Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку
🔥داستان 🔥گده🔥و لینکدونی
Открыть в Telegram
لینک های گروه کانال و تبلیغات شما هم پذیرفته میشود ایدی مدیر کانال ️ 👈 👈👈 👈👈👈👈👇 .•°``°•.¸.•°``°•. @dellavar1 https://t.me/dellavar6958
Больше314
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
Нет данных30 дней
149
Просмотры поста
Нет данных24 часа
Нет данных48 часов
47.45%
Коэффициент вовлеченности
Нет данных
Постов в день
Загружаем данные
Похожие каналы
Облако тегов
Нет данных
Возникли проблемы? Пожалуйста, обновите страницу или обратитесь к нашему support-менеджеру .
Входящие и исходящие упоминания
---
---
---
---
---
---
Привлечение подписчиков
октябрь '26окт. '26
октябрь '260
в 0 каналах
сентябрь '260
в 0 каналах
Get PRO
август '260
в 0 каналах
Get PRO
июль '260
в 0 каналах
Get PRO
июнь '260
в 0 каналах
Get PRO
май '260
в 0 каналах
Get PRO
апрель '260
в 0 каналах
Get PRO
март '260
в 0 каналах
Get PRO
февраль '260
в 0 каналах
Get PRO
январь '260
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '250
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '250
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '250
в 0 каналах
Get PRO
сентябрь '250
в 0 каналах
Get PRO
август '250
в 0 каналах
Get PRO
июль '250
в 0 каналах
Get PRO
июнь '250
в 0 каналах
Get PRO
май '250
в 0 каналах
Get PRO
апрель '250
в 0 каналах
Get PRO
март '250
в 0 каналах
Get PRO
февраль '250
в 0 каналах
Get PRO
январь '250
в 0 каналах
Get PRO
декабрь '24
+15
в 0 каналах
Get PRO
ноябрь '24
+35
в 0 каналах
Get PRO
октябрь '24
+339
в 0 каналах
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 15 октября | 0 | |||
| 14 октября | 0 | |||
| 13 октября | 0 | |||
| 12 октября | 0 | |||
| 11 октября | 0 |
Посты канала
قبل از ترک باشگاه، یاسمن اومد جلوم ایستاد. دستش رو گذاشت روی صورتم و انگشت شستش رو خیلی آروم کشید روی لبم.
«فردا دوباره همینجا… بعد تمرین. و این بار بیشتر وقت داریم.»
سر تکان دادم. دستش رو گرفتم و با هم از سالن خصوصی خارج شدیم. نور ملایم راهپله به صورتمون میخورد. هنوز بوی سکس، عرق و بدن همدیگه تنمون بود.
تو ماشین، یاسمن سرش رو گذاشت روی شانهم. انگشتهامون تو هم قفل شد و تا رسیدن به خونه هیچی دیگه نگفتیم. فقط سکوت بود و ضربان قلبهایی که هنوز آروم نشده بودن.
از اون شب به بعد، همه چیز بین ما عوض شده بود. و هر دو میدونستیم که این فقط یه اشتباه لحظهای تو باشگاه نبود.
نوشته: هومن
پایان
| 2 | اول فقط نوک رو مک زد و زبانش رو چرخوند، بعد عمیقتر فرو برد تا گلوش. آب دهنش جاری شد و صدای خیس و کثیف مک زدن تو سکوت باشگاه پیچید. دستم رو گذاشتم پشت سرش و آروم هل دادم. یاسمن چشمهاش رو بالا آورد و مستقیم نگاهم کرد در حالی که کیرم تا ته تو گلوش بود و اشک از گوشهی چشمش سرازیر شده بود.
بعد از چند دقیقه بلندش کردم و چرخوندمش رو به آینهی بزرگ دیوار. دستهاش رو گذاشت روی شیشه سرد. از پشت بهش چسبیدم. سر کیرم رو گذاشتم بین لبهای خیس کسش و یکنفس تا ته فرو کردم. هر دو همزمان آه عمیقی کشیدیم. کیرم کامل داخلش جا گرفت و دیوارههای گرم و تنگش دورم جمع شدن.
