ru
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

Открыть в Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

Больше
1 765
Подписчики
+124 часа
+17 дней
-6530 день
Архив постов
👌 #Fun @FromSoftware
👌 #Fun @FromSoftware

#Art By : 純生文屋 @FromSoftware
#Art By : 純生文屋 @FromSoftware

Sif #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : Shimhaq @FromSoftware
#Art By : Shimhaq @FromSoftware

48 یک هفته ای می‌شد که هر روز مسیر مشابهی را طی می‌کرد و به روستاها و آبادی های بعضا خالی از سکنه سر می‌زد. مطمئنا یک رعیت بی سواد و بدون هیچ گونه فنون رزمی، نمی‌توانست جانشین خوبی برای قبیله ای همچون آشینا باشد، پس چرا ایشین همچنان بر خواسته خود پافشاری می‌کرد و ابدا حاضر به انتخاب رهبر بعدی از بین فرماندهان و ژنرال های آشینا نبود؟ آیا این کار او نوعی کنایه و درس بود؟ شاید هم واقعا انتظار برآورده شدن آرزویی غیرممکن را داشت.. ایشین فردی معتقد به سرنوشت و صلاح دنیا بود و علی رغم اراده آهنین در تصمیم خود، کم کم به این نتیجه می‌رسید که اینکار کاملا بی فایده ست و صرفا باید یکی از فرماندهانش را به عنوان جانشین برگزیند. در آن مسیر جنگلی، نور خورشید به زحمت به او می‌رسید. علاوه بر نسیم خنکی که می‌وزید، پرندگان نیز با آواز خود در حال اجرای موسیقی دلنشینی بودند که در همان حین، صدای خنده ابلهانه چند نفر از دوردست توجهش را به خود جلب می‌کند. سوار بر اسبش به تاخت از جنگل خارج شده و علفزار وسیعی را می‌بیند که روستایی کوچک و متروک در مرکز آن قرار داشت. حدسش درست بود. چند مرد لاابالی با لباس هایی نامرتب و تقریبا یک شکل، بر خانه ها یورش برده بودند و یکی از آنان زنی را کشان کشان از خانه ای با نمایی بسیار نمور و ساده بیرون می‌آورد. دزد با پایش زن را تکان می‌داد اما زن هیچ حرکتی نمی‌کرد. تنگو اسبش را در نزدیکی جنگل رها کرده و به سرعت به سمت آنان میدود.. _ هی! یکی داره میاد اینور. همگی از خانه ها بیرون آمده و در حالی که با آرامش قدم می‌زدند به یکدیگر ملحق شدند. تنگو به نزدیکی آنان می‌رسد.. _ ... _ هی! هرچی داری رد کن بیاد و خیلی راحت راهتو بکش برو. هیچ چیز دیگری همچون خیانت نمی‌توانست حال ایشین را خراب و او را عصبانی کند. نمی‌توانست بیشتر از این روبروی آنان بایستد و شاهد راست راست راه رفتن افرادی باشد که در آن شرایط هجوم بی حد و مرز وزارت داخلی، از شرایط سوء استفاده و با