کانال متن های زیبای مینا
Открыть в Telegram
بیاییم با ایجاد انگیزه جامعه ای شاد و زیبا داشته باشیم https://t.me/mina7178
Больше1 113
Подписчики
+224 часа
+87 дней
-2630 день
Загрузка данных...
Похожие каналы
Облако тегов
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
июль '26
июль '26
+51
в 1 каналах
июнь '26
+37
в 0 каналах
Get PRO
май '26
+10
в 1 каналах
Get PRO
апрель '26
+4
в 0 каналах
Get PRO
март '26
+3
в 1 каналах
Get PRO
февраль '26
+69
в 2 каналах
Get PRO
январь '26
+19
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '25
+70
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '25
+78
в 1 каналах
Get PRO
октябрь '25
+68
в 2 каналах
Get PRO
сентябрь '25
+107
в 2 каналах
Get PRO
август '25
+118
в 2 каналах
Get PRO
июль '25
+117
в 3 каналах
Get PRO
июнь '25
+87
в 2 каналах
Get PRO
май '25
+124
в 3 каналах
Get PRO
апрель '25
+100
в 1 каналах
Get PRO
март '25
+90
в 2 каналах
Get PRO
февраль '25
+121
в 2 каналах
Get PRO
январь '25
+139
в 2 каналах
Get PRO
декабрь '24
+100
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+66
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+67
в 1 каналах
Get PRO
сентябрь '24
+90
в 1 каналах
Get PRO
август '24
+57
в 1 каналах
Get PRO
июль '24
+58
в 0 каналах
Get PRO
июнь '24
+50
в 1 каналах
Get PRO
май '24
+64
в 1 каналах
Get PRO
апрель '24
+64
в 2 каналах
Get PRO
март '24
+42
в 2 каналах
Get PRO
февраль '24
+72
в 2 каналах
Get PRO
январь '24
+65
в 2 каналах
Get PRO
декабрь '23
+810
в 3 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 26 июля | +3 | |||
| 25 июля | +1 | |||
| 24 июля | +2 | |||
| 23 июля | +2 | |||
| 22 июля | +6 | |||
| 21 июля | +1 | |||
| 20 июля | +3 | |||
| 19 июля | +2 | |||
| 18 июля | +1 | |||
| 17 июля | 0 | |||
| 16 июля | +5 | |||
| 15 июля | +3 | |||
| 14 июля | +2 | |||
| 13 июля | 0 | |||
| 12 июля | +2 | |||
| 11 июля | +2 | |||
| 10 июля | +3 | |||
| 09 июля | +2 | |||
| 08 июля | 0 | |||
| 07 июля | 0 | |||
| 06 июля | 0 | |||
| 05 июля | +4 | |||
| 04 июля | +3 | |||
| 03 июля | +2 | |||
| 02 июля | +1 | |||
| 01 июля | +1 |
Посты канала
| 2 | sticker.webp | 52 |
| 3 | sticker.webp | 52 |
| 4 | sticker.webp | 51 |
| 5 | 🌙 نیایش شبانگاهی ۱۴۰۵/۵/۴
✨ وقتی چشمهایت را میبندی و ذهنت را از روز رها میکنی، قلبت آرامآرام به یاد میآورد که تنها نیست؛ قدرتی بزرگ، مهربان و بیانتها همیشه پشت توست… 🌿💫
وقتی ذهن آرام میگیرد، صدای حضور خدا درونت واضحتر میشود؛ نجوایی آرام که میگوید: «به من تکیه کن… رهایش کن… من مراقب مسیرت هستم.» 🕊✨
در این مراقبه، تو ترسها را به نور میسپاری و نگرانیها را به دستان الهی میدهی و درست در همین لحظات شبانه، قلبت سبک میشود و ایمان، مثل نسیمی آرام، تمام وجودت را دربرمیگیرد.
با عشق بگو:
من برای هر آنچه دارم و هر آنچه در راه است شکرگزارم. من به تکیهگاه الهیام ایمان دارم و میدانم که فردایم با لطف و هدایت او روشن است.