دستهام رو گذاشتم روی کمر باریکش و شروع کردم به کوبیدن. اول آروم و عمیق، بعد تندتر و وحشیتر. هر ضربه باعث میشد سینههاش به شیشه بخوره و نالهش بلندتر بشه. موهای دماسبیش رو کشیدم تا سرش بالا بیاد.
«نگاه کن تو آینه… ببین چطور نامادریت داره کیر پسرخوندش رو تا ته میخوره.»
یاسمن چشمهاش رو باز کرد و به تصویر خودش خیره شد. صورتش قرمز، عرقکرده و پر از هوس بود. «سختتر هومن… پارهم کن… همهش مال تو.»
سرعت رو بیشتر کردم. صدای برخورد پوست به پوست پر شده بود از سالن. یکی از دستهام رو بردم جلو و کلیتوریس بادکردهش رو سریع مالش دادم. یاسمن بدنش ناگهان لرزید و با یه نالهی بلند و لرزون اومد. کسش دور کیرم محکم منقبض شد و مقدار زیادی آب گرم ازش سرازیر شد روی رانهام و کف باشگاه.
هنوز داخلش بودم که اون رو چرخوندم و خوابوندم روی یکی از نیمکتهای پرس. پاهاش رو تا جایی که میتونستم باز کردم و دوباره تا ته فرو کردم. از روبرو محکم و عمیق میکوبیدم. یاسمن ناخنهاش رو تو پشتم فرو کرد و خط انداخت. «داخلم بریز… همهی منیت رو بریز تو کس من هومن…»
چند ضربهی آخر رو با تمام قدرت زدم و بعد تا ته فرو کردم. کیرم تپید و جتهای غلیظ و داغ منی رو مستقیم داخلش خالی کردم. آنقدر زیاد بود که از اطراف کیرم بیرون زد و روی رانهاش چکید.
برای چند لحظه همونطور موندم داخلش. نفسهامون تند و لرزون بود. آروم بیرون کشیدم. منی سفید و غلیظ از کس باز و متورمشدهش سرازیر شد. یاسمن هنوز پاهاش باز بود. بلند شد، زانو زد و کیر خیس و نیمهسفتم رو تو دهنش گرفت. با زبان آروم تمیزش کرد و همهی باقیمانده منی و آبزن رو خورد و قورت داد.
بعد بلند شد و بدنش رو کامل به من چسبوند. لبهاش رو گذاشت روی لبهام و بوسید؛ بوسهای عمیق که طعم منی و کس توش بود.
«هنوز تموم نشده…» با صدای گرفته زمزمه کرد. «میخوام از کونم هم بکنی. کامل مال تو باشم.»
روی زمین یک تشک ضخیم پهن کردیم. یاسمن روی شکم دراز کشید و باسن سفت و گردش رو بالا آورد. انگشتهام رو با مخلوط منی و آبزن خیس کردم و آروم یکییکی داخل سوراخ تنگ و چروکیدهش کردم. اول یک انگشت، بعد دوتا، بعد سه تا. یاسمن ناله میکرد و صورتش رو تو تشک فشار میداد، ولی کونش رو عقب میداد تا بیشتر باز بشه. وقتی حس کردم به اندازهی کافی شل شده، سر کیر سفتشدهم رو گذاشتم روش و آروم ولی محکم فشار دادم.
سر کیر وارد شد. یاسمن یه فریاد خفه کشید. سانتبهسانت جلو رفتم تا کیرم کامل داخل کون گرم و تنگش جا گرفت. بیضههام به کس خیسش چسبید. برای چند ثانیه همونطور موندم تا به حس پر بودن عادت کنه. بعد شروع کردم به حرکت. اول کوتاه و کنترلشده، بعد عمیقتر و محکمتر. هر ضربه باعث میشد یاسمن نالهی لرزون و کثیفی بکشه.
