FROMSOFTWARE
رفتن به کانال در Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
نمایش بیشتر1 698
مشترکین
+124 ساعت
-67 روز
-1930 روز
آرشیو پست ها
1 698
28
گیوبو شوکه شده بود.
شینوبی ناشناس که به همراه نینجا های خود به آنجا حمله کرده بود یکی از دوستان قدیمی و صمیمی اش بود..
ناگهان شینوبی نیز از فرصت استفاده کرده و سریعاً - با استفاده از فنی حیرت انگیز - با ابزار دست مصنوعی خود، شمشیرش را آتش زده و موجب وحشت نوبو میشود. اسب شیهه کشان بروی دو پای عقبش بلند شده و شینوبی در همین حین ابزاری لوله مانند را از روی دست مصنوعی خود کنده و بر زمین میاندازد و سپس به سرعت عقب نشینی میکند.
آن شب به توانایي دست یافته بود که دیگر به چیزی مانند آن ابزار احتیاج نداشت.. ))
سکیرو مسیر خود را در پیش گرفته بود. از همان ورودی قلعه میتوانست بلندای برج اصلی را ببیند.. باشکوه بود.
اما از طرفی دیگر حدثش میرفت که اربابش آنجا زندانی شده بود و با این احتمال، شکوه و عظمت آن از چشمش افتاد.
هنوز کمی جلوتر نرفته بود که مسیرش را گم کرد. آنقدر راه های پیچ در پیچ و پادگان در طی مسیر وجود داشت که باید هر مسیری را امتحان میکرد.
بعد از کشتن چند سرباز و دو سگ، وارد قطعه زمینی نسبتا کوچک میشود که بجز نمای ساختمانی که تنگو در آن حضور داشت، در آنجا چیز دیگری دیده نمیشد. تصمیم به بازگشت به ادامه مسیر اصلی میگیرد ولی کمی بیشتر که به زمین دقت میکند، چشمش به دو انسان بسیار کوتاه قد با کلاه هایی بزرگ و کفش هایی عجیب میافتد که در کنار تک درختی، در حال حفر و یا پنهان کردن چیزی بودند.
_ موش...
یاد قرار خود با تنگو میافتد و تصمیم به نابودیشان میگیرد، اما چگونه میتوانست هر دو را بی سر و صدا و مخفیانه بکشد، باید چاره ای میبود..
به سرعت به پشت دیواری نزدیک آن دو رفته و به علت توانایی که داشت، ناخواسته گفتگویشان را میشنود..
_ باید خیلی سریع خبر وجود ابزار های جنگی و سرّی آشینا رو به وزارت اطلاع بدیم. اگه دیر بجنبیم ممکنه نیروهامون امشب غافلگیر بشن و دوباره شکست بخوریم.
_ نترس..
حتی اگه ما هم نتونیم خبرو برسونیم هنوز کلی جاسوس دیگه اینجا هستن..
چه ابزار الات جنگی؟ سلاح محرمانه گنیچیرو چه میتوانست باشد؟ تمام اینها چه ارتباطی با کورو داشت؟
یک رشته ترقه را در دستش میگیرد، از پشت دیوار بیرون آمده و با سرعت به سمت آنان دویده و هنگامی که نزدیکشان میشود، ترقه ها را جلوی پایشان انداخته و بعد براحتی اولین موش را از پای در میآورد.
گرد و خاک به پا شده بود و شمشیر سکیرو بین کلاه گنده و بدن موش گیر کرده بود.
_ اون یکی کجا رفت؟!!!..
ناگهان موش دیگر بروی شانه های او میپرد و با خنجر کوچکش گردن سکیرو را بیخ تا بیخ میبرد. سرانجام شمشیر بر دست، بی جان بروی زمین میافتد. این دفعه صدای کورو را نشنید، حتی به آن محیط رویا گونه هم نرفت. صرفا تاریکی و سکوت محض بود. گویا بی وقفه در حال سقوط به اعماق سیاهِ چاله ای بی انتها بود. بعد از چند ثانیه چشمانش خود به خود باز میشوند و سکیرو دوباره زنده میشود. این دفعهِ دومی بود که توانسته بود از مرگ نجات پیدا کند..
