شهرزاد
Открыть в Telegram
3 287
Подписчики
+124 часа
-47 дней
+12030 дней
Архив постов
3 287
دانههای قهوه را در موکاپات جای میدهی، با حوصله و زیر لب زمزمه میکنی" چه خووبه همیشه ما با هم باشیممم.." موهایت را آن بالا مثلن شبیه گوجهی پلاسیدهای جمع کردهای. دانههای قهوه را با پشت قاشق کوچک پرس میکنی و میخوانی "من و تووو دشمن درد و غم باشیممم" با انگشتان ظریف و کشیدهی دست راستت روی کابینت ضرب میگیری و با دست آزاد شیر میریزی در شیرجوش. "چه خوبه دلامون از امید پره" چرخ میزنی و دامنت با ساق پای من برخورد میکند و دلم هرّی میریزد پایین و تو با شیطنت نگاهم میکنی و میخوانی "غم داره از من و تو دل میبره." شیر به جوش میآید. با نهایت دقت فنجانها را پر میکنی از قهوه و شیر و مینشینی روی صندلی مقابلم.
دست میبرم به فنجان سرد و خالی و غم را سر میکشم. صندلی مقابلم خالیست. تو مدتهاست نیستی. زیر لب زمزمه میکنم" تو میدونی... چقدر شومه هوای خونه مردی که از روی تو محرومه."
۲۰/۲۶
3 287
هر روز صبح با خبر در بند شدن - و اگر خوششناس! نباشیم، خبر بر دار آیختهشدن- یک جوان مواجه میشویم. میگویم در بند شدن یک جوان اما تو بخوان سوختن عمر، کشته شدن استعداد، اغمای امیال و آرزوها و سقط شدن هزاران هزار ایدهی نوزاد...
و من به جوانی فکر میکنم که در سوی دیگر کرهی خاکی بدون اطلاع از خاور فلکزدهی میانه چشمهایش را رو به تجربههای جدید زندگی باز میکند و روحش هم خبر ندارد چند نفر برای آن بستر از پیش فراهم سگ دو میزنند.
دوستی گفت از سیاهیها ننویس، بگذار پایان روز خواندن متن تو آبی روان روی سیاهیها باشد. کاش میشد خود ناتوانم، یکه سیاهی را کنار بزنم. حالا که در این خاک هزار دست هم صدا ندارد حداقل بگذار سیاه بنویسم.
میگویند دیگر اخبار نخوانید، کتاب مینویسند که "اخبار نخوانید" برای روحیهتان، روانتان، پوست و معدهتان بد است، غافل از اینکه ما خود خبر هستیم؛ مرگ ما خبر است، فقر ما خبر است، خرید و تفریح ما خبر است. تو هر روز صبح که از خانه بیرون میروی خبر را بغل میگیری؛ به سوپرمارکت میروی تا یه آبمیوه و کیک بخری ته دلت را بگیرد و میبینی حداقل ۴۰ تومان روی قیمتش رفته و این خود خبر است.
به کتابفروشیهای مورد علاقهت سر میزنی و میبینی ۶۰، ۷۰ صفحه کتاب ۳۰۰ تومان شده و این خود خبر است.
خبر برای پوست و مو و اعصاب و ... بد است اما نه در خاور فلکزدهی میانه که خود خبر است.
۱۹/۲۶
3 287
Repost from • لذت متن | ابراهیم سلطانی •
پال آستر دیروز درگذشت. او از نویسندگان محبوب من بود. به زودی دربارهاش مقالهای خواهم نوشت؛ دربارهی او که در نخستین صفحهی کتاباش، «آفریدنِ تنهایی» (The Invention of Solitude)، مینویسد:
«یک روز زندگی جریان دارد…و بعد ناگهان مرگ از راه میرسد. آدم آهِ کوچکی میکشد، در صندلیاش فرو میرود، و میمیرد. ناگهانی بودنِ مرگ جایی برای تأمل باقی نمیگذارد، به ذهن فرصت نمیدهد کلامی برای تسلا بیابد. ما میمانیم و مرگ؛ ما میمانیم و این واقعیتِ سنگین که همه میمیرند.»
.
3 287
امروز پی بردم دلتنگ نوشتههای واقعی خودم هستم. اینروزها به دقایق خالی میان کارهایم چنگ میاندازم تا چند خطی تنها از برداشتهایم بنویسم.
دلم اما میخواهد بنویسم که ۲۴ سالگی رو به پایان است. که من امسال به دل ترسهایم رفتهام و تا اینجای کار زخمی برنداشتهام.
جلوی در منطقهی امن ایستادهام و تاتیتاتی کنان پیش میرم. سرعتش برایم مهم نیست فقط پیش رفتن حائز اهمیت است، فقط پیش رفتن.
دلم میخواهد بنویسم که از بزرگ شدن میترسم. از بالا رفتن سنم میترسم و هر بار انرژی بسیاری صرف مبارزه با این فکر که برای کارهایی دیر شده میکنم.
از زندگی چیزهای بسیاری میخواهم، بسیار و نباید متوقف شوم.