دست یکیم رو بردم زیر بدنش و انگشتهام رو کردم تو کسش. همزمان از کون محکم میکوبیدم. یاسمن دوباره اومد؛ بدنش کامل منقبض شد و کونش دور کیرم سفت و ریتمیک گرفت. دیگه تحمل نداشتم. چند ضربهی وحشی و عمیق آخر رو زدم و تا ته فرو کردم. منی دومم رو کامل داخل کونش خالی کردم. وقتی آروم بیرون کشیدم، سوراخ کونش برای لحظهای باز موند و جریان غلیظ منی ازش سرازیر شد و روی کس و رانهاش چکید.
یاسمن برگشت و رو به من دراز کشید. هر دو کاملاً خیس عرق و منی بودیم. بغلش کردم. سرش رو گذاشت روی سینهم و برای چند دقیقهی طولانی فقط همونطور موندیم. انگشتهاش آروم روی شکم و سینهم میچرخید.
بالاخره سرش رو بالا آورد و تو چشمهام نگاه کرد. لبخند خسته، راضی و کمی خطرناکی روی لبهاش بود.
«بابات هیچوقت نباید بفهمه…» آروم و واضح گفت. «ولی من دیگه نمیتونم فقط نامادریت باشم. نه بعد از امشب.»
دستم رو بردم تو موهای بههمریخته و عرقکردهش و کشیدم عقب. بوسیدمش؛ این بار آروم، طولانی و پر از حس. بعد بلند شدیم. لباسهامون رو پوشیدیم. یاسمن نیمتنه رو دوباره تنش کرد، هرچند هنوز کمی خیس و چسبناک بود. منم تاپ و شلوارکم رو پوشیدم. | 31 |
| 3 | x داستان x:
عرق گناه
#تابو
من هومنام. بیست سالمه. بابام یکی از اون آدماییه که پول براش فقط یه عدده؛ همون پول بود که تونست یاسمن رو بیاره تو زندگیمون. یاسمن بیستوهفتساله، نه سال از من بزرگتر. قدش حدود صد و هفتاد، موهای بلند مشکی که بیشتر وقتها دماسبی میبسته، کمر باریک، باسن سفت و گرد، سینههای پر و خوشفرم. بدنش از اون بدنهاییه که فقط با ورزش ساخته میشه. خودش هم عاشق ورزشه. منم ورزشکار حرفهایام؛ بدنم کامل فرم گرفته و تقریباً هر روز یا تو باشگاه خصوصی بابام تمرین میکنم یا مسابقه.
از روزی که یاسمن اومد خونه، چیزی بینمون درست نبود. سعی میکرد نقش نامادری رو بازی کنه، ولی نگاههاش همیشه بیشتر از حد لازم روی بدنم میموند. مخصوصاً وقتی عرقکرده از باشگاه برمیگشتم. بابام بیشتر شبها تا دیروقت سر کار بود و خونه فقط مال من و یاسمن میشد. کمکم فاصلهها کمتر شد. دستهاش وقتی روی شانهم میذاشت، بیشتر میموند. وقتی با حوله از حموم میاومدم بیرون، چشمهاش دیگه پنهانکاری نمیکردن.
اون شب قرار گذاشته بودیم با هم تمرین کنیم. باشگاه خصوصی بابام تو طبقهی منفی ویلا بود؛ بزرگ، خلوت و پر از آینه. فقط من و یاسمن. هر دو لباس مشکی تنگ پوشیده بودیم. من تاپ حلقهای و شلوارک، یاسمن نیمتنه ورزشی که سینههاش رو محکم فشرده بود و لگینگ چسبانی که کامل انحنای باسن و رانهاش رو نشون میداد.