شب خوش بچه های خدا
تا درودی دیگر بدرود
🍃🌺کانال متنهای زیبای مینا 🌺🍃 | 50 |
| 6 | 🎙هایده
🎼سوغاتی وقتی میایی
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️ | 66 |
| 7 | بخش پایانی: میانهی شکست و پیروزی
امروز، در حالی که زندگیام با ماهی ۱۶ میلیون تومان میگذرد، تنها تسلای خاطر من، فرزندانم هستند. دخترم «سمانه» در مدرسه نمونه دولتی شهید آوینی درس میخواند و با معدل ۱۹.۵، افتخار من است. اما در پسِ این موفقیتها، من از درون شکستهام؛ قلبی داغون و روحی خسته دارم که سالها زیر فشار زندگی کمر خم کرده است.
برخی از خاطرات و نکات زندگیام را به دلیل گذر زمان فراموش کردهام، اما اگر خدا بخواهد و فرصتی باشد، برایتان تعریف خواهم کرد.
اگر به خانوادهام نگاه کنید، میبینید که لطف خدا با ما بوده است. پدرم با تلاشش به جایگاهی رسید که داراییاش صد برابر برادرش شد. برادرانم همگی سربلندند؛ یکی صاحب کامیون و زمینهای کشاورزی است، دیگری مهندس و معاون بانک ملی در هشتگرد است و یکی دیگر، آتشنشانی نمونه در استان تهران. افتخار بزرگی است که نه تنها برادرانم، بلکه فرزندان عموهایم و پدرم هم همگی سالم و پاک هستند و هرگز به سیگار و قلیون روی نیاوردند.
عموی عزیزم که ۹۵ سال عمر کرد، چندیست که ما را ترک کرد و خداوند رحمتش کند. اما پدرم ۸۶ ساله و مادرشوهر عزیزم ۸۵ ساله، هنوز در قید حیات هستند و حضورشان برکت زندگی ماست.
من در میانهی این همه موفقیتهای خانوادگی و افتخارات فرزندانم، تنها کسی هستم که زخمهای عمیق زندگی را بر تن دارد؛ اما همین موفقیت بچههاست که به من توان ادامه دادن میدهد.
📌ارسالی از سودابه خانم
✍️ویرایش کننده: دکتر فاطمه محمدی
@mina7178
(صفحه دهم) | 66 |
| 8 | بخش ششم : میوه های شیرین و غم های تلخ
در میان این همه تاریکی، نوری بود که نامش «سارینا» بود. سارینا با همسری ازدواج کرد که در آن زمان فقط دیپلم داشت و در خرید و فروش و تعمیر موبایل فعالیت میکرد. سارینا با عشق و باور، همسرش را تشویق کرد تا درس بخواند. به او میگفت: «تو میتوانی، حیف است که ادامه تحصیل ندهی.»
ثمره این باور و تلاش، شگفتانگیز بود. همسر سارینا پس از یک سال، در دانشگاه آزاد (واحد هشتگرد) در رشته حقوق پذیرفته شد. او متوقف نشد؛ در آزمون کانون وکلا شرکت کرد و با لیسانس قبول شد. سپس در آزمون کارشناسی ارشد در دانشگاه قزوین پذیرفته شد و سه بار در آزمونهای کانون موفق بود تا اینکه سرانجام، ۶ ماه پیش، در آزمون قضات قبول شد. این موفقیتها، تنها تسلای خاطر من در برابر تمام رنجهایم بود.
اما تقدیر، دوباره ضربه زد. حالا با قلبی شکسته میبینم که شاید پسرم هم به همان راه تاریک (اعتیاد) کشیده شده باشد. دیگر کشش ندارم... دیگر توان ندارم. که با آزمایش های انجام شده خدارو شکر چیزی نبود، گاهی از خدا میخواهم که همه جوانان راه راست را برای زندگی خود انتخاب کنند از جمله پیمان پسر عزیزم که حاصل یک عشق پاک بوده.
تنها دغدغه من در این لحظات، دخترم «سمانه» است. با وجود تمام این دردها، هزاران بار خدا را شکر میکنم که فرزندانی فهیم، بادرک و خوب دارم. آنها تنها دلیل زندهماندن من در این دنیای سختاند.
📌ارسالی از سودابه خانم
✍️ویرایش کننده: دکتر فاطمه محمدی
@mina7178
(صفحه نهم) | 53 |
| 9 | این بخش از داستان، غمانگیزترین و در عین حال نقطه اوجِ تلاشهای سمیه است.
