ru
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

Открыть в Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

Больше
1 763
Подписчики
+124 часа
+17 дней
-6530 день
Архив постов
👌 #Fun @FromSoftware
👌 #Fun @FromSoftware

20 Shadows of Yharnam VS 3 Abhorrent Beasts (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

20 _ گیوبو... سرش پایین بود و حتی به گیوبو نگاه هم نمی‌کرد. هیچ حالت‌ نبردی نگرفته بود و صرفا شمشیرش را بسیار محکم در دست گرفته بود.. گیوبو به او می‌رسد و با قدرت، اولین ضربه نیزه اش را می‌زند و با کمال تعجب به عالی ترین شکل دفلکت می‌شود و بلافاصله بعد از آن، شمشیر گرگ، تکه ای از زره زیر گردن نوبو را از جای می‌کند. گرگ همچنان به همان حالت اولش بود و حتی نیم نگاهی به حریفش نمی‌کرد. متعجب و عصبانی، گیوبو نیزه اش را به سرعت و قدرت، مستقیم به سمت بدن گرگ می‌برد و.. ناگهان گرگ با زمانبندی بسیار مناسب پایش را بروی نیزه قرار می‌دهد و آن را نگه می‌دارد. تکنیکی با نام (Mikiri) که معدود کسانی می‌توانستند به درستی از آن استفاده کنند. گرگ همانطور که پایش را روی نیزه قرار داده بود و گیوبو را تحت فشار گذاشته بود، سرش را آهسته بالا می‌برد. گیوبو وحشت کرده بود... نه به علت درک و شاهد بودن تکنیک های فوق العاده شینوبی، بلکه صورت گرگ.. رگ های صورتش بیرون زده بود، لبخندی همانند دیوانه ها بر لب داشت و مردمک چشمانش هم ناپدید شده بود. _ کارت تمومه گیوبو.. سپس ترقه ای پیش پای نوبو انداخته و باعث به وحشت افتادنش می‌شود و در نتیجه بروی دو پای عقب بلند می‌شود و اکنون گیوبو که نیزه اش محکم زیر پای گرگ گیر کرده بود بر زمین می‌افتد. گرگ گویی که تمام اینکار ها را با برنامه انجام میداد، همان موقع بدون تردید به زیر سینه اسب پریده و شمشیرش را در بدن او فرو می‌برد و بعد از آن در همان حالت، کوزابیمارو را حرکت داده و آنقدر می‌کِشد تا از چانه نوبو در می‌آورد.. نوبو به بدترین شکل ممکن در مقابل چشمان دوست قدیمی اش جان می‌بازد... _ گنیچیرو... تو اینجا چیکار میکنی؟ _ برای یکار مهمی اومده بودم اینجا. و سپس بروی مردم روستا که اکنون همه آنها جمع شده بودند و از عواقب اتفاقی که افتاد وحشت زده بودند می‌ایستد.. _ اهالی روستا ! من از طرف قبیله آشینا به اینجا اومدم و پیام شخص ایشین آشینا رو براتون آوردم.. هر کدوم از شما که تمایل به پس گرفتن سرزمین تون داره و حاضره در کنار ایشین بجنگه، با من بیاد. زن ها و بچه ها هم حتی اگه مرد خانواده مُرده یا نمیتونه بجنگه میتونن همراه ما بیان. بهتون قول میدم در کمپ بسیار امن خواهید بود.. مردم روستا چه آنان که موافق بودند و چه مخالف و از ترس اینکه نیروهای وزارت برای انتقام به آن روستا حمله نکند، به همراه گنیچیرو و بقیه رهسپار شدند. _ خب... نظرت چیه؟ فکراتو کردی؟ _ راجه به... ؟ _ به ما ملحق شو. بهت قول میدم اگه ایشین توانایی های تو رو ببینه یه پست و مقام باحالی بهت میده. _ نه.. من برای اینجور تشریفات ساخته نشدم. در ثانی اگرم حتی به یجایی برسم، دوری از نوبو و چند روز ندیدنش واقعا برام سخته.. _ این همه علاقه نسبت به یک اسب عجیبه! بنظر من یه حیوون انقد ارزش احترام و توجهو نداره.. _ نوبو... اشک در چشمانش حلقه زده بود. در آن لحظه هیچ چیزی حتی جانش هم برایش مهم نبود. از همان هفت یا هشت سالگی اش به هیچ چیز دیگری در این دنیا به جز نوبو وابسته نبود.. گیوبو در کنار جسد بی جان نوبو نشسته، سرش را پایین انداخته و خود را آماده مرگی سامورایی منش می‌کند.. _ من آماده ام. میتونی خیلی راحت منو بکشی.. _ ... از گرگ جوابی نمی‌شنود. سرش را بلند کرده تا به او نگاه کند ولی با کمال شگفتی با صحنه ای حیرت انگیز مواجه می‌شود. گرگ سر خود را برای چند لحظه ای گرفته و بعد، کوزابیمارو را به گردن خود می سایَد. لحظه ای گردنش زخمی میشد اما دوباره التیام پیدا می‌کرد. این سرعت از بهبود در گرگ بی سابقه بود! ولی از آن مهم تر، چرا گرگ قصد کشتن خود را داشت؟.. _ مررررگ.. _ کورو.. _ ترررس.. _ نجات.. _ کشتنننن... یادش نمی‌آمد دقیقا چه وقتی اما هنگامی که کمی به حرف های توله گرگ گوش داده بود، به منطقه ای بسیار زیبا منتقل شده بود. آنجا شب هنگام بود، نور ماه کامل می‌تابید و باغچه هایی پر از گل های زیبا و متنوع تا چشم کار می‌کرد در آن منطقه روییده بود. گرگ بروی پُلی سنگی نشسته بود که رودی آرام از زیر آن عبور می‌کرد. _ من کجام؟.. همه چیز به ظاهر زیبا و دلنشین بود، اما یکجای کار می لنگید.. @FromSoftware