تمرین سنگین بود. اسکوات، ددلیفت، پرس سینه، بارفیکس. هر بار که یاسمن خم میشد، نگاه من میرفت رو باسن سفت و گردش که زیر پارچهی مشکی میدرخشید. وقتی من روی نیمکت دراز میکشیدم، یاسمن بالای سرم میایستاد و میله رو نگه میداشت. سینههاش از بالای نیمتنه مشخص بود و قطرههای عرق از بینشون سرازیر میشد. بوی عطر ملایمش قاطی بوی عرق تمیز بدنمون شده بود.
نزدیک پایان تمرین، هر دو حسابی داغ و خیس شده بودیم. نفسهامون تند بود. یاسمن اومد جلوم ایستاد. چند تار موی خیس به صورتش چسبیده بود. دستش رو گذاشت وسط سینهم و انگشتهاش رو کشید روی عضلههایی که از شدت تمرین سفت و برجسته شده بودن.
«بدنت هر روز داره خطرناکتر میشه هومن…» صدایش گرفته و آروم بود. «بابات هیچوقت اینقدر نگام نکرد که تو میکنی.»
نگاهش مستقیم رفت تو چشمهام. دستش از سینهم پایین اومد، روی شکمم ایستاد و انگشتهاش زیر لبهی تاپم رفت. پوست داغ و عرقکردهام رو لمس کرد. من هیچی نگفتم. فقط نفسهام سنگینتر شد و کیرم داخل شلوارک شروع کرد به سفت شدن.
یاسمن یک قدم نزدیکتر شد. بدنش تقریباً کامل به بدنم چسبید. نفس گرمش به گردن و گوشم خورد.
«امشب بابات تا حداقل سه ساعت دیگه نمیاد… اینجا فقط مال خودمون.»
دستش رفت پایینتر و از روی شلوارک، کیر سفتشدهم رو تو مشت گرفت و فشار داد. چند ثانیه فقط همونطور نگه داشت. بعد سرش رو عقب کشید و مستقیم تو چشمهام نگاه کرد. دیگه هیچ تظاهر و رودربایستی تو نگاش نبود.
من دستم رو بردم پشت کمرش و محکم کشیدمش به خودم. سینههاش به سینهم چسبید. لبهامون فقط چند سانتیمتر فاصله داشت.
یاسمن آروم زمزمه کرد:
«دیگه نمیخوام نقش نامادری رو بازی کنم… حداقل نه امشب.»
و لبهاش رو گذاشت روی لبهای من.
بوسه اول عمیق و گرسنه بود. زبانم رفت تو دهنش و اونم جواب داد. دستم از کمرش پایین اومد و محکم باسن سفت و گردش رو تو لگینگ فشردم. یاسمن دستش رو برد زیر تاپم، انگشتهاش رو کشید رو عضلههای شکمم و بعد رفت بالاتر و نوک سینههام رو بین انگشتهاش چرخوند.
از هم جدا شدیم، هر دو نفسنفس میزدیم. یاسمن نگاهم کرد و فقط گفت: «اینجا.»
تاپ حلقهایم رو از سرم درآوردم. یاسمن نیمتنهش رو بالا زد و از سرش رد کرد. سینههای پر و سفتش آزاد شدن. نوکهاشون تیره و کاملاً سفت بودن. خم شدم و یکیشون رو تو دهنم گرفتم. محکم مک زدم، زبانم رو چرخوندم و آروم گاز گرفتم. یاسمن سرش رو عقب داد و دستش رو گذاشت پشت سرم. نالهش تو سالن پیچید.
دستم رفت پایین و لگینگ مشکیش رو همراه با شورت نازک زیرش یکجا پایین کشیدم. یاسمن پاش رو از داخل لباس درآورد. حالا کاملاً لخت بود جلوم. کسش تمیز تراشیده و براق از خیس بودن. انگشت وسطم رو کشیدم بین لبهاش؛ حسابی لغزنده و داغ بود. دو تا انگشت کردم داخلش و شروع کردم به حرکت دادن. همزمان سینهی دیگهش رو مک میزدم. یاسمن زانوهاش لرزید و بیشتر وزنش رو انداخت روی دستهام.