از جایش بلند شده، کلاه را از شمشیر خود جدا میکند و مخفیانه به موش که اکنون پشتش به او بود نزدیک شده و شمشیرش را در گردن او فرو میکند..
_ آفرین سکیرو...!
_... تنگو ؟!!!!
پیرمرد اکنون بروی دیوار طرف معرکه دست به سینه ایستاده بود..
_ تو اینجا چیکار میکنی؟ چطوری تونستی بری روی اون دیوار.. ؟!!!
_ هاهاها... بهت گفتم بچه جون، من تنگوی آشینا هستم.
_ ...
_ بنظر میرسه که مهارت مورد نیاز برای کشتن موش ها رو داری.
پاداشی که بهت قولشو داده بودم سر جاشه.
سپس از روی دیوار پریده، به سمت سکیرو میرود و دفتر کوچکی از جیبش در میآورد..
_ توی این کتابچه، مجموعه از فنون و حالت های مبارزاتی مکتب آشینا نوشته شده که با خوندن و تمرین کردنشون، میتونی مهارت های بیشتری یاد بگیری، علی الخصوص وقتی با یک موش مواجه میشی..
_ ...
_ خیلی خب سکیروی نامیرا !
اربابت چشم انتظارته...
و سپس بدون خداحافظی از دیوار پایین پریده و ناپدید میشود.
یک پیرمرد ساده چطور از فنون مبارزاتی آشینا خبر داشت و حتی کتابچه ای از آنرا در اختیار داشت؟ چه سودی از کشته شدن جاسوسان میبرد؟
آیا زنده شدن سکیرو را دیده بود؟
از همه مهمتر اینکه چطور کورو را میشناخت و میدانست که سکیرو شینوبی مخصوص اوست؟
@FromSoftware
1 698
27
مقصود آن پیرزن از شیطان چه بود؟چرا باید آن حرف ها را به سکیرو میزد؟ اوضاع رفته رفته برایش عجیب تر میشد اما علی رغم تمام این اتفاقات و برخلاف تصمیمی که در اول گرفته بود، مسیر خود را به سمت قلعه کج کرده و از کشتن کوتوله راهنما صرف نظر میکند. اگر حرف تنگو درست بود، باید بیشتر از یک (موش) در آن اطراف میبود.
از ورودی ساختمان خارج شده و چشمش که دوباره به اجساد میافتد، از دلیل اصلی آمدنش به آنجا یادش میآید..
_ پیرمرد..
به محیط خالی کنار ساختمان رفته و یک دستفروش دیگر را میبیند که به انتظار مشتری، درون خیمه کوچک خود نشسته بود.
_ تو...
همون مردی هستی که شیطان توخالی رو نابود کرد..
لحن و تُن صدای پیرمرد بیروح بود و سکیرو قبلا او را ندیده بود.
_ شیطان توخالی؟!
_ پس تو نمیدونی..
هرچند طریقه و حالت مبارزاتیت منو شگفت زده کرد. از کدوم قبیله هستی مرد جوان؟
_ ... من قبیله ای ندارم.
_ یک شینوبی اصیل!
به هر حال..
امیدوارم بدونی که اسب گیوبو تنها حیوون این سرزمین نبود که از ترقه میترسید..
_....
_ حالا... دوس داری از این پیرمرد یکم ترقه بخری؟؟
شیطان توخالی..
منظور پیرمرد چه میتوانست باشد؟ سکیرو راهش را در پیش میگیرد و دوباره از وسط معرکه عبور میکند تا به دروازه برسد و در این حین، توجه بیشتری به اجساد میکند. مقدار زیادی خاکستر و زره و تسلیحات جزغاله شده در بین آنها وجود داشت.
آیا گیوبو از آتش هم استفاده میکرد؟
_ ((آهان در ضمن... نزدیک بود یادم بره. به عنوان تشکر بابت کاری که کردی، میتونی یه ابزار که بنظرم به درد دستت بخوره از نیزه اش برداری.. اگرم نمیخوای که چه بهتر! خودم بعداً میفروشمش...))