19 مبارزه کم کم برای هر دو خسته کننده می‌شد. گرگ قادر به دفلکت ضربات گیوبو نبود و گیوبو هم که انتظار یک مبارزه واقعی و مرگبار را از گرگ داشت، حوصله اش سر رفته بود و چندان دل به نبرد نمی‌داد.. اما حتی با این وجود، نمی‌توانست ریسک کند و از اسب پایین بیاید. شاید بسیار مغرور بود اما احمق نبود تا فرصت دست حریف بدهد. بعد از هربار رفت و آمد گیوبو، گرگ خسته تر شده و گاردش را شُل تر می‌گرفت.. تا کجا می‌توانست به این صورت پیش برود؟ هیچ راه یا حقه ای برای گرگ نمانده و چیزی به ذهنش نمی‌رسید. تنها مسیر پیروزی را از راه نبرد با شمشیر می‌دانست.. به علاوه همه اینها، اکنون وقت احساس ناامیدی یا قبول کردن شکست نبود. در واقع گرگ چاره ای جز پیروزی نداشت.. گیوبو ضربه اش را زده و از گرگ دور می‌شود. گرگ اینبار هیچ توانی در بازوهایش نمانده بود و حتی به زحمت می‌توانست بایستد. گیوبو دوباره حمله می‌کند و گویی که متوجه ضعف جسمانی گرگ شده بود، همانجا ایستاده و آماده انجام سه ضربه پشت سر هم میشود. با ضربه اول گرگ نقش زمین شده، ضربه دوم گارد گرگ باز می‌شود و ضربه سوم، نیزه در سینه گرگ فرو می‌رود... تمام شد. تمام انگیزه ها، زحمت ها، تشویق ها و تمسخر هایی که در طول زندگی اش شنیده بود... همگی به این نقطه ختم میشد. هر انسانی روزی خواهد مرد، اما گرگ آنقدر هدف و اراده اش برای نجات کورو قوی بود که به مرگ فکر هم نمی‌کرد.. گیوبو همانطور که نیزه اش را در بدن گرگ داشت، او را با قدرت به نقطه ای نه چندان دور پرت کرده و بدن گرگ هم تحت تاثیر شدت پرتاب، از نیزه جدا می‌شود و شش ها و برخی جوارحش از بدنش بیرون می‌ریزد. در آخر، چیزی از زندگی اش به خاطر نمی‌آورد. همانند کودکی یک روزه بود که تعدادی از عجیب ترین و هولناک ترین اتفاقات ممکن برایش رخ داده بود اما... همه آنها بدون نتیجه و بدون ثمر، همینجا به پایان رسید. گرگ چشمانش را می‌بندد. در آن تاریکی زمان را حس نمی‌کرد. نمی‌دانست چرا، ولی هنوز گرمای وجودش را حس می‌کرد و خود را مرده نمی پنداشت. شاید پشیمانی ها و آرزوهای ناکام مانده او بود که روح او را در این دنیا حبس کرده و باعث شده بود چنین حسی به او دست دهد. شاید قرار بود او هم همانند هدلس، جسدی ترسناک و سرگردان شود... _ ((گرگ وفادار... خون من رو بگیر و دوباره زندگی کن.. )) کورو با زحمت در حال بلند کردن چند تکه چوب از روی بدن بی رمق شینوبی وفادارش بود. گرگ در همان حالت بیهوشی و با چشمانی نیمه باز، نمایی از معبدی را می‌دید که تماما و بی وقفه در حال سوختن بود.. آنجا چکار می‌کرد؟ لحظه ای احساس کرد آن لحظه را قبلا دیده اما بعد به آن بی توجهی کرد.. خون من را بگیر؟ منظور کورو چه بود؟ دوباره نسیم صبحگاه که به صورتش می‌وزید را می‌توانست حس کند. چشمانش را آرام آرام باز کرده و همانطور که در میان دیگر اجساد افتاده بود، دست به سینه اش می‌زند. اثری از آن جراحت عمیق نبود اما همچنان ردی از نیزه بروی سینه اش حک شده بود. علاوه بر آن هیچ گونه خستگی را هم حس نمی‌کرد. او دوباره به حیات بازگشته بود... اما چگونه؟ خواست از جای خود بلند شود و دو مرتبه به نبرد با گیوبو برود اما یاد قدرت و شرایطی افتاد که گیوبو آنها را دارا بود اما گرگ نه.. _ << هی.. >> به هیچ وجه امکان نداشت که پیروز این مبارزه شود.. _ << اگه الان تسلیم شی، به همه نشون دادی که واقعا یک شینوبی ترسو و بی خاصیتی... بلکه درست برعکس! تو ماهر ترین شینوبی هستی که وجود داره. یکبار دیگه بلند شو، مهم نیست که گیوبو چقدر قدرت داره، تو هم قدرت پنهانتو نشونش بده... خشمتو نشونش بده، تمام عقده هایی که تو قلبت داریو بریز بیرون... بذار احساس درد و خشمو حسسسس کنیییی... >> توله گرگی که قبلا آن را دیده بود اکنون بازگشته بود و دور گرگ قدم زنان میچرخید و با هر حرفی که میزد، کمی بزرگ تر میشد. گرگ آرام آرام انگیزه اش را بازیابی میکرد.. کورو را در ذهنش مجسم می‌کرد اما انتقام از گیوبو ملکه ذهنش شده بود و نمی‌توانست به آن فکر نکند. کلماتی همچون کشتن، دریدن، و نابود کردن گیوبو دائم جلوی چشمش بود. آن توله همچنان آنجا نشسته بود ولی مثل دفعه قبل ناپدید نشد. گویی میخواست شاهد مبارزه گرگ و گیوبو باشد.. گیوبو که بعد از کشتن گرگ، در حال برگشتن به سمت دروازه بود ناگهان چشمش به جسد او افتاده و هم خشکش می‌زند و هم خشمگین می‌شود.. گرگ را که تا آن لحظه مرده می‌پنداشت را می‌دید که آرام آرام در حال برخاستن از جای خود بود. سپس دو مرتبه به تاخت به سمت او می‌رود.. _ واوووو، هنوز زنده ای!!!!! پس منم هر چند بار که لازم باشه باهات میجنگم و بالاخره میکشمت... @FromSoftware