شلوارکم رو پایین کشیدم. کیرم کامل بیرون پرید؛ سفت، رگدار و آماده. یاسمن زانو زد روبروم. دستش رو حلقه کرد دورش و چند بار محکم بالا و پایین کشید. بعد لبهاش رو باز کرد و سر کیرم رو تو دهنش گرفت. | 29 |
| 4 | در اتاق قفل کرد شروع کرد لخت شدن، انگار یک پارچ آب یخ روم ریختن، با ترس به کیر شق شدش نگاه میکردم، بهش گفتم توروخدا نکن مامان بابا میفهمن، بهم گفت خوابن لختشو، بغضم گرفته بود نمیخواستم باهاش سکس کنم تا بهم دست زد گریم گرفت التماس کردم نکن خواهر برادریم ولی گوشش بدهکار نبود، روم خوابید شروع کرد خوردن گردن و گوشم، دلم میخواست بمیرم از غصه همونجوری داشت از رو لباسم به کسم تلمبه میزد، همش میگفتم خودم کردم تقصیر خودم بود، شروع کرد لخت کردنم و هر لحظه بیشتر بهش التماس میکردم، فلج شده بودم از ناراحتی و نمیتونستم مقاومت کنم، لختم کرد، شروع کرد خوردن ممههام دیگه فقط چشمام بسته بودم، و آروم ناله میکردم، بعد اینکه حسابی سیر شد از ممههام رفت سراغ کسم، شروع کردم خوردن چوچولم، دیگه حشریت فکر عذاب وجدان از سرم بیرون کرده بود، محکم سرشو به کسم فشار میدادم و نالههام بلندتر میشد، جوری که با دستش دهنمو گرفت، قشنگ ارضام کرده بود، پاشد و کیرشو لای چاک کسم کشید، بهش نگاه کردم گفتم هنوز دیرنشده ادامه ندیم، ولی اصلا اهمیت نداد، شروع کرد فروکردن، خیلی سختتر از دوتا انگشتش بود برام، با لب دادن داشت جیغ و دادمو خفه میکرد، زیر دلم کسم و حتی پشت سرم درد میکرد و تیر میکشید، متوجه شدم کیرش کامل تو کسمه، آروم نگهداشت تا عادت کنم، بهش گفتم حداقل کاندوم میذاشتی حاملم نکنی بیناموس! چیزی نگفت و آروم آروم تلمبه شروع شد، داشتم واقعا لذت میبردم در گوشش گفتم بلاخره کار خودتو کردی! گفت کسو کونت دیگه فقط مال منه، هرشب میام خواهر خوشگلمو میگام، نمیدونم چقدر طول کشید سکسمون، منو داگی شروع کرد به کردن و از پشت چوچولمو میمالید، ارضا شدم ولو شدم رو تخت، برم گردوند روم خوابید باز کرد تو کسم و با سرعت و قدرت تلمبه میزد، تا کیرشو درآورد و آبشو پاشید رو ممههام و صورتم، خیلی آب داشت، یکم تو دهنم رفت یکم شور بود ولی بدم نیومد از مزش! با انگشت از رو صورتم جمع کردم آبشو و همینجور که میخندیدم خوردم آبشو، خندش گرفت گفت دختره دیوونه! همه آبشو از بدنم پاک کرد با دستمال، بهش گفتم راضی شدی خواهر خودتو کردی، بیحرمت کردی، جندم کردی؟ گفت دیگه جنده خصوصی منی، به کسی غیر من بدی یا بخوای شوهر کنی میکشمت، کنار هم یکم خوابیدیم لب گرفتیم، و شروع سکس تقریبا هر شب ما شد.
