ru
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Открыть в Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Больше
3 287
Подписчики
+124 часа
-47 дней
+12030 дней
Архив постов
photo content
+2

گزارش ۱۶ اردیبهشت.mp34.47 KB

روزهای ناخوشایندی را می‌گذرانم خواننده‌ی عزیز. چندین و چند جا رزومه فرستاده‌ام‌ تا محل کار و در بهترین حالت شغلم را تغییر دهم اما هر بار رد می‌شوم، جز دو مورد که قبول شدم اما خودم نخواستم بروم. در کانالی که خانه‌ی من بود روزی، احساس غریبی می‌کنم. احساس می‌کنم آدم کسالت‌باری به‌نظر می‌آیم و این دوره‌ نوشتن روال را کلن بهم زده است. از خانه و خانواده فراری‌ام خواننده‌ی عزیز. این خاک، این خانه از تمام مرزهای جغرافیایی‌اش گرفته تا چهاردیواری‌ای که در آن زندگی می‌کنم نفس را بر من تنگ گرده‌اند. این روزها زندگی خیلی سخت است و دارم کم می‌آورم (کم آورده‌ام) خواننده‌ی عزیز.

آن روز آموختم که اگر کسی بداند دست‌ها را چگونه باید دید، درخواهد یافت که آن‌ها هم مثل چهره‌ی آدمی و حتی بهتر از آن، پرده از عواطف و احساسات برمی‌دارند، زیرا دست چندان به اختیار شخص نیست. [ سکوت دریا، ورکور ]

وقتی احساسات کسی را جریحه‌دار می‌کنم حتی اگر دشمنم باشد خودم هم آزرده می‌شوم. [ سکوت دریا، ورکور ]

جنگ جهانی دوم زمانی‌ که فرانسه به اشغال آلمان‌ها درآمد حق نوشتن، چاپ و انتشار کتاب از نویسندگان فرانسوی سلب شد. اما دست به قلم‌های فرانسوی وا ندادند؛ یک سازمان انتشاراتی زیرزمینی که خود را "انتشارات نیمه‌شب" می‌نامید تشکیل شد و نویسندگان با نام‌های مستعار، نوشته‌های خود را چاپ می‌کردند. "سکوت دریا" نخستین اثر از مجموعه‌ی "کتابچه‌های سکوت" است. نویسنده هویت واقعی خود را پشت نام "ورکور" پنهان ساخت اما حالا می‌دانیم که این اثر نوشته‌ی "ژان مارسل بروله" است. این کتاب روایت روزهایی از حضور یک افسر آلمانی در خانه‌‌ی یک مرد فرانسوی‌ست که مرد با برادرزاده‌ی جوانش زندگی می‌کند.

