ru
Feedback
پَریِ جَنگَل

پَریِ جَنگَل

Закрытый канал

جَنگَلِ پَری‌ناز مُلَقَّب به پَر، پَری، پَرپَری. پِچ‌پِچ: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-4B9qHfuYw5lL پَرپَرَم که شعر می‌گویم: https://t.me/mokhayyell

Больше
282
Подписчики
Нет данных24 часа
-17 дней
-230 дней
Архив постов
مگه پیرسینگِ گوش هم درد داره آخه؟

مَزمَز: + | پَری‌ناز: -- + چه کنم از این غمی که لای دست‌های منه -- از تنهای مغموم و دلخوری که جایِ منه + از صدای شاپرک‌ها زیرِ آوارِ جنون -- تا طعمِ تند و تلخِ خونی که چون چایِ منه + چی منو به این شبِ مبهم و توخالی کشید -- به این حالِ محال و خسته و بی‌حالی کشید + جای گازی که دو روزه روی پوستم یخ زده -- رنگِ کبودِ درد رو بر بدنم عالی کشید + این اتاق پر از من و طرحِ نفس‌های توعه -- نمی‌دونستم که این عشق از هوس‌های توعه + مثلِ هر احساسِ دیگه باز میاد و میگذره -- سوختنم از سوزوندن و آتش‌بس‌های توعه + و تهش منم که مونده با دلی که آبیه -- دلیلِ سرخیِ چشم، زردیِ روش بی‌تابیه + روی پیکرِ درختای بنفش و رودِ سبز -- ماهِ نقره‌ایش رفته اما شب‌هاش مهتابیه (اوایلِ زمستونِ ۱۴۰۴ ِخورشیدی) #دوئت

سیگارمو روشن می‌کنم و حینِ کام گرفتن ازش، هرچی فکر می‌کنم به این نتیجه میرسم که قبلا هیچکدوم از دور و بریام، مارکِ سیگارشون این نبود. تنها سیگاریه که بدونِ اینکه حتی یه بار از کسی بگیرم و امتحانش کنم، خریدمش و یه جورایی برام تنها سیگاریه که از خودم شروع شد. به پاکت‌هایی که روی میز جلوی بچه‌ها افتادن نگاه می‌کنم؛ همه سفید، همه نازک، همه ناپولی. #اسموکینگ_بریک

Видеосообщение00:11

تلاش برای زنده ماندن، جلوی چیزهای زیادی را می‌گرفت؛ کشف کردن و شاید هم عاشق شدن. "جلد دوم از مجموعه‌ی بچه‌های عجیب و غریبِ خانمِ پرگرین | رنسام ریگز" #پرگوی_مگو

Repost from N/a
تو کردی منم می‌کنم.

تو کردی منم می‌کنم.

مرا خواند: "ماهرخ."

صدف‌ها رو به خونشون -ساحل- برگردوندیم.
+1
صدف‌ها رو به خونشون -ساحل- برگردوندیم.

Repost from N/a
امروز همه چیزش قشنگ بود فقط میمونه این که کلی حرف واسه گفتن دارم و بالاخره یه روز ازشون منفجر میشم

Repost from N/a
اولین روز دی ماه و اولین روز زمستون عالی شروع شد:)))

اینو پنج سالِ پیش فهمیدم؛ همون مُردادی که مُردَم!

یکی مثلِ من، کلی اسباب‌بازیِ بدونِ نام داشت که عاشقشون بود؛ یکی مثلِ تو، روی همه‌چیز اسم میذاشت و ارزشی قائل نبود. #اسموکینگ_بریک

ماه و
+1
ماه و

او مجسمه‌ای را نوازش کرد، در آغوش کشید و بوسید.

مرا خواند: "سرکه‌نمکی."

باز من به انتظارِ سایه‌ای گوشه‌ای در یه کافه‌ای تنها نشستم. #اسموکینگ_بریک

کاش دوتا بودم؛ یکی ایده میداد و اون‌یکی، ایده‌ها رو می‌نوشت و اجرا می‌کرد.

مامان یه چیزی می‌دونست که می‌گفت عاشق نشو.