ru
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

Открыть в Telegram
489
Подписчики
+124 часа
-47 дней
-230 дней
Архив постов
نورِ امیدِ من در تاریکی ابدی گم شد و از دست رفت. پس از آن، خود برای کُشتنِ هر نور، برای زنده‌به‌گور کردن هر رویا و به‌باد سپردنِ آرزوهایم پیش‌قدم می‌شدم. می‌خواستم با تیشه‌ای از وجود خودم، بر ریشه‌‌ام بزنم. به هرآن‌چه نشانی از نیستی داشت، چنگ می‌زدم تا زندگی را از خود برانم. هربار که چشم‌هایم را می‌بستم، پشتِ پلک‌هایم زندگی را می‌دیدم؛ قدعلم‌کرده، پیچک‌وار به دست‌و‌پای من پیچیده. پیچکی که به پایم می‌پیچید و سرانجام مرا بر خاک می‌انداخت. یک نبردِ خاموش، که حاصل آن تنها فرسودگی‌ست و زندگی همیشه پیروز می‌شود، همیشه‌. @MimBe_Notes

زندگی بن‌بستِ دوطرفه‌ای بود که مطلقا هیچ راه فراری از آن نداشتم، البته قبل از دیدنِ تو. چشم‌های تو، راهِ رهایی از تمام بن‌بست‌ها بود. @MimBe_Notes

از گفتنِ آن‌چه بر من می‌گذرد، روزهاست خسته‌ام. از افکاری که موریانه‌وار ذهنم را می‌جویدند، به نوشتن پناه بردم‌ اما همان‌جا که فکر می‌کردم پناهی برای بی‌پناهی‌هایم وجود دارد، بی‌پناهی‌های بزرگتری در کمین بودند. چرا اینطور گفتم؟ چون امروز کلماتم را هم در جسم موریانه‌ها دیدم. موریانه‌ها رشد می‌کنند، زاد و ولد می‌کنند و ماحصلی جز فکر ندارند. افکارم باید به کلمه بدل شوند. اگر نشوند؟ ذهنم همان قربانیِ بی‌پناهی است که تاوان پس خواهد داد، اما هنوز نمی‌دانم به چه گناهی... دقیق نمی‌دانم این چرخه چگونه پایان می‌یابد. شاید اگر قربانی‌ دیگری بیابم، بتوانم مدتی را با ذهنی نسبتاً آرام زندگی کنم، اما دیگر چیزی برای از دست دادن وجود ندارد. احساسات و عواطفم، آرزوهایم، اهدافم، و مهم‌تر از همه امیدم را پیش از این فدا کردم. تنها دارایی‌ام افکارم است، دارایی‌ای که نمیخواهم. از افکارم خسته‌ام. چه کسی می‌تواند این موریانه‌ها را از جانم جدا کند؟ @MimBe_Notes

تسکینِ زخمِ روحش را در زخمی عمیق‌تر جست‌وجو می‌کرد؛ آن‌قدر عمیق، که رنجِ گذشته را پیش چشمش کوچک سازد. @MimBe_Notes

هربار حس می‌کردم که می‌خواهی تنهایم بگذاری، ترک‌های شیشه‌ی عمرم عمیق‌تر می‌شدند. حالا که شیشه شکسته‌ است به چگونگیِ فروپاشیِ یک انسان نگاه کن. @MimBe_Notes

با خود احساسِ بیگانگی می‌کنم، گویی به این کالبد تبعید شده‌ام. به یاد نمی‌آورم که چگونه به این‌جا رسیده‌ام، گویی عمرِ خود را تا به این لحظه در خواب سپری کرده‌ام. مگر می‌شود آدمیزاد در تنِ خود، با غربت دست به گریبان بشود؟ من مدت‌هاست برای هیچ پرسشی، پاسخی نمی‌یابم. باید دلم برای این‌همه ناتوانی به درد بیاید، دلم برای خودم بسوزد، اما این‌بار هم نمی‌توانم. این هم یک ناتوانیِ دیگر. گاهی نزدیک‌تر شدنِ دیواره‌های وجودم به یکدیگر را حس می‌کنم. نفس کشیدن سخت می‌شود و فکر می‌کنم که نه در تبعید، بلکه زندانی‌ام. زندانیِ کالبدی که برای من نیست، زنجیرشده به افکاری که متعلق به من نیست و به‌گمانم برای غریب بودن، همین کافی است. @MimBe_Notes

شبان آهسته می‌گریم، که شاید کم شود دردم. تحمل می رود امّا شبِ غم سر نمی‌آید. چه سود از شرحِ این دیوانگی‌ها، بی‌قراری‌ها؟ . خدا را از چه بر من رحمت ای کافر، نمی‌آید؟ @MimBe_Notes

حال تنها آرزویم بازگشت به روزهایی است که چشم‌هایم را بسته بودم؛ یک کورِ خودخواسته بودم که از دیدنِ حقیقت می‌گریخت. نمی‌دانستم که حقیقت همین‌جاست، در پستو‌های قلبم. @MimBe_Notes

زخم من پیش از من وجود داشت، به دنیا امدم تا صاحب تن شود. ژوئه بوسکه.

