‌ی شیشه‌ها می‌چکانم در چینِ پیشانی‌ام پنهان می‌کنم که مبادا زنِ دیگری از تنهایی‌اش چیزی کم بیاورد پنجره‌ای هستم که کسی بازش نمی‌کند اما هر روز پرنده‌ای در روحم آواز می‌گذارد شیوا ارسطویی

Let's see France through a different lens today, where every street whispers stories and even silence tastes like wine.🥄🍓 @hyperfemininity

Maybe it's just in this moment that the light makes me feel alive.
Maybe it's just in this moment that the light makes me feel alive.

Artist: Melanie De Biasio Album: No Deal Released: 2013 Genre: Jazz @hyperfemininity

تا حالا، حتی وقتی ته‌مونده‌ی جونم رو لای لحاف خستگی‌ها جمع می‌کردم، هیچ‌وقت این‌قدر واضح به پوچی فکر نکرده بودم. یه ساعته فقط دراز کشیدم. نه خوابم می‌بره، نه حوصله بیداری دارم. سرم سنگینه، اون‌قدر که انگار تمام فکرام مثل وزنه آویزون شدن از جمجمه‌م. بدنم؟ یه مشت استخون بی‌رمق، انگار از درون حل شدم، آب شدم، رفتم توی زمین. ولی وسط این همه خالی بودن، ذهنم داشت یه تصویر می‌ساخت یه صحنه از خودم اون‌جا بودم توی قبر. خوابیده، بی‌حرکت، بی‌صدا. بدنم دیگه هیچی حس نمی‌کرد. خاک سرد و نرم، یکی‌یکی می‌ریخت روی صورتم، روی تنم. انگار دنیا داشت منو فراموش می‌کرد. همون‌طور که باید. شاید چند نفر دور قبر ایستاده باشن. چند لحظه‌ای نگام کنن. یه‌چیزایی بگن، یا فقط سکوت کنن. ولی بعدش، همه برمی‌گردن به زندگی‌هاشون زندگی ادامه داره، بدون من. و من؟ من کم‌کم محو می‌شم. یه روزی می‌رسه که دیگه کسی یادش نمیاد مهدیه‌ای بوده. نه صدایی ازم می‌مونه، نه اثری. انگار هیچ‌وقت این‌جا نبودم. فقط یه گور، یه مشت خاک، و یه حس عمیقِ نبودن. یه جور غم نیست که بشه واسش گریه کرد. یه جور خاموشیه. یه جور بی‌اهمیت بودن مطلق. و عجیبه که حتی توی این تصویر هم، یه گوشه از ذهنم هنوز داره فکر می‌کنه، که اگه یه نفر فقط یه لحظه دیگه یادم کنه شاید فقط شاید، هنوز کامل نرفته باشم.

نمی‌دونم چرا این موقع شب یهو یادم اومد که چقدر مهرِ ۱۴۰۱ استرس داشتم برای دانشگاه رفتن، و البته چقدر ام ذوق داشتم و کلی وسیله جدید خریدم، چقدر اون اوایل خوابگاه سخت بود چقدر بابتش ناراحتم بودم و گریه می‌کردم و احساس می کردم هیچکس نیست که درکم کنه. و همینطور یهو ذهنم رفت سمت آینده، سال دیگه این موقع دانشگاهم تمومه، از این دانشگاه و خوابگاه میرم و این چپتر از زندگیم به پایان می‌رسه، حقیقتا هم حس عجیب و دوست داشتنی ایه و هم غمناک. اما خب در نهایت خودمم و خودم، می‌خوام بگم که شاید اگه می‌تونستم به مهدیه‌ی گذشته و آینده فقط یه چیزی بگم اینه که هرکاری که دوست داره رو انجام بده و کمتر استرس داشته باشه بابت زندگی کردن و آزادانه حرکت کنه. تو زندگی فقط باید حرکت کرد نه باید درگیر اتفاقات و خاطرات بد شد و نه درگیر اتفاقات و خاطرات خوب.

I don't know how I could ever be so much like Anaïs Nin.
I don't know how I could ever be so much like Anaïs Nin.

Oh my God, how does this band make every single cell in my body feel joyful? Just listen and enjoy. @hyperfemininity

3:54 I'm in love with this part💫

می‌دونید چرا اینقدر شوگیز رو دوست دارم؟ بخاطر اینکه فضای مه آلود داره و حس نوستالژیکی رو بهم منتقل می‌کنه که می‌شه توش قایم شد. بخاطر اینکه احساست رو غیر مستقیم بیان می‌کنن، اون صداهای پر از ریورب حس هایی رو منتقل می‌کنن که بیانشون راحت نیست. بخاطر اینکه یه غمی رو بهم منتقل می‌کنن که سنگین نیست و خیلی لطیفه و در اعماق وجودم می‌تونم حسش کنم. بخاطر اینکه حس معلق بودن بین گذشته و رویا رو منتقل می‌کنن، انگار نه توی گذشته ای نه آینده بلکه تو یه برزخ امنی. و در نهایت شوگیز بهم اجازه میده که همزمان هم قوی باشم و هم لطیف.