بخش پنجم : تلاطم و تنهایی
هرچند برای مراسم عروسی ما آرام و قرار داشتیم،اما همسرم مردی بسیار لجباز بود. و با لجبازی تمام میگفت: «اگر میخواهید به تالار بروید، باید از روی جنازه من رد شوید!» اما با اصرار برادر و مادرم مواجه شد و در نهایت، بالاخره پذیرفت که به تالار برویم. اما آن شادیِ زودگذر، جای خود را به تلخی داد. از همان زمان، قلبم نسبت به او سرد شد و تنفرم عمیق گشت. هر اتفاق کوچکی تبدیل به دعوایی میشد که پایانی نداشت.
سالها گذشت و من به نقطهای رسیدم که دیگر نه کلمهای با او سخن میگفتم و نه حتی تماسی داشتم. ۷ سال است که در یک خانه، به مانند دو غریبه هستیم. یک بار شش ماه به خانه پدرم پناه بردم، اما حتی دخترم «سمانه » اجازه نداشت پیش من بیاید. ولی سارینا به سراغم آمد و با چشمهای اشکبار گفت: «مامان، همه میدانیم که بابا صد درصد مقصر است، اما سمانه که مجوز دیدن شما را ندارد، در خانه آسیب میبیند؛ شما او را از کودکی بزرگ کردید و حالا نوبت شماست که مراقبش باشید.»
من بازگشتم؛ نه برای او، بلکه برای فرزندانم. من سالها پیش «طلاق عاطفی» گرفتم. دیگر هیچ انتظاری از او ندارم و هیچ درخواستی نمیکنم. اما تلخترین نکته این است که حتی این همه دوری و سکوت من هم نتوانست او را تغییر دهد. حالا در میانهی خانه و خانواده، احساس میکنم تنهای تنها هستم... تنهاییای که روحم را میسوزاند.
📌ارسالی از سودابه خانم
✍️ویرایش کننده: دکتر فاطمه محمدی
@mina7178
صفحه هشتم | 48 |
| 10 | بخش چهارم: طوفانهای خانوادگی و رهایی سارا
با گذشت زمان، تنشها در خانه ما بیشتر شد. وقتی پسرم ۱۶ ساله شد، درگیریهایش با پدرش شدت گرفت. همسرم روی هر چیزی گیر میداد و بهانه میگرفت؛ اوضاع به جایی رسید که ما برای آرام کردن او، مجبور به دروغ گفتن میشدیم. در این روزهای سخت، برادرانم همیشه پشتیبان من بودند و مادرشوهر عزیزم، که زنی بسیار مهربان، با درک و شعور بود، تنها کسی بود که مهرش را حس میکردم.
در یک اتفاق که اکنون جزئیاتش را به یاد ندارم، همسرم پسرم را به مدت دو سال از خانه بیرون کرد. پسرم در این مدت در یک گاوداری و خانهی کارگری زندگی کرد. بعدها، زمانی که دوران سربازیش تمام شد و برگشت، وارد بازار املاک شد و معاملات خوبی انجام داد. هر چه به دست میآورد ما را خوشحال میکرد، اما با تغییر وضعیت اقتصادی کشور و رکود در فروش زمینها، دوباره تنشها بازگشت. همسرم دوباره با پسرم درگیر شد و تا جایی پیش رفت که از پسر خودش شکایت کرد. در آن لحظه، چیزی در من شکست؛ استقامتی که سالها داشتم فرو ریخت و کینهای که از سالها سکوت در دلم جمع شده بود، شعلهور شد.
در میان این آشوبها، قصهی دخترم «سارا» آغاز شد. سارا از ۱۳ سالگی خواستگار داشت، اما من تمام آنها را رد میکردم. یک روز که کنار هم نشسته بودیم، همسرم با تعجب پرسید: «سارا هر روز خواستگار دارد، چرا به او نمیگویی؟» پاسخ دادم: «من در سن کم ازدواج کردم و رنج کشیدم؛ نمیخواهم او هم گرفتار سرنوشت من شود. در زمان مناسب به او خواهم گفت.»
وقتی سارا ۱۸ ساله شد، پسرعمویش به خواستگاری آمد. سارا ابتدا گفت کمی فکر میکند، اما همسرم پیشاپیش با برادرش موافقت کرده بود. بعد از بیست روز، سارا با قاطعیت گفت: «مامان، من فعلاً قصد ازدواج ندارم و میخواهم ادامه تحصیل بدهم.» من حمایتش کردم، اما وقتی این موضوع را به همسرم گفتم، جنجالی به پا کرد که وصفناپذیر بود. او تهدیدها کرد و فریاد زد، اما سارا برای اولین بار مقابل پدرش ایستاد و گفت: «هر کاری میکنی بکن، اما من عروس عمو نمیشوم.» سرانجام همسرم دید که زور جواب نمیدهد و دست کشید.