نوشته: ستاره
پایان | 82 |
| 5 | x داستان x:
سکس خانوادگی در سفر
#خواهر
سلام اسمم ستاره است، ۲۳ سالمه، دختر ورزشکاری هستم، ماجرای که میخام بگم برمیگرده به پارسال زمانی که میخواستیم از مسافرت برگردیم تهران، خانواده من ۴ نفریم، منو برادرم یکسال فرق داریم و اون بزرگتره، برگشت کلی وسیله داشتیم و بین ماشین ما و خالم اینا تقسیم کردیم، مادربزرگم و خالم اومدن تو ماشین ما، داشتیم میمردم از فضای کم، مادربزرگم جلو نشسته بود چون پاش درد میکرد، اول داداشم نشست عقب بعد منو مامانم، مونده بود خالم سوار بشه، مامانم گفت ستاره بشین رو پای برادرت، من نشستم بعد همه سوار که شدیم بابام یه سری وسیله اضافه هم گذاشت روی پای ما ردیف عقب، مجبور شدم بیشتر به برادرم تکیه بدم و عملا کونم رو اونجاش رفت! روی پامم پر وسیله و سه ساعت هم تا تهران باید تحمل می کردیم، قشنگ به ناچار لم داده بودم تو بغل داداشم، هر از گاهی سر میخوردم که خودمو بالا میکشیدم و توی مسیر خاکی و ناهموار جاده روی داداشم تکون میخوردم، بعد یک مدت متوجه شدم داداشم کیرش شق شده، بهم گفت تورو خدا انقدر تکون نخور! هردو از خجالت داشتیم میمردیم، ولی باز ناخودآگاه با تکون ماشین تکون میخوردم، برادرم یک لحظه منو از زیر وسایل ثابت نگه داشت، منم تکیه دادم بالا تنمو به صندلی راننده، اینجوری فکر کردم بهتره ولی احساس کردم خم شدنم عملا کسمو رو کیرش بیشتر آورده، یکم باز ماشین تکون خورد که منم واقعا حشری شده بودم و خیس کرده بودم، زیرچشمی هم مراقب مادرم باقی بودم، آروم یکم باسنمو روی شلوارو کیر داداشم تکون دادم ببینم واکنش چیه، انگار منتظر بود بهش رو بدم! دستشو از پشت اورد روی کسم و از رو شلوار شروع کرد مالیدن، باورم نمیشد داریم این کارو میکنیم اونم زیر گوش کل خانواده! من هر لحظه بیشتر داشتم تحریک میشد که یکدفعه برادرم دستشو برد تو شلوارم و شورتم و کسمو محکم فشار دارد تو دستش، تمام تلاشمو کردم ناله نکنم، به پتوی روی پام و صندلی جلو چنگ میزدم و برادرم داشت چوچولمو پیدا میکرد، فکر میکردم میتونم یه جوری از زیر دستش مخفیش کنم ولی انگشتش که اومد روش دیگه فقط یک آه بی صدا کشیدم و سرم پایین بود، دستمو از پشت رسوندم به دستش چنگ زدم که نماله ولی سرعت مالیدن چوچولمو هر لحظه بیشتر بیشتر میکرد، انقدر تحریکم کرده بود که دلم میخواست همون لحظه کیرشو خودم بکنم تو کسم! تا یک لحظه دستشو از رو چوچولم برداشت لای چاک کسم کشید پایین، انگشت وسطشو کرد تو کسم، خیلی خیلی احساس عجیبی بود، این احمق هم اصلا باکرگی من براش مهم نبود! شروع کرد تلمبه زدن من سرمو بین شیشه ماشین و صندلی جلو گذاشته بودم که مثلا خوابم، داشتم میمیرم، احساس کردم بین تلمبه داره تلاش میکنه با شستش هم چوچولمو تحریک کنه، تسلیم کاملش بودم و می ترسیدم یه جایی به بعد دیگه نتونم تحمل کنم و ناله کنم، پاهام میلرزید و صدای خفیف تلمبش بخاطر آب کسم شنیده میشد، روم نمیشد برگردم طرف مادرم، دلم