489
Подписчики
+124 часа
-47 дней
-230 дней
Архив постов
حالا که دارم مینویسم، از یک کابوس گریختهام و خود را به دامانِ بیخوابی انداختهام. احساس سرما و رخوت عجیبی دارم و اتفاقِ تازهای نیست. من در تناوبِ وقایع گیر افتادهام. مدتها پیش هم چنین حالی را تجربه کردم، اما به این حس نامطلوب عادت نکردهام.
دلم میخواهد چشمهایم را ببندم، اما میترسم؛ حتی از این بیداریِ ناخواسته هم. بارِ دیگر پشت کلمات پنهان شدهام. این نوشته را که خواندید، مرا پیدا کنید، قبل از آنکه گم بشوم.
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینهای. آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود. در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچ کدام از آنها نشدم. زندگانیام برای همیشه گم شد. من خودپسند، ناشی و بیچاره به دنیا آمده بودم. حال دیگر غیر ممکن است که برگردم و راه دیگری در پیش بگیرم. دیگر نمیتوانم دنبال این سایه های بیهوده بروم، با زندگانی گلاویز بشوم، کشتی بگیرم. شماهایی که گمان میکنید در حقیقت زندگی میکنید، کدام دلیل و منطق محکمی در دست دارید؟ من دیگر نمیخواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم. نه به چپ بروم و نه به راست. میخواهم چشمهایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.
به بهانهی زادروزِ صادق هدایت.
از کتابِ زندهبهگور.
میپرسی چرا اینهمه تهی هستی و من نمیگویم که احساساتِ شایستهی بیان، فاسد شدهاند. قلبی که میتوانست پناهِ تو باشد، خرد شده است و من تکههایش را بهسوی آدمها پرتاب میکنم، تا آنها را از خود برانم، که کسی هرگز نداند این کالبد، تابوتِ روحِ من است. روزها سنگینیاش را روی شانههایم حس میکنم و شبها، تو میآیی و بارِ دیگر، زندهبهگورم میکنی.
@MimBe_Notes
آیا یک رویداد هرچه بیشتر اتفاقی باشد، مهمتر و پرمعناتر نیست؟
فقط "اتفاق" است که آن را میتوان بهعنوان یک پیام تفسیر کرد. آنچه بر حسب ضرورت روی میدهد، آنچه انتظارش میرود و روزانه تکرار میشود چیزی ساکت و خاموش است. تنها "اتفاق" سخنگوست و همه میکوشند آن را تعبیر و تفسیر کنند، همانگونه که کولیها -در ته یک فنجان برای اَشکالی که اثر قهوه به جای گذاشتهاست- تعبیراتی میتراشند.
بار هستی| میلان کوندرا
تعاریف متفاوتی از عشق را از نویسندگان مختلف خواندهام و از همهی آنها برایم ملموستر، گفتهی صادق هدایت بود :
عشق آوای زیباییست، از حنجرهی آدم کریهی که نباید از نزدیک به وی نگریست.
@MimBe_Notes
And in the early morning light, After a silent peaceful night, You took my heart away.
@MimBe_Notes
گفته بودند که “از دل برود یار چو از دیده برفت”
سالها هست که از دیدهی من رفتی، لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز..
دفتر عمر مرا، دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق، قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما،
همچنان روز نخست،
تویی آن قامت بالنده هنوز...
در قمار غم عشق، دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز..
آتش عشق، پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند، عیان میبینند
زیر خاکستر جسمم باقیست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز...
حمید مصدق
@MimBe_Notes
تمامِ آنچه برای زنده ماندن میخواستم را ربودی و از من خواستی که زندگی کنم. عزیزدلم، من میخواهم زندگی کنم، اما وقتی به آنچه برایم بهجا مانده است مینگرم، حتی مرگ نیز واقعهی غریبی بهچشم میآید.
@MimBe_Notes
در تاریکترین حفرههای روحم، میانِ جوشش غم از زخمهایم، لابهلای آرزوهای وصلهدار، همانجا که از یادِ خدا رفته و آدمی طردش کرده است؛ من آنجا تو را جستوجو میکنم.
@MimBe_Notes
You've built the walls around you
'Cause you're so afraid to fail
They seem to almost reach the sun and far too high to scale...
@MimBe_Notes
تو به زیبایی قاصدکها بودی. زیبا، رها و مهمتر از همه، یادآورِ تمامِ پیغامهای خوشِ جهان. تو پیامبرِ خوشبختیِ من بودی؛ به آرامی میان انگشتانم رقصیدی و به داشتنت که دلخوش شدم، رفتی.
پس از تو، تمامِ قاصدکها یک پیغام با خود دارند؛ تو رفتهای، هر آنچه نشانی از زندگی داشت، با خود بردهای و مدتهاست که دستهای من برای لمسِ هر قاصدکی، کوتاهاند.
@MimBe_Notes