به جسد گیوبو میرسد و علی رغم اینکه مرده بود، اما همچنان نیزه اش در دستش بود..
سکیرو نیزه را برداشته و نگاهی دقیق به آن میکند. تقریبا در نوک آن نیزه، چیزی شبیه به یک لوله از جنس آهن زنگ زده وصل بود که از درون آن طنابی بلند و قطور رد میشد..
_ پس اینطوری نیزشو پرت میکرد..
آن ابزار را از نیزه جدا کرده و به سمت دروازه راهش را در پیش میگیرد..
(( شب هنگام بود.
تمام نینجاهای تحت فرمانش در آن معرکه بوسیله گیوبو و سربازانش کشته شده بودند و تنها او باقی مانده بود.
گیوبو قصد حمله داشت اما سربازان داوطلبانه مانع او شدند و مسئولیت کشتن او را برعهده گرفتند. بنابراین گیوبو با خیالی راحت و آهسته به سمت دروازه عقب نشینی میکند..
مدتی میگذرد و تقریبا نزدیک دروازه شده بود که برای لحظه ای گرمایی شدید را از پشت سرش حس کرده و فریاد سربازانش به گوشش میرسد...
تمام آنان سوخته بودند.
گیوبو اینبار وحشت و شگفت زده شده بود، نه بخاطر اینکه آن شینوبی به تنهایی توانسته بود به این سرعت تمام آن سربازان را بکشد، بلکه به این خاطر که از دست چپش موجی عظیم از آتش بیرون زده بود و در همان حال آرام به سمت گیوبو حرکت میکرد. در آن حین گیوبو با خشم بسیار به تاخت به سمت شینوبی میرود..
_ اسم مننننن... گیوبو ماساکاتا اینواااااااست..
_ ....!!!!!!
دست آتشین شینوبی ناپدید شده و از حرکت باز میایستد، گویا از نام گیوبو غافلگیر شده بود..
_ چی شده؟ اسم من وجودتو لرزوند؟!!
_ ...
شینوبی که اکنون تمرکزش را از دست داده بود رویش را برگردانده و قصد عقب نشینی میکند، اما گیوبو که از کشته شدن سربازانش خشمگین بود سعی در ضربه به شینوبی از پشت سر میکند ولی در کمال حیرت، شینوبی به سمت گیوبو برگشته و ضربه اش را دفلکت میکند.
با اینکار کلاه وصل به لباسش از روی سرش افتاده و چهره اش نمایان میشود..
_ تو...؟؟؟!!!!!!!
@FromSoftware
1 698
26
گیوبو شیطان کشته شد.
گرگ با شرایطی که از قبل از نبرد برایش پیش آمده بود، ابداً انتظار پیروزی نداشت. اما از طرفی دیگر باید در آن مبارزه گیوبو را شکست میداد و همینکار را هم کرد اما... مبارزه اش با گیوبو و کشتن اسبش چگونه سپری و انجام شد؟ چطور به آن طبیعت زیبا و رویایی راه یافته بود؟ آن توله گرگ سیاه...
َرشته ای از ترقه را از جیبش بیرون آورده و یاد حرف آن مرد دستفروش میافتد..
_((حالا میخوای از این مرد کلاغی ترقه هارو بخری یا... ترجیح میدی دست خالی به جنگ دیو بری؟))
_ دیو...
صدای غارغار چند کلاغ نظر گرگ را به خود جلب کرده و بعد از تعقیب آنان با نگاهش، متوجه محل تجمعشان در پشت دیواری کوتاه در کنار ساختمان بلند آنجا میشود..
_ شاید اون پیرمرد هم اونجا باشه..
به سمت ساختمان حرکت میکند و به نزدیکی ورودی آنجا که میرسد، به جسد دو فرد که از ظاهرشان بنظر میرفت نینجا (Ninja) باشند برخورد میکند.