Father Gascoigne VS Old Hunter Henryk (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

Turn Back... #Fun @FromSoftware
Turn Back... #Fun @FromSoftware

Central Pthumeru #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

18 درد مُچش بعد از کمی استراحت بهتر شده بود و تصمیم به ادامه مسیر می‌گیرد. از قسمت بالایی دژ به پایین و داخل معرکه میپرد. هنوز چندان از صبحگاه نگذشته بود و نسیم ملایم صبحگاهی بر صورت گرگ می‌وزید. اما علی رغم همه اتفاقات پیشرو، آن موجود سیاه و بسیار کوچک را نمی‌توانست از خاطر خود دور کند. علت حضور آن توله گرگ چه بود؟ نمی‌توانست زائده تصورات گرگ باشد.. ولی آن سرباز چطور؟ چهره او بسیار سرد و بیروح بود گویی که مرده ای متحرک بود. گرگ در حال رفتن به سمت دروازه و مشغول فکر کردن به اتفاقاتی بود که از سر گذرانده بود که یکباره درب دروازه اصلی باز می‌شود.. _ اسم منننننننننن، گیوبو ماساکاتا انیوااااااااا ست!!! _ گیوبوی شیطان.. سوارکاری از دور به تاخت به سمت گرگ می‌آمد و با نعره ای بسیار بلند خود را معرفی می‌کرد.. _ تا وقتی که زنده ام، نمیزارم از این دروازه رد شیییی..!! اسب او زرهی ضخیم و مقاوم بر تن داشت و خود گیوبو هم نیزه ای دو سر و بلند در دست داشت. سلاحی نایاب و نیازمند مهارتی بالا در هنر نیزه داری. گرگ گارد می‌گیرد و گیوبو هم به محض نزدیک شدن به او ضربه ای بسیار مهلک وارد کرده و از او دور می‌شود. گویا گیوبو قصد پایین آمدن از اسبش را نداشت.. _ بچهههه... بذار بهت خشم مردی رو نشون بدم که در هنگام پس گرفتن این سرزمین از جون خودش مایه گذاشت.. صورتش درست دیده نمیشد اما به تُن صدایش می‌خورد که مردی میانسال باشد هرچند در آن لحظه هیچ کدام از آنها برای گرگ اهمیت نداشت. تنها چیز مهم برایش هر چه سریعتر رسیدن به کورو بود.. گیوبو دوباره به گرگ نزدیک شده و اینبار بعد از ضربه زدن، نزدیک گرگ توقف می‌کند. دویدن و حرکت برای اسب در آن زمین بزرگ و پر از موانع اجساد مشکل نبود اما برای گرگ بود.. گرگ نمی‌توانست به سرعت اسب بدود و همزمان هوای راه مسیری که در آن قدم برمی‌دارد را هم داشته باشد. مهم تر از آن، گیوبو برای دوئل نیامده بود که از اسبش پیاده شود و عادلانه با گرگ بجنگد، آمده بود که او را به هر قیمتی شده بکشد. در طرف مقابل، گرگ هم دقیقا چنین احساس و نگرشی به نبرد داشت و ابداً انتظار یک مبارزه عادلانه را نداشت. طی چند ساعت اخیر، حقه ها و ترفند هایی دیده بود که به دور از اخلاق و منش یک سامورایی بود و دیگر چیزی او را شگفت زده نمی‌کرد. گیوبو سه ضربه کوبه ای و فوق العاده سنگین به گرگ وارد می‌کند اما گرگ نمی‌توانست به درستی آنها را دفلکت کند و بعد از هر بار دفاع کردن معمولی حرکاتش، ضعف بیشتر ماهیچه هایش را هم حس می‌کرد.. در این نبرد هر دو اراده ای پولادین و انگیزه ای قوی برای پیروزی دارند. پس باید بروی شرایط و قدرتشان متمرکز می‌شدند و با احتساب این موضوع همه چیز بر وفق مراد گیوبو بود، و پیروزی را از قبل از آن خود می‌دانست. اما در همان حال این حقیقت که گرگ چطور راه خود را باز کرده، از همه موانع گذشته و به او رسیده، گیوبو را نگران می‌کرد. او نگرش صحیح و کامل یک جنگجوی واقعی را داشت اما... آیا یک جنگجوی واقعی صرفا چنین نگرشی را داراست؟.. _ گنیچیرو!!! تو اینجا چیکار میکنی؟؟ _ حواست به دوئل باشه گیوبو... ژنرال اکنون زره از تنش درآمده و حفاظی نداشت و روحیه خود را باخته بود، برای زنده ماندن به گیوبو التماس می‌کرد.. _ اینکه در هر شرایطی به قوانین سامورایی پایبند باشی شرافت نیست... اسمش حماقته. _ ... _ بشخصه به عقاید سامورایی ها احترام میزارم. اما وقتی پای جون افراد بی‌گناه میاد وسط.. معیارم عوض میشه.. بنظر من سامورایی واقعی کسیه که در هر شرایطی همون کاریو بکنه که درسته، هر چند بنظر نادرست بیاد... _ لطفا منو نکش... خواهش میکنم... _ الان دیگه وقت عذرخواهی نیست ژنرال.. این من نیستم که میکشمت، بلکه غرورت در حال حاضر تو رو کشته.. و بعد بروی اسب خود ایستاده و نیزه اش را به سمت گردن ژنرال پرت می‌کند.. @FromSoftware

