آیماه.
Открыть в Telegram
1 776
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
Архив постов
1 776
بیاید باهم یکم بخندیم به مامانم گفتم بخوام ازدواج کنم عقدم فامیلارو دعوت نمیکنم
برگشته گفته من دوست دارم رهبر عقدتو بخونه
1 776
و من همواره سکوت تو را میبوسم و به ذرات نور نهفته در وجودت میاندیشم تا توان وصف اندکی از زیبایی بیهمتای تو را بیابم.
1 776
در جمعی که همه آنها پر از نفرت هستند ز من، من درحال جان دادن هستم، گویا چوبی در دست دارند و مرا در خود له میکنند، قلبی را به درد میآوردند که هیچ کدام وقت انتظار شکسته شدن از طرف آنها را نداشت، نمیدانم شاید من قبل از حرف زدن آنها مرده بودم.
1 776
دیگر ترسی نبود، میدانستم روزی میمیرم و فراموش میکنم و آخرین کسی که من را میشناسد هم میمیرد و از یاد میروم و این سیاهچاله تمام میشود. با تمام وجود مرگ را احساس کردم، آنچنان هم غریب نبود اتفاقی بود مثل تمام این حادثهها. کل این زندگی و مرگ؛ همهاش در پلک زدنم خلاصه شده بود.
انسانها؛ انسانهایی که روزی بیصدا قتل رساندم و قلبشان را خاموش کردم، به مانند طنابی در دور گردنم گره میخوردند. دستی دور گلویم را میگیرد، خفه میشوم اما نفسم تمام نمیشود. آن جاست که خاموش میشوم. مقابله با مرگ سختتر است، یا مقابله با خود؟
