آفرودیته
Открыть в Telegram
روایت یک زندگی معمولی، روزگار یک وکیل دادگستری👩🏻⚖ ☕✍💅🎒👩🏻🍳 https://t.me/BiChatBot?start=sc-177741-kim1hmj
БольшеСтрана не указанаКатегория не указана
3 477
Подписчики
-324 часа
-167 дней
-6730 день
Архив постов
3 477
چند روزه دارم فکر میکنم دیگه اینجا ننویسم. نه میشه فقط روزمرگی نوشت که خط سیر کانال منظم و روی یک محور باشه (نمیشه چونکه روز من ده برابر شلوغ و درهمبرهمتر از اینیه که میگم ازش) و نه میشه فقط از کارم بگم چون اگه بخوام فقط مثلا از دفتر و پروندهها اینجا بگم خب واقعا به درد همه نمیخوره.
با خودم میگفتم رفقای حقوقی رو جمع کنم دور خودم و دیگه به اینجا نوشتن خاتمه بدم. نمیدونم دیگه.
3 477
یه پرونده کیفری هم امروز گرفتم. مادر موکل اومده بود برای قرارداد، خیلی دلی هرجور شرایطی که گفت کنار اومدم. نمیدونم گاهی هم ادم دلش میخواد راه بیاد، امروز تو این مود بودم. پرونده حیثیتیه، امیدوارم بتونم رای خوبی بگیرم، فردا میرم شعبه برای مطالعه پرونده.
#وکالت
3 477
دادگاه امروز دادگاه بدی نبود ولی خب خواسته موکل هم محقق نشد چون اساسا خواستهش نشدنی بود و مجاب نمیشد که این راهش نیست و نمیشه این مرحله رو حذف کرد. خلاصه قرار شد روال رو کامل کنه و برگردیم به دادخواستش✍🏻
3 477
سه زن همسن برونگرای شوخطبع بودیم امشب تو کوپه، از سه شغل و حرفه مختلف، با سه روایت مختلف و پر فراز و نشیب از زندگی. شبیه این فیلمای سینمایی اپیزودی.
یکی از همسفرام مهمون کسی بوده تو رشت، باقلاقاتق همراهش کرده بودن، کنار شام قطار تقسیمش کرد خوردیم، اونقدر خوشمزه بود اونقدر چسبید که انگار تا رشت هم رفتیم و برگشتیم. همسفر خوب نعمته✨
3 477
خیلی اتفاقی با همکوپهای این سفرم تو سالن انتظار آشنا شدم. همسن هستیم، کارمنده و برای ماموریت اومده بوده تهران و اونقدر شوخطبع و خوشمشربه، که از همونجا هی گفتیم و گفتیم تا الان که با یک ساعت تاخیر قطارمون اومد و سوار شدیم.
الان فقط دلم پذیرایی کافئین قطارو میخواد و دیگر هیچ☕️
3 477
ابلاغیه این پرونده الان واسم اومد. موکل علیرغم جلسه آنلاینش از زندان و اقراری که کرد و جوی که بعدش ایجاد شد، از جرم حدی تبرئه شد ولی بابت جرم دیگهش سه سال حبس تعزیری رو حکم داده قاضی، بریم برای اعتراض و تجدیدنظر دیگه.
3 477
خیلی سال پیش که تهران بودم و از طریق نتیجه آزمایشهای مامان که خیلی سکرتوار و بیاونکه خودش بدونه پیگیرش بودم، فهمیدم سرطان بدخیم پیشرفته داره.
سه ساعته مجبور شدم جمع کنم و برگردم شهر خودمون. تو مسیرم اندازه چهل دقیقه وقت داشتم، دلم میخواست قبل اینکه برسم خونه، بشه که فقط یه جایی بشینم و گریه کنم.
یه جایی که هیچکس نپرسه "چته"؟ هیچکس نگه "بابا خدا بزرگه"، هیچکس بهم نگه "علم پیشرفت کرده"، هیچکس نگه "پزشکا الان حاذقن"، تو اون لحظات اولیه مواجهه با واقعیت پر از ترس و یاس بودم نه هیچچیز دیگه و صرفا دلم میخواست یه جایی تو بغل کسی که هیچ کسی نبود، گریه کنم!
از دور که تابلوی کلیسارو دیدم دیگه راهمو کج کردم و رفتم داخل.
هی شمع روشن کردم و گریه کردم، هی با خودم حرف زدم هی با همه چیز این جهان حرف زدم، کشیش هم متوجه حالم شد اومد و برام چیزی خوند و گفت🌱
بیرون که اومدم هنوزم غم داشتم، خیلی زیاد، ولی یأس نه، دلم آرومتر بود فقط. یه جاهایی برای آدم یهویی تبدیل میشن به یه خاطره ابدی و خاص. این کلیسا برای من اینجوریه، رفیق خوب یکی از سختترین و بدترین روزهای زندگیمه، آغوشی بود که غم بزرگ منو تو خودش جا داد تو یک ظهر تابستونی مرداد. برای همین هر وقت که بیام تهران بهش سر میزنم مثل یک رفیق قدیمی✨
3 477
Repost from Paris Journey
انقدر 👌🏻نزدیک به دیدن یه قشنگی بودم که نشد 🥺
اما دفعه بعدی مفصل تر میبینمش💫
3 477
به پویش هر تهرانیِ نزدیک دایی یک پتوس بپیوندین، هم خونهتون خوشکل شه هم دست دایی خلوت شه🌱
3 477
سوای ذوق هر در جدیدی که باز میشه، آگاهی به مسئولیت بیشتر، لزوم تلاش بیشتر و رشد دادن مهارتهای لازم، یه بار جدیدی روی دوشم میذاره که باعث میشه به سختی مسیر هم مدام فکر کنم و فکر کنم.
ولی از سوی دیگه، علم به اینکه راه همینه و گریزی هم ازش نیست برای ساختن چیزی که نهایتا از خودم میخوام و توقع دارم، دست خودمو میگیرم و میگم همینه زن، پس بمون و ادامه بده.
3 477
امشب هم با هماتاقی سنندجی رفتیم تهرانگردی. کلی درد دل کرد، حرف زدم، خندیدیم، مسخرهبازی در آوردیم سر چیزایی که سفارش داده بودیم، راه رفتیم، در مورد خیلی چیزا دیدگاهامونو گفتیم و اون لابهلا یکمم خرید کردیم.
دنیای آدما متفاوت و جذابه. من شغلم میتونست گپ زدن با آدما باشه، جدی!