دزدی، کشتن و زورگیری در بین راه ها به مردم خود خیانت کنند. او به هیچ وجه نه تنها چنین افرادی را حریم خود محسوب نمی‌کرد بلکه دشمن خونین خود به حساب می‌آورد. طولی نمی‌کشد که تنگو تمامی آنان را به سادگی ولی با بی رحمی می‌کشد اما.. _ زن بیچاره... کنار جسد زن که هیچ زخمی برنداشته بود و گویا صرفا بخاطر بیماری اش مرده بود می‌نشیند و کف دستان خود را بر هم می‌چسباند و برایش عبادت می‌کند. اگر زودتر اینجا می‌رسید لااقل می‌توانست جان یک نفر را نجات دهد. چنین رویدادی برای او از هزار بدبختی و بدشانسی هم بدتر بود. ایشین به سرنوشت و تقدیر اعتقاد محکمی داشت ولی، چرا باید چنین اتفاقی برایش رخ می‌داد؟ عذاب وجدان مرگ زن از هزار زخم شمشیر برای او دردناک تر بود. گویا اکنون واقعا زمان بازگشت به اردوگاه و انتخاب یکی از همان افراد بی لیاقت ارتش به عنوان راهبر بعدی قبیله بود.. _ نه.... نههههههههههههه!!!!! فریاد عجیبی از فاصله ای نه چندان دور به گوشش می‌خورد. سرش را بلند می‌کند و پسری نوجوان را می‌بیند که کمانی بسیار بزرگ بر دوش داشت و به سمت دو تخته سنگ عجیب می‌دوید. ایشین از جای خود بلند می‌شود و بدون هيچ حرکت دیگری رفتار پسر را مشاهده می‌کند. او که بود؟ با واکنشی که از پسر مشاهده کرده بود حدسش به این رفت... آیا ممکن بود که آن پسر.... ؟ پسر میخواست با دستش کمان را بین دو تخته سنگ قرار دهد اما همانند فردی که بسیار ضعف گرسنگی دارد و یا بیمار است، دستانش بسیار می‌لرزید و نمی‌توانست آن را کنترل کند و هرچند بطور متوالی کمان از دستش رها میشد ولی با هر بار رها شدن به سرعت سعی در تنظیم و جایگذاری دوباره آن داشت. هدف و جهت کمان درست به سمت تنگو تنظیم شده بود.. _ هممم، جالبه. همانطور که خودش هم گمان کرده بود کمان بسیار برای کنترل پسر بزرگ و سنگین بود، به همین خاطر آن را در بین دو تخته سنگ گذاشته تا براحتی بتواند چله کمان را بکشد. به نظر تنگو ترفند هوشمندانه ای بود و اینکار پسر او را بسیار شگفت زده کرده بود. صدای ول شدن چله به گوشش می‌رسد و سه تیر همزمان به سمت تنگو رها می‌شوند. تیر پایینی خیلی زود به زمین می‌خورد، تیر بالایی با ارتفاعی بلند از بالای سر تنگو رد می‌شود و در همان حین، تیر وسطی مستقیم به سمت تنگو می‌رود. در مقابل تنگو بدون اینکه قدم از قدم بردارد، به محض اینکه تیر به او می‌رسد کاتانایش را دو دستی می‌گیرد و با زمان بندی مناسب و البته با قدرت، تیر را دفلکت می‌کند... @FromSoftware