برای رفتن به سمت پیرمرد باید از جلوی ساختمان عبور میکرد، اما رد خون جسد سوم - پیش پای فردی ناشناس - در داخل ساختمان توجهش را به خود جلب کرد.
گرگ به او نزدیک میشود. مردی بلندقامت با موهایی سفید، نقاب تنگو (Tengue) و لباسی حصیری بود که حضور او را حس کرده و به سمت او برمیگردد.
_ یه موش دیگه...
_ ...
_ ولی اون چشما... چشمای یک گرگ گرسنه...
قبل اینکه بکشمت.. بهم بگو اسمت چیه..
اسمت چیه؟!
_ ...
_ نام و نشونی نداری نه؟؟
شما شینوبی ها همتون مثل همین.. ناشناس میمیرین و حتی بعد مرگ هم هیچ کس نیست که شما ها رو یادش بیاد..
_ ...
آن پیرمرد که بود؟ آنجا چکار میکرد؟ آیا او کسی بود که نینجا ها را به قتل رسانده بود؟..
_ به هر حال...
دست چپت... یک ابزار دست مصنوعی مخصوص شینوبی ها، منو یاد...
هاهاهاهاها...هاهاهاها!!!!!
عالی شد !
یک گرگ تک دست! اسم باحالیه..
که میشه... سکیرو (Sekiro)!
از این به بعد سکیرو صدات میکنم..
_ تو کی هستی؟
_ من تنگوی سرزمین آشینام!!
میخوای چندتا موش بکشی سکیرو؟
_ چی!؟؟
_ انواع و اقسام موشا به این سرزمین نفوذ کردن و همشونم باید از سر راه برداشته شن!
به این احتیاج داری اگه خواستی به شکار بری..
_ این چیه؟
_ شکل و قیافه یک موش و اینکه کجا میشه پیداش کرد رو توصیف کرده. حالا هم برو و چندتایی بکش سکیرو. اگه اینکارو بکنی... در ازاش پاداش خوبی بهت میدم.
_ ... بسیار خب.
آن پیرمرد برگه کاغذی به سکیرو داد که ظاهر موش ها در آن شرح داده شده بود..
" قاتلان (Assassins) اهل معبد سنپو _ قد کوتاه _ کلاه های پهن
اخیرا اطراف دروازه های قلعه آشینا دیده شده اند "
این توصیفات دقیقا مطابق همان فرد ریز نقشی بود که چندی پیش از ورود سکیرو به معرکه نبرد با گیوبو، او را راهنمایی کرد..
آیا کشتن فردی که به او کمک کرده بود کار درستی بود؟!
علاوه بر آن، پیرمرد چه سودی از کشته شدن آنان میبرد؟ چرا باید یک پیرمرد چنان قدرت و مهارتی میداشت و صد البته به نفوذ جاسوسان به قلعه آشینا اهمیت میداد؟!...
در آن شرایط تنها چیزی که برای گرگ مهم بود نجات اربابش به هر قیمتی بود و در این راه حتما به ابزار ها و حقه های جدیدی نیاز داشت. پس با این حساب به سمت در پشتی ساختمان که تا پیش از این از داخل بسته بود رفته، تا به سراغ موش برود و او را بکشد..
_ مرد جوان..
پیرزنی در پَستوی آن ساختمان، در حالی که شمعی در دست داشت ایستاده بود و سکیرو را خطاب میکرد..
_ فراموش نکن که چرخ زندگی همیشه بر وفق مراد نمیچرخه..
_ ...
_ مخفی بودن شیطان همیشگی نیست و آرامش، همیشه پابرجا نخواهد بود.
تو الان دیو داخل معرکه رو کشتی اما این آرامش طولی نمیکشه و دیوی بدتر از اون جایگزین میشه...
_ ...
@FromSoftware
1 698
[ روایت یک گرگ تک دست ]
بخش دوم :
{ قله آرزو ها }
#کتاب
#Sekiro
#Art by : Zhuoxin ye
1 698
Gehrman the First Hunter VS Moon Presence (Bloodborne Boss VS Boss Mod)
#Boss_Mod
@Fromsoftware
