معتمدآریا
Открыть в Telegram
1 661
Подписчики
-224 часа
-267 дней
-18430 дней
Архив постов
1 661
جات خالیه. از این «جات خالیه» هایی که هرکاری میکنم یادم نمیره جات خالیه. از این «جات خالیه» هایی که به سرم میزنه بیام ببینمت اما نمیتونم چون زیر چند متر خاک و سنگ، چیزی دیده نمیشه. جات خیلی خالیه «تمامِ چیزی که نباید از دست میدادم».
1 661
زندگیم بدون آدمهایی که دوستشون دارم پوچه. هویتم باهاشون تعریف میشه. با فاریا. با پسرجون (متاسفانه و جدیدا). با همکارام. با دوستام. با نوری. نباشن، هیچم.
1 661
واقعا کلهم خراب میشه میبینم من جمعهها سرکارم ولی داداشم نه. بلند شو برو سرکار مرد حسابی مگو چیست کار (😭😭😭😭).
1 661
دلواپستم. هر روز. هر شب. تو مسیر رفت. تو مسیر برگشت. وقتی میخوام بخوابم. وقتی بهم میگی صبح بخیر. وقتی تنهام و وسط شلوغترین ایستگاه مترو؛ دلواپستم. انگار قلب منی که خارج از سینهم میتپی.
1 661
تو ورژن سالمتو به من بدهکار نیستی. منم همینطور. من همین ورژن به قول خودت فاکدعاپ و گوه مالتو دوست دارم. میپذیرمش. میپسندمش. نمیدونم دیگه چیکار کنم که بفهمی به چشم من کافیای. که بفهمی نیاز نیست ادای حال خوبارو دربیاری. تو حتی میتونی جنازهت رو بذاری رو دستهام و با خیال راحت چند ساعت بمیری، بدون اینکه بترسی آدمها بخوان خاکت کنن. من همینقدر برای تو امنم، خونهام، آشیونهام. فقط برای تو؛ بفهم. بفهم که از من راه فراری نداری. بخواه که از من راه برگشتی نداشته باشی.
1 661
بهش میگم انقدر عصبانی نباش. میگه نیستم. میگم باشه ولی من دارم میبینم که حالت خوب نیست، نفس بکش، تموم شده، نیاز نیست بهش فکر کنی. میگه نه، داری عمیق میشی، عمیق نشو، من خوبم. میگم باشه و درنهایت پیام میده که رو مود نیستم بعدا حرف میزنیم.
1 661
میتونم وسط خیابون، تو دستشویی، کف مترو، حین کار کردن، زیر دوش، تو بغل مامان، جلوی زنداداشم و هزارتا موقعیت خجالت آور دیگه، جوری گریه کنم که زندگیمو آب ببره.
1 661
خستگیای هستم که دست و پا درآورده. جسمی روحی روانی مالی زندگیای. دست و پا و یه مغز معیوب دارم که خوب و بدو از هم تشخیص میده و عامدانه میره سمت بد. حتی بدتر. بدتر از بد چیه؟ نمیدونم. شاید همون رنگی که بعد سیاهی دیدم و اسم نداره.
1 661
میدونی دیگه تلاشمو کردم واسه تو؟ میدونی دیگه تا تهش رفتم و بالاتر از سیاهی یه رنگی بود که هنوز نمیدونم اسمش چیه؟ میدونی دیگه نشد که بشه؟ میدونی دیگه؟ بگو که میدونی. بگو میدونی که تو این رنج تنها نباشم. مگر آدمی چه بود جز تودهای غم که دلش میخواست تنها نباشد عزیزدلم؟
1 661
این نگین ورقهایارو رو اعصاب و روانم بچسبونم تخمی بودن دیگه به چشم نمیاد دیگه؟ مطمئن باشم؟
1 661
امروز اگه همکار سابقم نمیاومد بهم سر بزنه، ممکن بود تا آخر هفته سالم و زنده نمونم. داشتم از دلتنگیش میمردم و تا لحظهای که ندیده بودمش نمیدونستم که انقدر بهش احتیاج داشتم.
1 661
Repost from بعد میریم پپرونی.
این قضیه که آدم دلش میخواد بمیره و بعدش میره دوستش رو میبینه و دیگه نه، همیشه منو سوپرایز میکنه.
1 661
Repost from عاشق تمام خواهد شد.
آدم درست، زمان اشتباه، آدم اشتباه، زمان درست و این داستان ادامه داره.
1 661
حرف زدن باهاش یکی از بهترین بخشهای روزمه و هیچ راهی وجود نداره که اجازه بدم این قضیهرو بفهمه.
1 661
کار جنرال توی این یک سال و نیم تمام روحیه و ذوق منو کشت. نفرین بر کار جنرال و بیپولی.