نمی‌خوام مثل من تنها بشی با گریه‌ها، اما منو یادت بیار هر جا تو تنهایی زمین خوردی.. @MimBe_Notes

[یادداشت دی‌] در این روزهای خاکستری، تنها پناهم همین نوشتن است و بس. کلمه‌ها وفادارند، بیشتر از آدم‌ها. هرطور که باشی پناهت می‌شوند، اما بیشترِ آدم‌ها تو را تا زمانی می‌‌پذیرند که مطابق میلشان باشی. باز هم بگویم؟ پس بگذریم! در تاریکی قدم برداشتن را تجربه کرده‌اید؟ مدت‌هاست چشم‌هایم به تاریکی عادت کرده است و قدم برداشتن آسان‌تر شده است. وقتی امید کم‌رنگ می‌شود، تنها چیزی که مرا به ادامه دادن وا‌می‌دارد این است : کار درست را انجام دادن. شاید گذر زمان مفهومِ درستی را دچار تغییر کند، اما به‌هرحال زمان خیلی کارها می‌کند! من هم کار خودم را! آن‌وقت است که می‌بینم بدون امید هم می‌شود ادامه داد. شاید هم اسمش ادامه دادن نیست، اما من پذیرفتمش. البته گاهی اوقات انگار هر قدمی که برمی‌داری، روی خنجر است. سخت است و سخت‌تر می‌شود هنگامی که باید وانمود کنی که دردی حس نمی‌کنی. شما را نمی‌دانم اما من فکر می‌کنم سرانجام روزی بی‌حس می‌شوم. باز هم بگذریم! این ماه را زیرِ سایه‌ی ادبیات روس‌ها گذراندم. از ابتدای ماه در تلاشم که مرشد و مارگاریتا را بخوانم و تازه به میانه‌ی کتاب رسیده‌ام. کتاب بسیار زیباست و صبرِ من کم. چرا می‌خوانمش؟ چون پیشنهاد دوستی عزیز است. چون ادبیاتِ روس‌ها خیال‌انگیز است و خیال، راهِ فرارِ من. غیر از مرشد و مارگاریتا، ارباب و بنده‌ی تولستوی را خواندم و مهم‌ترین قسمت این یادداشت همین است! اگر نخواندیدش، بخوانید. از نظرِ من تولستوی در غافل‌گیر کردنِ مخاطبش توانا‌ترین است. شما هم اگر از خواندنِ تولستوی تجربه‌ای دارید، خوش‌حال می‌شوم با من به‌اشتراک بگذارید. غم‌انگیزترین بخشِ ماه هم، از دست رفتنِ ماهی قرمزی بود که از سالِ نو، نگهش داشته بودیم. هنوز تنگِ خالی‌اش روی میز است و هنوز دلم نمی‌خواهد به آن نگاه کنم. جای خالی، همیشه غم‌انگیز است. حتی اگر برای یک ماهی قرمزِ کوچولو باشد. یادتان هست در یادداشت قبلی، از دوست‌نداشتنی بودنِ زمستان گفته بودم؟ حالا می‌خواهم در مورد دی‌ماه تجدیدِ نظر کنم، تا ببینیم بهمن می‌خواهد چه کند! میم_ب پناهنده به روس‌ها. سی‌ام دی‌ماه.

نام‌اش برف بود تن‌­اش برفی قلب‌اش از برف؛ و تپش‌اش صدای چکیدن برف بر بام‌های کاه‌­گلی، و من او را چون شاخه­‌ای که زیر بهمن شک
نام‌اش برف بود تن‌­اش برفی قلب‌اش از برف؛ و تپش‌اش صدای چکیدن برف بر بام‌های کاه‌­گلی، و من او را چون شاخه­‌ای که زیر بهمن شکسته باشد، دوست می­‌داشتم.. بیژن الهی. نقاشی از Miles cleveland goodwin.

شما فرستادید. :) @MimBe_Notes

مرا آتشی سوزانده‌ است که تو ندیده‌ای، رنجی به فروپاشی رسانده که هرگز احساسش نکرده‌ای. مرا شکستند و تو دست‌هایت را بر گوش‌هایت فشردی، تا مبادا آزرده‌خاطر شوی. تو از این ویرانه دور شدی که غبارِ غمش پیراهنت را لمس نکند. حالا در این ویرانه، چه‌چیزی را جست‌و‌جو می‌کنی؟ @MimBe_Notes

چشم‌هایت، زندانِ احساساتِ من‌اند. @MimBe_Notes

آرامش بین نوت‌های این موسیقی جریان دارد. @MimBe_Notes