Pthumeru Chalice #Guide #Blood_Borne @FromSoftware

17 _ کاملا معلومه که پدرت به آرزوش رسیده، یه راهزن احمق که سعی داره شبیه سامورایی ها رفتار کنه!! _ ... مهم نیست راجع به من چه فکری میکنید ولی من اینو وظیفه خودم میدونم که این غلات رو به شما بدم. گیوبو به دیگر افرادش دستور داد کیسه هایی از برنج و دیگر غلات را که به تازگی از مقر نظامی یک ژنرال وزارت داخلی دزدیده بودند به روستاییان اعطا کنند. _ برنننج!!! مردم زودباشین بیاین این مرد برامون برنج آورده.. _ چی چیو برنج؟!! ما هیچ وقت از یک راهزن خرده پا چیزی قبول نمی‌کنیم.. سریع ترم راهتو بکش برو تا برامون دردسر درست نکردی.. _ آره گورتو گم کن از اینجا.. مردان روستا که تعداد آنها چندان زیاد نبود چهره هایی برافروخته و عصبانی به صورت داشتند، اما زنان و کودکان همگی ضعیف و گرسنه به نظر می‌رسیدند.. _ من میرم ولی... مردونگی و افتخار به این نیست که از من دزد چیزی قبول نکنین.. به اینه که شکم زن و بچه تونو سیر کنین.. _.... تو نمیخواد به ما چیزی یاد بدی. حالا گم شو.. _.... _ گیوبو!! این ژنراله که ازش غلات دزدیدیم با چند تا از سربازاش داره به این سمت میاد!!! _ چند نفرن؟ _ دقیق نمیدونم ولی خیلی نیستن.. _ چه غلطی کردیییی؟!!!! حالا میان و این روستا رو آتیش میزنن.. بدبخت شدیم... مردم جمع کنین باید سریعتر بریم یجای دیگه.. _ ... شما ها هیچ جا نمیرین. این ژنراله که باید از اینجا بره... گیوبو برخلاف نظر و میل روستاییان به همراه دیگر دوستانش بر جلوی ورودی روستا ایستاده و آماده مقابله با نیروی نه چندان مجهز ژنرال می‌شود... _ هی بچه!! همین الان با زبون خوش خودتو تسلیم ما میکنی.. _ ... _ در غیر اینصورت این روستا و اهالیشو آتیش میزنیم.. انتخاب با خودته.. _ ... _ خب؟ _ یه درخواست کوچیک قبل از دستگیر شدنم دارم.. مایلم با شما دوئل کنم... _ چی؟!! هاهاهاهاها!!!.... جدی داری میگی؟ _ بله ژنرال از اسبش پیاده شده و شمشیر خود را از غلاف بیرون می‌آورد. _ ژنرال! این راهزنا براشون هیچی مهم نیست نه افتخار نه شرف، هیچی...!! لطفا برگردین بروی اسبتون.. _ بچههه!! با این حرفت مرگتو جلو انداختی.. گیوبو به یارانش به منظور خالی کردن زمین نبرد اشاره می‌کند و آنها از او دور می‌شوند. سربازان همراه ژنرال سلاح های گرم داشتند به این معنی که حتی اگر هم گیوبو پیروز میدان میشد، او و یارانش در کسری از ثانیه بوسیله سربازان تیرباران میشدند. ولی در آن لحظه به تنها چیزی که فکر می‌کرد کشتن ژنرال بود.. _ از اسب بیا پایین دیگه بچه منتظر چی هستی؟ الان دیگه منصرف شدن فایده ای نداره... _ ... _ هه هه.. یا شایدم میخوای وجهه و ذات بی شرف خودتو جلوی همه نشون بدی.. از نظر من مشکلی نداره، برای تحقیرت هم که شده با همین شرایط شکستت میدم.. میتونی روی اسبت بمونی!! _ فرمانده!!!!! گیوبو تمام مدت سکوت کرده و به زره ضخیم ژنرال خیره شده بود. آرامش خاصی در نگاه او وجود داشت. گویا که از نظر او فرقی بین ژنرال و سربازان اطرافش وجود نداشت.. نبرد شروع شده و ژنرال با حالت جنگی میانه (Mid Stance) کاتانایش را بدست گرفته و آماده رسیدن گیوبو می‌شود. گیوبو به تاخت به سمت ژنرال رفته و نبرد شدیدی بین آنان در می‌گیرد. با وجود اینکه او بر فراز اسب قوی هیکلش نشسته بود اما همچنان برای اینکه اسبش از ضرباتش در امان بماند خم شده و همزمان از خود و اسبش دفاع می‌کرد. چندی از نبرد گذشته بود که ژنرال موفق به گذاشتن زخمی نه چندان عمیق بروی کتف چپ اسب شده و اکنون اسب بروی دو پای جلویش خم می‌شود.. ژنرال بلافاصله یک ضربه محکم زده اما گیوبو با یک واکنش سریع ضربه او را دفلکت کرده و نیزه اش را به زره او فرو می‌برد... با کمال تعجب متوجه می‌شود که آسیبی به او وارد نشده و مشکل اساسی این بود که اکنون نیزه در زره گیر کرده بود و گیوبو شدیدا آسیب پذیر شده بود.. _ هه هه.. خداحافظ پسر! ژنرال شمشیرش را به بالای سر برده و آماده یک ضربه کوبه ای می‌شود... _ نوبو (Nobu) بپر!!!!... _ ..!!!!!! اسب گیوبو که نوبو نام داشت و به نظر زخمی شده بود و نمی‌توانست کوچک ترین حرکتی بکند، از جای خود بلند شده و میپرد! در همان حین نیزه گیوبو که به زره ژنرال گیر کرده بود به راحتی درآمده و زره را هم همراه خود بیرون می‌کشد.. _ چیشد... ؟!!!! سربازا شلییییییک!!! سربازان همگی تفنگ های خود را به دست می‌گیرند و آماده شلیک می‌شوند که ناگهان، تیری درست به وسط پیشانی یکی از سربازان فرود آمده و بلافاصله بعد از آن یک تیر دیگر هم به قلب دومین سرباز اصابت می‌کند... تیر ها بسیار دقیق بود و سربازان با همان یک تیر که به آنها برخورد می‌کرد جانشان را از دست می‌دادند... _ مگه نگفتم دخالت.....!!!!! گنیچیرو....؟!!!!!! @FromSoftware

Lady Maria VS Bloody Crow of Cainhurst (Bloodborne Boss VS Boss Mod) #Boss_Mod @Fromsoftware

#Elden_Ring @Fromsoftware
#Elden_Ring @Fromsoftware