47 در بین تمام مشغله های ذهنی که داشت، چند وقتی می‌شد که مسئله جانشینی بعد از خودش و اداره و بقای قبیله آشینا، بخش عمده ای از فکر و ذکرش را به خود اختصاص داده بود. ایشین نه تنها از لحاظ عقلی و منطقی، بخاطر گذشته سخت و دشواری که داشت، هیچ وقت به تشکیل خانواده و کشاندن پای زن و حتی بچه ای به داخل زندگی اش فکر نکرده بود؛ بلکه تنها به کسب قدرت و نبرد با حریفان قدر و تنومند، تمایل و علاقه نشان می‌داد.. آن شب تقریبا تمام سران و فرماندهان نظامی مثل بقیه جلسات، مقابل خیمه بزرگ ایشین جمع شده بودند. ایشین که خود بر بلندی نسبی روبروی اعضای مجلس نشسته بود، سخت مشغول تفکر بود. آن قدر که از همهمه کم صدای بقیه غافل بود که ناگهان یامائوچی سکوت را می‌شکند.. _ سرورم.. جسارت من رو می‌بخشید.. ولی نه تنها به عقیده من، بلکه طبق سنت دیرینه قبیله آشینا، رهبر بعدی باید یا از نوادگان خودتون و یا یکی از همین فرماندهان حاضر در جمع انتخاب بشه.. _ ... هیچ کس سخنی مبنی بر مخالفت بر زبان نیاورد. گویا همگی با حرف او موافق بودند. ایشین آرام و با چشمانی نافذ، به ژنرال سالخورده نگاه می‌کند ... _... هممم که گفتی یکی از شماها... _ ... سپس از جای خود بلند می‌شود و شمشیر خود را برداشته و آن را رو به جمعیت می‌گیرد.. _ اگه این شمشیر جون داشت، قطعا جانشین من و رهبر آینده آشینا میشد.. نگاه ها همه پر از تعجب و کمی ناراحتی از توهینی که ایشین به آنان کرده بود می‌شود.. _ بنظر من شمشیر چیز مقدسیه... میکشه بخاطر صاحبش.. دفاع و محافظت میکنه از صاحبش.. و از همه مهم تر.. قدرت و اقتدار صاحبش رو میرسونه.. یه رهبر باید هر کاری از دستش برمیاد برای سرزمینش انجام بده. _ .... _ من تک تک شما رو همین الان به مبارزه دعوت میکنم.. کدومتون حاضره با من بجنگه؟ _ ... هیچ کس حاضر به رویارویی با قدرتمند ترین فرد آشینا را نداشت. _ هاهاها... و سپس شمشیر خود را به غلاف می‌برد. _.. شما برای یک مبارزه ساده به خودتون، شمشیرتون و صد البته قدرتتون اطمینان ندارین... با این اراده های ضعیف، چطور میخواین از یک ملت محافظت کنید؟.. سپس با تاسف روی خود را برمی‌گرداند و شمشیر را سر جایش می‌گذارد. _ از فردا... خودم برای انتخاب جانشین دست بکار میشم. شده کل این سرزمین رو بگردم اما شخص مورد نظرمو بالأخره پیدا میکنم.. راست می‌گفت. ایشین در محقق شدن خواسته اش بسیار لجوج و مُصرّ بود و با اراده پولادینی که داشت، هر وقت قصد انجام کاری را می‌کرد، دیر یا زود آن امر به وقوع می‌پیوست. اصلا شاید ملاک اصلی مد نظرش همین بود.. اینکه یک نفر بتواند در دفاع از حریم خود دست به هر کاری بزند و با اقتدار پیروز میدان باشد. فردی درست مشابه او... حدود یک هفته ای می‌شد که روز ها غیبش می‌زد و صرفا شب ها در اردوگاه حاضر میشد. اکثرا نگران حال او بودند اما ریش سپیدانی همانند یامائوچی و کاوارادا می‌دانستند که تنگو در جستجوی یافتن شکارش است و تا آن را پیدا نکند آرام نمی‌گیرد... صبح شده بود. طبق معمول نقاب خود را که از دو چشم، دماغی بلند و استوانه ای و دهانی با دندان های بر هم فشرده و مغضوب تشکیل می‌شد را بر صورت می‌زند. لباس های اعیانی خود را از تن درآورده و بجای آن بروی زیرپوش خود، لباسی بسیار معمولی و از جنس حصیر بر تن می‌کند، شمشیرش را بر می‌دارد و راهی جنگل ها و روستاهای اطراف می‌شود تا شاید بتواند فرد مورد رضایتش را پیدا کند... @FromSoftware