این نکته را هم بگویم که من ۱۳ سال با مادرشوهر زندگی کردم، اما همسرم یک ریال هم به من نداد؛ هر چه بود، لطف و کمکهای مادرشوهر عزیزم بود.
سارا دختری اجتماعی، باادب و بسیار باهوش بود. در دوران دانشجویی، نمراتش همیشه عالی بود و در فعالیتهای اجتماعی مانند سرشماریها و صندوقهای رای فعال بود. اما پدرش، در آن دوران، مردی بددل و شکاک بود و مدام او را زیر نظر داشت. با این حال، سارا با اراده و پشتکارش ادامه داد.
در یکی از همین انتخابات، پدرِ آقراسی (خواستگار جدیدش) که بازنشسته فرهنگی و نماینده یکی از کاندیدها بود، سارا را دید و او را زیر نظر گرفت. دو سال تحقیق کردند تا بالاخره در عید سال ۹۷، زنگ خانهمان را زدند. مردی غریبه آمد و گفت: «دختر شما را دیدم و پرسوجو کردم؛ برای پسرم خواستگارتان هستم. اگر مایل بودید، ابتدا پسرم را در مغازهاش ببینید.»
ما که روستایی بودیم و آنها شهرنشین، عصر همان روز به دیدن پسر رفتیم. او پسر خوبی بود و تحقیقات ما هم تایید کرد که خانوادهای سالم و بیحاشیه هستند. به سارا گفتم: «دخترم، این پسر گزینه خوبی است، اگر مایل باشی من تایید میکنم.» سارا با متانت گفت: «چون شما تایید میکنید، من هم موافقم.» در آن لحظه، پدر پسر پرسید چرا سارا اینقدر سریع تصمیم گرفت؟ به او گفتم: «او در کودکی نمیدانست ازدواج چیست و با احساسش تصمیم میگرفت، اما حالا ۲۴ سالش است و با عقلش تصمیم میگیرد.»
قسمت این بود که آنها به هم دلبسته شدند و نامزد کردند. اما همسرم در دوران نامزدی، چنان بلایی سر ما آورد که نمیتوانم وصف کنم. هر بار که دخترم میرفت و میآمد، جنجالی به پا میکرد. من حتی جرات نکردم نامزد سارا را برای شام یا ناهار دعوت کنم.
داماد ما، جوانی باادب، متعهد و غیرتی است که در سن کم مادرش را از دست داده و علاقه شدیدی به خانواده دارد، اما همسرم اجازه نداد این پیوند عاطفی شکل بگیرد. در آن ۷ ماه نامزدی، من از ترس و استرس ۱۲ کیلو وزن کم کردم. در نهایت، از برادرم کمک خواستم تا او نامزد سارا را متقاعد کند که زودتر مراسم عروسی را بگیرد و عروسش را ببرد.
📌ارسالی از سودابه خانم
✍️ویرایش کننده: دکتر فاطمه محمدی
@mina7178
صفحه هفتم | 45 |
| 11 | بخش سوم: مادری در میانهی طوفان
در ۱۵ سالگی، برای اولین بار مادر شدم و پسرم «پیمان » به دنیا آمد. همه خوشحال بودند، به خصوص مادر همسرم که نام پسر شهیدش را بر فرزند من گذاشت. کمی بعد، دخترم «سارینا» به دنیا آمد.
در حالی که من با چنگ و دندان تلاش میکردم فرزندانم را به بهترین شکل تربیت کنم و از نظر رفاهی و آموزشی آنها را تامین کنم ولی همسرم مردی تنبل بود که هیچ کار ثابتی نداشت و هر جا میرفت، پس از مدتی آن را رها میکرد. او به مصرف سیگار، مشروب و متأسفانه مواد روی آورد. من سالها التماس کردم، خواهش کردم و تمنا کردم تا ترک کند؛ اما نتیجهای نداشت.
۳۶ سال از ازدواج ما گذشت و من ۳۰ سال سکوت کردم. زندگیای «بخور و نمیر» داشتم. اما در این میان، هرگز اجازه ندادم فرزندانم آسیب ببینند. با پولهای حاصل از کارگری و قناعت، پسرم را به دانشگاه آزاد در رشته حسابداری فرستادم و دخترم را تا مقطع فوق لیسانس رساندم.
