ru
Feedback
Origiedit

Origiedit

Открыть в Telegram
1 062
Подписчики
Нет данных24 часа
-37 дней
-730 дней
Архив постов
دیگر هیچ ترسی از مرگ ندارم. از مرگ نمی‌ترسم، ترس‌هایم هم مثل همه‌ی احساس‌هایم خسته شده‌اند؛ آن‌ها هم من را ترک کردند. مثل قلعه‌ای هستم که آماده‌ی تسلیم است امّا تسلیم چه چیزی خواهم شد؟ تسلیم چه کسی خواهم شد؟

انسان نه به‌خاطر امید، بلکه به‌خاطر توانایی ادامه دادن، انسانی باقی می‌ماند. ادامه دادن نه پایان رنج است، نه درمان آن، بلکه قبول این حقیقت است که زندگی همیشه در میانه شکست‌ها جریان دارد.

نظاره گر بود، نظاره گر اینکه دیگران چگونه به زندگی خود میرسند، پیشرفت می‌کنند و آینده ای برای خود رقم میزنند. در حالی که او در حال درجا زدن بود، درجا زدن در زندگی ای که چندین سال است ذره ای تحول نیافته داشت کم کم قبول می‌کرد که او فقط بحر تماشا آمده است.

قصۀ مرگ و نیستی از همان ابتدای ورود به جهان هستی، هراس را در دل آدمی بیدار می‌کند. او ورودش را با گریستن اعلام می‌کند گویی از بیگانگی، از غربت و از تجربه‌آموزی وحشت دارد. شاید او از نیستگاهی می‌آید که هستی‌ها موجب حیرت و وحشتش می‌شوند. شاید پیشاپیش خود را در معرض رفتن و ترک این دیار مجسم می‌کند

2215541153.mp34.82 MB

زهر گرگ در چای گرم(تاج الملوک)

اگر به جای گرما به او سرما بدهیم، اگر به جای آزادی او را در اختناق نگه داریم و اگر به جای احترام او را گرفتار دگر آزاری کنیم، موجود کج و معوجی از کار در می آید. درست مثل درختی که موقعی به نور نیاز داشت، از آن محروم بود.

نور سخنرانی کرد. لحن او هرچند نه پیروزمندانه اما پیشگویانه بود. ابرهای توفان‌زا گرد می‌آمدند. اما کسی از محل آغاز توفان خبر نداشت!

چقدر شکوهمند بود اگر می‌شد انسان‌ها را لَختی در فراغت دید. جز کار و کار و کار هیچ نیست.

اگر مادامی که یک مشکل قابل حل است به آن حمله نکنید و معطل کنید تا دیگر غیرقابل حل شود، در واقع این قدر ابله هستید که حقتان است با چنین مشکلی مواجه شوید.

❤️.

❤️

you're everything - Orlando Kilu (320).mp38.03 MB

احمقانه‌ترین و خطرناک‌ترین روش برای تصمیم‌گیری این است که گرفتن تصمیمات را به افرادی بسپاریم که هیچ هزینه‌ای برای اشتباه بودن آن تصمیمات نمی‌پردازند.

هیچکس نمی‌توانست به عمق چشم‌هایش پی ببرد و من این را از همان اول دریافتم. آن شب که به زندگی ما وارد شد، شولاپوشی تبر به دوش بود که قدم‌های بلند برمی‌داشت، به یک ضربت کندۀ درخت را به دو نیم می‌کرد و همراه با ضربه می‌نالید: «هه.» اما جوری تربیت شده بود که رفتارش با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدی‌تر از آن می‌دانست که دیگران خیال می‌کنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده، اما بعد‌ها به اشتباه خود پی بردم، و دانستم که درک او آسان‌تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند و من نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟

DI MI NOMBRE Rosalia.mp36.20 MB

دلم شبیه یک دیگ قرمه‌سبزی شور است. نمکدان از دست کسی در رفته و خورشت شور شور شده. در دیگ را که برداری، حباب های بزرگ میبینی و بعد به چشم به هم زدنی، می‌ترکند. قرمه سبزی، قل قل می‌کند. قرمه سبزی، شور است. اما می‌شود تمامش را دور ریخت؟ نه. من این را می‌دانم. دلم شور میزند. دلم بدجوری شور می‌زند. می‌دانم که اتفاق بدی می‌افتد. می‌دانم یکی از همین روزها دیگ چپه می‌شود و تمامش روی زمین می‌ریزد. می‌دانم اتفاق بدی می‌افتد اما نمی‌دانم کی، کجا و به دست چه کسی نمی‌دانم از جلو آمدن کدام دست باید بترسم‌. نمی‌دانم چه کسی قرمه‌سبزی شور را روی زمین می‌ریزد اما می‌دانم که فرش آشپزخانه کثیف خواهد شد و منتظرش هستم.

مرا صدا می‌زنند وقتی جهان‌شان در هم می‌ریزد، وقتی دست‌شان به هیچ چیز بند نیست، وقتی باید کسی باشد که بفهمد، که گوش کند، که بماند. و من ـ به عادت بیمارگونه‌ام به بودن ـ همیشه بودم. اما به محض آن‌که دستی دیگر، لبخندی دیگر، شانه‌ای دیگر پیدا می‌شد که همان کار را بکند، یا حتی اندکی بهتر، ناگهان فراموش می‌شدم، بی‌هیچ تشریفاتی. نه بدرودی، نه یادی، نه حتی سؤالی. چه چیز را باختم؟ خودم را. و چه چیزی از دست رفت؟ هر آن‌چه که نامش را *رابطه‌ی انسانی* گذاشته بودند. آدم‌ها، موجوداتی محاسبه‌گرند؛ لبخندشان، اندوهشان، حتی آغوش‌شان نرخ دارد. و من... مردی‌ام با جیب‌هایی پر از سکه‌های بی‌ارزش احساس، که هر جا می‌روم، با لبخند سعی می‌کنم بهای چیزی را بپردازم که هیچ‌کس دیگر آن را نمی‌خرد. خوشحالی من؟ پشیزی نمی‌ارزد در این بازار مکاره. آن‌ها تنها وقتی تو را می‌خواهند که بتوانی چیزی از آتش‌شان کم کنی، نه اینکه خودت شعله‌ور باشی. و من، نه نجات‌دهنده‌ام، نه شهید. فقط انسانی‌ام که دیگر به انسان‌ها باور ندارد. و این، شاید از هر مرگی تلخ‌تر است.