1 062
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
1 062
دیگر هیچ ترسی از مرگ ندارم. از مرگ نمیترسم، ترسهایم هم مثل همهی احساسهایم خسته شدهاند؛ آنها هم من را ترک کردند. مثل قلعهای هستم که آمادهی تسلیم است امّا تسلیم چه چیزی خواهم شد؟ تسلیم چه کسی خواهم شد؟
1 062
انسان نه بهخاطر امید، بلکه بهخاطر توانایی ادامه دادن، انسانی باقی میماند. ادامه دادن نه پایان رنج است، نه درمان آن، بلکه قبول این حقیقت است که زندگی همیشه در میانه شکستها جریان دارد.
1 062
نظاره گر بود،
نظاره گر اینکه دیگران چگونه به زندگی خود میرسند، پیشرفت میکنند و آینده ای برای خود رقم میزنند.
در حالی که او در حال درجا زدن بود، درجا زدن در زندگی ای که چندین سال است ذره ای تحول نیافته
داشت کم کم قبول میکرد که او فقط بحر تماشا آمده است.
1 062
قصۀ مرگ و نیستی از همان ابتدای ورود به جهان هستی، هراس را در دل آدمی بیدار میکند. او ورودش را با گریستن اعلام میکند گویی از بیگانگی، از غربت و از تجربهآموزی وحشت دارد. شاید او از نیستگاهی میآید که هستیها موجب حیرت و وحشتش میشوند. شاید پیشاپیش خود را در معرض رفتن و ترک این دیار مجسم میکند
1 062
اگر به جای گرما به او سرما بدهیم، اگر به جای آزادی او را در اختناق نگه داریم و اگر به جای احترام او را گرفتار دگر آزاری کنیم، موجود کج و معوجی از کار در می آید. درست مثل درختی که موقعی به نور
نیاز داشت، از آن محروم بود.
1 062
نور سخنرانی کرد. لحن او هرچند نه پیروزمندانه اما پیشگویانه بود. ابرهای توفانزا گرد میآمدند. اما کسی از محل آغاز توفان خبر نداشت!
1 062
چقدر شکوهمند بود اگر میشد انسانها را لَختی در فراغت دید. جز کار و کار و کار هیچ نیست.
1 062
اگر مادامی که یک مشکل قابل حل است به آن حمله نکنید و معطل کنید تا دیگر غیرقابل حل شود، در واقع این قدر ابله هستید که حقتان است با چنین مشکلی مواجه شوید.
1 062
احمقانهترین و خطرناکترین روش برای تصمیمگیری این است که گرفتن تصمیمات را به افرادی بسپاریم که هیچ هزینهای برای اشتباه بودن آن تصمیمات نمیپردازند.
1 062
هیچکس نمیتوانست به عمق چشمهایش پی ببرد و من این را از همان اول دریافتم. آن شب که به زندگی ما وارد شد، شولاپوشی تبر به دوش بود که قدمهای بلند برمیداشت، به یک ضربت کندۀ درخت را به دو نیم میکرد و همراه با ضربه مینالید: «هه.» اما جوری تربیت شده بود که رفتارش با دیگران تفاوت داشت. دنیا را جدیتر از آن میدانست که دیگران خیال میکنند. آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده، اما بعدها به اشتباه خود پی بردم، و دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟
1 062
دلم شبیه یک دیگ قرمهسبزی شور است.
نمکدان از دست کسی در رفته و خورشت شور شور شده.
در دیگ را که برداری، حباب های بزرگ میبینی و بعد به چشم به هم زدنی، میترکند.
قرمه سبزی، قل قل میکند.
قرمه سبزی، شور است.
اما میشود تمامش را دور ریخت؟
نه.
من این را میدانم.
دلم شور میزند.
دلم بدجوری شور میزند.
میدانم که اتفاق بدی میافتد.
میدانم یکی از همین روزها دیگ چپه میشود و تمامش روی زمین میریزد.
میدانم اتفاق بدی میافتد اما نمیدانم کی، کجا و به دست چه کسی
نمیدانم از جلو آمدن کدام دست باید بترسم.
نمیدانم چه کسی قرمهسبزی شور را روی زمین میریزد اما میدانم که فرش آشپزخانه کثیف خواهد شد و منتظرش هستم.
1 062
مرا صدا میزنند وقتی جهانشان در هم میریزد، وقتی دستشان به هیچ چیز بند نیست، وقتی باید کسی باشد که بفهمد، که گوش کند، که بماند.
و من ـ به عادت بیمارگونهام به بودن ـ همیشه بودم.
اما به محض آنکه دستی دیگر، لبخندی دیگر، شانهای دیگر پیدا میشد که همان کار را بکند، یا حتی اندکی بهتر، ناگهان فراموش میشدم، بیهیچ تشریفاتی.
نه بدرودی، نه یادی، نه حتی سؤالی.
چه چیز را باختم؟
خودم را.
و چه چیزی از دست رفت؟
هر آنچه که نامش را *رابطهی انسانی* گذاشته بودند.
آدمها، موجوداتی محاسبهگرند؛ لبخندشان، اندوهشان، حتی آغوششان نرخ دارد.
و من... مردیام با جیبهایی پر از سکههای بیارزش احساس، که هر جا میروم، با لبخند سعی میکنم بهای چیزی را بپردازم که هیچکس دیگر آن را نمیخرد.
خوشحالی من؟
پشیزی نمیارزد در این بازار مکاره.
آنها تنها وقتی تو را میخواهند که بتوانی چیزی از آتششان کم کنی، نه اینکه خودت شعلهور باشی.
و من، نه نجاتدهندهام، نه شهید.
فقط انسانیام که دیگر به انسانها باور ندارد.
و این، شاید از هر مرگی تلختر است.
