Aurora
Открыть в Telegram
دل خون، شاد و خندون. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1105396119 :> @bookChamomile☕
Больше760
Подписчики
+124 часа
-67 дней
-830 дней
Архив постов
760
گاهی یه رد از گذشته، باعث میشه روح زخمیای که سالهاست ازش عبور کردی، بیاد جلوت وایسته و تو چشمهات نگاه کنه و تو ندونی باید ازش فرار کنی یا بری سمتش و بابت تموم رنجی که کشیده محکم و طولانی به آغوش بکشیش.
760
گاهی یه رد از گذشته، باعث میشه روح زخمیای که سالهاست ازش عبور کردی، بیاد جلوت وایسته و تو چشمهات نگاه کنه و تو ندونی باید ازش فرار کنی یا بری سمتش و بابت تموم رنجی که کشیده محکم به آغوش بکشیش.
760
میگه تصمیمی که گرفتی، تصمیم درستیه و بهش میگم این روزها انگار بیشترین چیزی که دوست دارم بشنوم، همینه. اینکه دارم کار درست رو میکنم. انگار بیشتر از همیشه نیاز دارم یکی باشه که وقتی وسط راه میایستم و به همهی «نکنه»هایی که توی سرم میچرخه فکر میکنم، یه قدم هولم بده جلو. که نذاره ترس، دستم رو بگیره و منو برگردونه سر جای اولم. یکی که وقتی خودم نمیتونم به تصمیمم اعتماد کنم، بهم یادآوری کنه که راهی که میرم، لزوما قرار نیست چون ازش میترسم، راه اشتباهی باشه. که بشنوم باید ادامه بدم، نمیدونم آخرش میشه، لازمم نیست که بدونم، مهم نیست چه اتفاقی میافته، مهم اینه دارم قدمم رو برمیدارم. همین اطمینانِ امنِ کوچیک که دلمو گرم میکنه.
760
اون بغلِ محکم و اون وصلشدنی که باعث میشد برای چند لحظه حس کنم دوتا قلب توی قفسهی سینهم دارم، آیس کارامل ماکیاتو، نور شمع روی صورتم و صدای آدمهای موردعلاقم درحالی که از نوزده معکوس میشمارن، من با چشمهای بسته و آرزوهایی که تو سرم میچرخن و دود باریکی که از فیتیله بلند میشه و توی هوا محو میشه، ترس اولین رانندگی، فشار دادن کلاچ و گاز و دستهایی که از ذوق محکم فرمون رو گرفتن، مارگریت، نیمههای شب، شنیدن صدای کسی که آهنگ موردعلاقمو زمزمهوار برام میخونه، ابی، دیدن خط لبخندی که روی صورتم نقش بسته توی آینه بعد از خندیدنهای طولانی، قرمز، نامهها، دستخط و بوی عطر مونده روی کاغذ، تاری دید از اشک تو بغل کسی که برای خوشحال کردنت تلاش کرده، مربای توت فرنگی، قربونِ بودنِ کسی رفتن، ماهی، رقصیدن های طولانی و موهایی که کمتر بافته میشن و موجهاشون رو رها و پریشون به باد میسپارن، صدای سهتار، نوازش دستها، چشمها، نگاه، لحظه، مرور، پررنگ، بودن.
شهریورِ ۱۴۰۵
760
Repost from le vent nous portera
دچار
دچاربودن! شاید در حدی پیش بره که به جنون برسه و تمام تو رو مختل کنه. روزمرگی عادی تو رو ازت بگیره. اما ترجیحش میدم. ترجیحش میدم به خالیبودن، به اعتدال داشتن، به کمی از چیزی رو داشتن. سوختن تا نهایتش رو میخوام. تا ژرفنا. تا خاکسترشدن. نمیدونم چه چیزی. فقط به یک چیزی دچار باش. به یک کسی دچار باش. به معشوق، به سینما، به مامان، به ادبیات، به موسیقی، به نقاشی، به سازت، به غم و دردت، به گیاهت، به شخصیت داستانت، به شعر. فقط دچار باش. به نوشتن. که وجودت بسوزه بهخاطرش. زمین رو بدون اینکه وجودت برای کسی/چیزی از شدت خواستن و مایلبودن سوخته باشه ترک نکن!