3 287
سوز گریهی مادر، دلم را ریش میکرد. نشسته بود همانجا لبه حوض. تا قبل از رفتن میهمانها این صدای خنده و شوخی بود که از در و دیوار خانه بالا میرفت، اما حالا جز صدای مویه چیزی به گوش نمیرسید. از گوشهی پستو دستان نحیفش را میدیدم که تکیهگاه تن رنجورش شدهاند.
فرخنده اتاق طبقهی بالا را گز میکرد، سایهاش را از پشت پرده دنبال میکردم. به نظر میآمد تلفن بیسیم را در دست میگرداند و مستأصل مانده که تماس بگیرد یا نه.
رحیم را فرستاده بودند دنبال عباس، اما فرخنده بهتر از هرکسی شوهرش را میشناخت که وقتی گفته خودش اول تماس میگیرد یعنی خوش ندارد از احدی تماسی دریافت کند. از جایم بلند شدم، پایم خورد به گردیهای رنگی لامپ، ریسهها کف حیاط را پوشانده بودند.
عزیز به دنبال صدا شروع کرد اشکهایش را با پشت دست تند تند پاک کردن، النگوهایش جیرینگ جیرینگ صدا میکردند.
وقتی به عزیز نزدیک شدم که لبخندی کمرنگ به لب داشت، میخواست به منِ هشت ساله نشان دهد که همهچیز خوب است من اما میفهمیدم چه آشوبی در دل بزرگترهاست، دست زد به دیواره استکانهای چای، معلوم بود حسابی از دهان افتادهاند. یا الله گویان سینی را برداشت، رو به آشپزخانهی انتهای حیاط میرفت که زنگ در را زدند.
پردهی اتاق بالا هم کشیده شد، فرخنده همزمان با من و عزیز به در خیره شد. رفتم که در را باز کنم، با صدای باز شدن قفل محکم پلکهایم را فشار دادم تا چهرهی دایی عباس را مجسم کنم، اما ناگهان به دنبال صدای شکستن لیوانها چشمانم را باز کردم.
آقا رحیم مقابلم ایستاده بود، فکر کردم که از پشت اشک جمع شده در چشمانش حالا تصویرم باید خیلی تار شده باشد.
۱۸/۲۶
پ.ن: دوست ندارم شخصیتهایم نام داشته باشند اما این بار سعی خودم را کردم.
3 287
آهنگ مناسب بعد از برگشتن از مصاحبهی کاریای که فکر میکردی خوب پیش میره ولی محیطش دل خودت رو میزنه
3 287
Repost from Hαмιd ѕαlιмι
نمیدونم خبر بیبیسی دربارهی مدارک تازه از تعرض و قتل #نیکا_شاکرمی رو دیدین و خوندین یا نه. اگه ندیدین، خوش به حالتون. نبینین. نخونین. ندونین.
این موقع سال، قلبم مث دریاچه نمک خشک و سوزندهس. افسردگیم با گرمشدن هوا تشدید میشه، و هرچی به سالگرد پدرم -که آخر اردیبهشت میشه ۷ سال که مرده -نزدیک بشیم، رغبتم به تماشا و اطلاع کم و کمتر میشه.
امروز، بعد از حرف زدن با بچه که از معدود دلایل تابآوردن ایامه، خبر رو خوندم. نیکا، دختر نداشتهی من، ساعات سختی رو گذروند و دستآخر هم اونهمه زیبایی و جوونی غارت شد و داس مرگ، خط چشم نیکا رو خطخطی کرد. و من، دوباره شکست خوردم و پرت شدم ته چاه دستساز خودم.
هر روز آدمهایی برام مینویسن از امید بگو، دوباره پادکست عاشقانه بنویس، فیلمنامه بنویس و ...
چیزی که نمیشه برای آدمها توضیح داد، کلمهای کوتاه و سادهس: استیصال.
من الدوی ریگ روانم. هولدن کالیفیلد احمقی هستم که گم شده و مونده در انتظار گودو. پیرمردیم که به دریا رفت و ماهی نگرفت. من پدر نیکا شاکرمی هستم. پدر ابوالفضل آدینهزاده. من مادر محمد حسینی و هزار اسم دیگهام. وطنم از من گرفته شده، بچههام کشته شدن، و دوستانم در زندانن یا مهاجرت کردن یا خودکشی. و دوستان زندهام ترکم کردن، چون فهمیدن چقدر تهی شدم از زندگی.
ده سال پیش، همین روزها، زنی که جادوگر بود در لمس و معاشرتی کوتاه، درمانم کرد و رفت. اما میدونم دیگه جادوگری در کار نیست، و من هرچقدر بالای پلنگچال به تماشای غروب ادامه بدم، هیچ روباهی برای اهلی کردنم نمیاد. از غم حرف نمیزنم، که حتی غم هم نشونهی زنده بودنه. از استیصال میگم، از ناتوانی برای حتی غمگین بودن.
من یه بوتهی خشکم که آتیش گرفته و در باد سرگردونه. بغلم کنی میسوزی، بغلت کنم میسوزی.
تماشا کن و رد شو.
تماشا کن و رد شو.
رد شو.
@hamid_salimi59
3 287
به تازگی کتاب "زندانی لاس لوماس" را خواندم. از ایدهی نو داستان که بگذریم، مصاحبهی ضمیمهی آن فوقالعاده بود. "کارلوس فئونتس" را نمیشناختم. افسوس که چهقدر دیر به وجودش پی بردم..