صبح روز تعطیل شما به‌خیر💅
+1
صبح روز تعطیل شما به‌خیر💅

بعدازظهری دیدم خاله خانوم دست شهرزاد را گرفته و وارد خانه می‌شوند. رفتم روی فلکه‌ی گاز و توپ لاکی دولایه‌ام را انداختم حیاطشان. چند ثانیه صبر کردم و بعد در زدم. خاله خانوم آمد دم در و چشم‌غره‌زنان گفت" بایست تا توپ را بیارم." به‌خشکی شانس، شهرزاد نبود که در را باز کرد. توپ و زانوی غم را یک‌جا بغل گرفتم، نشستم دم درِ خانه‌ی خودمان. اول شبی فکری به ذهنم رسید، همان فکر همیشگی. جلدی پریدم پشت بام خانه، توپ را انداختم پشت بام خانه‌ی خاله خانوم. رفتم دم درشان. شوهر خاله خانوم در را باز کرد و جلوی دو چشمانم چاقو انداخت درون توپ و پاره‌ش کرد. بعد گفت" حالا برو، دیگه این‌ورا پیدایت نشود ها، دفعه بعدی گوش خودت را می‌برم." هر بار همین را می‌گفت. از او نمی‌ترسیدم از آقاجانم‌ می‌ترسیدم که اگر می‌فهمید باز توپم پاره شده بی‌حرف پس و پیش گوشم را می‌برید. مکدر برگشتم خانه و صفحه‌ی بیستم دفتر مشقم یه چوب خط جدید به روزهای ندیدن شهرزاد اضافه کردم. نخ قرمز را که کف دستم عرق کرده بود گذاشتم زیر بالش. آقا معلم گفته بود یک خدایی هست، آفرودیت نام در یونان باستان که در دفتر ثقیلی نام کسی که قرار هست با او ازدواج کنیم مقابل نام ما نوشته و این دفتر را همه‌جا با خود حمل می‌کند. یک چیزی در مایه‌‌های دفتر ثبت ازدواج‌های خودمان اما بزرگ‌تر و سیارش. به دلم برات شده بود مقابل نام من شهرزاد را نوشته‌اند، یعنی دلم می‌خواست که این‌طور باشد. پشت دفتر مشق‌م نوشته بودم عباس = شهرزاد دختر م. همسایه رو به رویی که اگر یک‌وقتی آفرودیت آمد و نمی‌دانست چه برای من بنویسد تقلبی رسانده باشم. آقا جانم پول توجیبی را قطع کرد و من بعد از مدرسه بی‌توپ می‌نشستم جلوی در و به در سبزآبی خانه‌شان زل می‌زدم. دیگر رنگ‌پریدگی‌های روی در را از حفظ بودم. اگر می‌توانستم فقط یک بار او را ببینم..فقط یک‌بار. باید این نخ قرمز را به دستش برسانم.. پسره‌ی کلاس بالاتر گفته بود در کتابی که از دایی دکترش کادو گرفته خوانده نخ قرمزی در افسانه‌های چینی‌ها هست که به انگشت کوچک دو نفر بسته شده و سرنوشت دو نفر را به هم گره می‌زند، از آن‌ها گره‌های کور و پاره‌‌ناشدنی‌. می‌خواستم نخ قرمز را بدهم به شهرزاد گره بزند دور انگشت قرمزش تا من بزرگ‌تر بشوم، بروم خدمت، کار پیدا کنم و بعد بروم خانه‌شان. این‌ها را بالاخره یک‌جوری باید به او می‌گفتم. ده روز بعد از مدرسه که می‌آمدم دیدم کامیونی جلوی خانه‌شان پارک شده، اساس بار می‌زنند. چشمانم پر شده بود و نمی‌توانستم ببینم دقیقن اوضاع از چه قرار است. رفتم‌جلوتر دیدم خودش است، خانه‌ی خاله خانوم. دویدم خانه دفترم را جرواجر کردم، خدای لعنتی عشق یونان یک جو قدرت خدای بدشانسی و اسباب‌کشی را هم نداشت. نشستم دم در با چشمان به خون نشسته و انگشت کوچکی که نخ چنان دورش سفت گره زده شده بود که به کبودی می‌زد و زیر لب التماس آفرودیت و ابا و اجدادش می‌کردم که کاری کند، اما نکرد و کامیون بارکش رفت. برای همیشه رفت. ۲۱/۲۶

مگه جفتش یکی نیست؟

زندگی رو چرخه می‌بینی یا زنجیره؟

مدرس زبان و معاون اجرایی یک مدرسه‌ی غیرانتفاعی

شهرزاد شغلت چیه؟

تو خیلی به من‌ لطف داری راستش این روزها بیشتر ابر تیره و رعد بودم..

تو یه تیکه ابری☁️ همون قدر سفید و پاک و پر از ارامش🤍

ممنونم برای وقتی که گذاشتی:) این متن برام ارزش‌منده

قبل اینکه بخوابی می خوام بهت یکم یاداوری کنم. یاداوری کنم که که اشکالی نداره؛ اشکالی نداره اگه فکر می کنی امروز به اندازه کافی تلاش نکردی، اشکالی نداره اگه امروز حتی از تخت بیرون نیومدی و حال انجام هیچ کاری و نداشتی. اشکالی نداره اگه امروز حس خوبی به چیزایی که انجام دادی یا ندادی نداری. اشکال نداره اگه بعضی روزا به استراحت بیشتر نیاز داشته باشی، اتفاقات امروز، به امروز تعلق دارن. فردا یک روز تازس. اگر امروز خوب پیش نرفت سعی کن فردا یک قدم برای نزدیک تر شدن به اون فرد ایده آلی که می خوای بشی ورداری. به خودت فرصت بده و بدون که انفاقات بزرگ با همین تصمیمات کوچیکی که قراره از فردا شروعشون کنی می افتن.

از قشنگ‌ترین تعاریفی بود که شنیدم

بوی خالص زندگی میدی شهرزاد.

@GhostoflibBot خیلی وقته حرف نزدیم سلام 👀

فقط بخاطر این‌که این‌جا کانال پابلیک هست و من راه ارتباطی گذاشتم به خودتون اجازه ندید هر چی دلتون می‌خواد بگید! انتقاد مؤدبانه و سازنده رو با گوشِ جان‌ پذیرام.🌱