همسرم تعهد بسیار کمی به زندگی داشت. با اینکه برادر شهید، رزمنده و جانباز بود، اما هر چه برای پیگیری پروندهاش اصرار کردم، جواب رد داد. در این سالها، کتکهای سخت و بدترین توهینها را تحمل کردم و شبهای بسیاری را در زمستان و تابستان با فرزندانم تنها گذراندم. حس میکنم عمرم هدر شد. سالها در عسلویه کار میکرد و در همین دوران، فرزند سومم به دنیا آمد، اما او هیچ تکونی به خودش نداد. او سالهاست که درگیر اعتیاد است، هرچند هرگز در خانه مصرف نکرد و ترجیح میداد همیشه بیرون از خانه باشد.
📌ارسالی از سودابه خانم
✍️ویرایش کننده: دکتر فاطمه محمدی
@mina7178
صفحه ششم | 51 |
| 12 | 📌سلام شبتون بخیر
مشخصات داستان شب
نام داستان: سودابه
تعداد قسمت ها؛: 10
هرشب 5 قسمت
تاریخ شروع داستان: 1405/05/04
ارسال قسمتهای: 6/7/8/9/10
تاریخ ارسال: 1405/05/04
🍃🌺🍃🌺🍃🌺🍃🍃🍃🍃🍃🍃
@mina7178
📌داستان فوق با کسب اجازه از سودابه خانم می باشد
با تشکر از ایشان | 60 |
| 13 | بعضی چیزا هستن که هیچوقت فراموش نمیشن مثل باد که وقتی قاصدکو از جاش میکنه هیچوقت از یاد نمیبرتش
یا حتی مثل پاییز که هیچوقت بارونشو فراموش نمیکنه
تو هم برای من دقیقا یکی از همینایی که هیچوقت قرار نیست فراموشت کنم و همیشه یه گوشه ای از قلبم جای خالیت دیده میشه.
بفرست برای کسی که دوستش داری
فاطمه محمدی
@mina7178 | 97 |
| 14 | کی گفته درد آدمو قوی میکنه؟
درد آدمو بیحس میکنه،
روح آدم رو میکشه،
ذوق آدمو کور میکنه،
قلب آدم رو سنگ میکنه، آدمو پیر میکنه
فاطمه محمدی
@ mina7178 | 128 |
| 15 | تغییر سخت است
ولی تا تغییر نکنی
زندگی تو تغییر نخواهد کرد.
✍دکتر فاطمه محمدی
@mina7178 | 134 |
| 16 | .
محبوب من...!
شما دست روی هر درختی
میگذارید بهارنارنج می شود
شما نیستید آسمان بیحوصلهست
درخت انجیر گیج است،
آینه گریه میکند
زیرا که هم من و هم آینه هر دو دلتنگیم... | 119 |
| 17 | .
تـورا باید به دستور زبان اضافه کنند
توضمیر ناخودآگاه
شعرهای منی...♡ | 140 |
| 18 | با تـو آفتاب 🌞
در واپسین لحظاتِ روزِ یگانه
بـه ابدیت لبخـنـد می زند...
احمد_شاملو💕 | 153 |
| 19 | به رنگ صبح خیزان
جهان آن لحظه خوشوقتم
که بر روی تـᥫ᭡ـو گردد باز چشم انتظار من♡ | 107 |
| 20 | #پند
👌قدیمی ها میگفتند:
لباس مرد، تمیز بودن زن را نشان میدهد.
لباس زن، غیرت مرد را نشان می دهد.
لباس دختر، اخلاق مادر را نشان میدهد و لباس پسر، تربیت مادر را نشان میدهد.
رحمت خداوند بر پدر و مادرمان که
در تربیت ما نقش داشتەاند.
آنها خواندن و نوشتن بلد نبودند،
اما در دانش گفتار، تسلّط داشتند.
آنها ادب را نمیخواندند،
اما ادب را به ما یاد دادند.
آنها قوانین طبیعت و علوم زیستی را
مطالعه نکردەاند، اما هنر زندگی را به ما آموختند.
آنها یک کتاب دربارۀ روابط مطالعه نکردەاند، اما رفتار و احترام را به ما آموختند.
آنها در دین تحصیل نکردند،
اما معنای ایمان را به ما آموختند.
آنها کتاب برنامەریزی را نخواندەاند،
اما دور اندیشی را به ما آموختند.
آنها به ما یاد دادند كه به دیگران،
چگونه احترام بگذاریم ...
🌱 | 108 |