Smough & Ornstein #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art By : Shimhaq @FromSoftware
#Art By : Shimhaq @FromSoftware

46 علی رغم حرف مادرش مبنی بر عدم تلاش بیش از حد و دست بر کاری مانند گدایی زدن برای تهیه غذا، گنیچیرو بدون گفتن هیچ حرف دیگری با صورتی مصمم و آرام، از اتاق بیرون رفته، کمان خود را برداشته و به شکار می‌رود. شاید این دفعه شانسش می‌گرفت و حیوانی را شکار می‌کرد... می‌توان گفت هیچ امیدی در شکار و بدست آوردن طعمه ای نداشت اما، نمی‌توانست یکجا بنشیند و با صرف دعا و ثنا خواندن، شاهد تلف شدن مادرش - تنها فردی که بعد از فوت پدرش برایش باقی مانده بود - باشد. روند تهیه غذا چندان خوب پیش نمی‌رفت. چندین بار در جنگل به خرگوش ها یا سنجاب های کوچکی برمی‌خورد، اما با تراکم درختان و شاخه و برگشان، ابدا قادر به شکار هیچ چیز نبود. نمی‌توانست خودش را گول بزند. حتی با قدرتی که در حال عادی داشت هم نمی‌توانست با کمانی با آن عظمت تیری پرتاب کند چه برسد با آن حال که از شدت گرسنگی رمقی برایش نمانده بود. حتی تیردانی هم برای نگهداری تیر هایش نداشت و همواره سه تیر طویل خود را در دستش و کمانش را بواسطه رشته طنابی که به دور بدن خود پیچانده بود بر پشتش می‌گذاشت. نه تنها بسیار گرسنه بود، بلکه چند روزی بود از شدت مشغولی ذهنی بدرستی نخوابیده بود. اصلا می‌توانست بجای تمام آن کار ها و زحمت دادن به خودش، به نزدیک ترین آبادی رفته و از آنجا حداقل چند عدد نان بدزد و به خانه برود، اما می‌دانست که مادرش آن را قبول نکرده و حاضر بود بمیرد اما لب به چنین غذایی نزند. مدتی میشد که بی هدف مشغول قدم زدن در جنگل بود تا شاید به حیوانی بربخورد اما هیچ خبری نبود. به قسمتی بسیار کوچک از جنگل می‌رسد که درختان بامبو مقابل هم صف آرایی کرده بودند و مسیری راهرو مانند بدون هیچ مانعی را پدید آورده بودند. ناگهان در همان لحظه، سنجابی در پیش رویش ظاهر می‌شود. بی مهابا کمانش را آماده می‌کند و با زحمت در دستش می‌گیرد و تیر را بعد از گذاشتن در چله، با تمام توانش می‌کشد. زه چندان جلو نیامده بود و مطمئنا بعد از پرتاب صرفا چندین قدم جلو میرفت اما باید تلاشش را می‌کرد. حسش نسبت به آن لحظه و آن شکار عجیب و متفاوت بود. ناگهان از شدت ضعف تیر از دستش ول شده و درست بر بدن سنجای فرود می‌آید. باورش نمیشد. با وجود اینکه تقریبا نیمی از گوشت سنجاب بخاطر بزرگی و نامناسب بودن سلاح از بین رفته بود اما باز هم از هیچ بهتر بود. بی آنکه حتی به خوردن خام سنجاب در همان لحظه و بازیابی توان و شکار حیوانی دیگر برای مادرش فکر کند، با تمام سرعت شروع به دویدن به سمت خانه اش می‌کند. با وجود اینکه بسیار ضعیف و پاهایش سست شده بود اما با هر بار نگاه کردن به شکاری که دو دستی آن را محکم گرفته بود توانی دو چندان پیدا می‌کرد. به انتهای جنگل رسیده بود. چیزی نمانده بود تا به خانه برسد. روزگار بالاخره به او و مادرش روی خوشی نشان داده بود. آخرین درخت را نیز رد می‌کند و اکنون پس از خروج از جنگل، از دور می‌توانست روستای ویران خود را در علفزاری وسیع ببیند اما، انگار فردی با قدی بلند در حالی که چیزی جلوی پایش افتاده بود را می‌دید که اطراف خانه های روستا ایستاده بود. طی یک سال اخیر حتی راهزنان هم به آن ویرانه نرفته بودند.. پس آن مرد که می‌توانست باشد؟ شاید هم اشتباه می‌کرد. با هر قدم که به خانه نزدیک تر می‌شد از حضور فردی غریبه در آنجا نیز مطمئن می‌شد تا اینکه تقریبا به نزدیک او می‌رسد.. مردی قد بلند با نقاب تنگویی قرمز، روپوشی ساده و از جنس حصیر و البته کاتانایی در غلاف، پیش جسد زنی در جلوی خانه آنان ایستاده بود. لباس های زن... درست همانند... _ نه... نههههههههههه!!!!!!! سنجاب را به گوشه ای پرتاب می‌کند، این‌بار تمام وجودش از خشم پر شده بود و انرژی اش برای کشتن آن مرد غریبه چندین برابر شده بود... با هول و عجله به سمت دو تخته سنگ بسیار نزدیک به هم می‌رود و کمان خود را بین آن دو جای می‌دهد. گویا از قبل از موقعیت این دو سنگ باخبر بود. سپس هر سه تیر خود را در چله قرار داده و با دو دستش با تمام توان و تا جایی که زه می‌رسید آن را می‌کشد. باید او را میکشت اگر این آخرین کاری بود که در زندگی اش انجام می‌داد.. سرانجام درست قبل از اینکه از حال برود زه را رها کرده و تیر ها با شدت به سمت تنگو پرتاب می‌شوند... @FromSoftware

Anor londo #Guide #Dark_Souls @FromSoftware