کیر برادرمو می خواست و این عذاب وجدان بهم میداد، تا احساس کردم داره تلاش میکنه دوتا انگشت وسطشو فرو کنه و کرد! دیگه تحمل نکردم، تکیه دادم بهش و سرمو کنار گوشش گذاشتم آروم گفتم الان جیغ میزنم دارم میمیرم! کاری کرد که از اصلا باورم نمیشد پتوی روی پامو کشید روم و سرمو برد زیرش، بهم گفت پتو رو گاز بگیر! این پسر واقعا خره! دیگه مطمئن بودم حداقل مادرم فهمیده ما داریم یک غلطی میکنیم، دست راستشم اورد رو ممههام و از رو مانتو شروع کرد مالیدن، نالههامو شروع کردم دیگه برام مهم نبود فقط تلاش میکردم آروم ناله کنم، دکمه مانتومو از پایین باز کرد و دستشو برد زیر پیرهنم و ممههامو از رو سوتینم میمالید، دیگه وضعیتم بحرانی شده بود تو کسم به بدترین شکل ممکن تلمبه میزد ممههامم فشار میداد، پتو رو ول کردم شروع کردم آروم التماس نکن میفهمن نمیتونم دارم میمیرم که خدارو شکر راضی شد، زیر پتو دکمههامو بستم، منتظر بودم انگشتای دستشو از تو کسم بکشه بیرون! وقتی درآورد ناخودآگاه نگاه کردم خونی هست با نه، ولی نتونستم خوب ببینم، کسم میسوخت ولی قابل تحمل بود، رسیدیم و من مطمئن بودم شلوارمو قشنگ خیس کردم، مونده بودم چجوری برم که نفهمن، که برادرم پتورو رو شونم گذاشت یک ساک دستی هم داد بهم گفت جلوت بگیر برو، رفتم سریع تو اتاقم ببینم چه بلایی سرم اومده، شلوارم قشنگ خیس بود، درآوردم شورتمم درآوردم دنبال رد خون گشتم ولی نبود سریع خودمو شستم شورت و شلوار پوشیدم، شب تو تخت همش تو فکر این اتفاق بودم، هم حشریم کرده بود هم عذاب وجدان انجامش با برادرم، نمیدونستم هنوز باکرم یا نه، داشتم به همین چیزا فکرمیکردم که برادرم اومد تو اتاق، یکم ترسیدم گفتم چی میخوای؟ | 81 |
| 6 | دوست عزیز؛
شما به ویپاد دعوت شدهاید.
*کد را در مراحل افتتاح حساب ویپاد، در کادر مربوط به آن وارد کنید.
برای دانلود و نصب ویپاد یا استفاده از نسخه تحت وب آن، ازطریق آدرس زیر، به وبسایت ویپاد مراجعه کنید:
tilin.ir/DownLoad
با ویپاد، دیجیتالبانک پاسارگاد، خدمات بانکی را هر لحظه، بهصورت کاملا آنلاین، دریافت کنید:
-افتتاح حساب آنلاین و رایگان
-دریافت کارت بانکی رایگان، در محل دلخواه
-دریافت انواع تسهیلات بدون ضامن؛ تا ۴۰۰ میلیون تومان
-خرید اقساطی بیمه شخص ثالث، با صدور در لحظه بیمهنامه
-انتقال وجه غیرحضوری، تا سقف ۲ میلیارد تومان
-سپرده سرمایهگذاری سودآور
-پشتیبانی آنلاین در ۷ روز هفته و ۲۴ ساعت شبانهروز
-دریافت گردش حساب، افزایش موجودی، مسدودسازی کارت بانکی و...
ویپاد | دیجیتالبانک پاسارگاد
کد دعوت: MGOGGQ | 160 |
| 7 | میآورد تو کوس فرزانه میکرد و باز برعکس خیلی لذت بخش بود و حس خوبی گرفته بودم از جندگی آبشو تو دهن من خالی کرد با فرزانه لب گرفتم و آبشو دوتایی خوردیم و پول به حساب واریز شد و من شدم جنده پولی کامران و پول خونه رو جور کردم....
نوشته: یگانه
پایان | 142 |
| 8 | x داستان x:
سکس با همکارام
#همکار
من یگانه ام و الان ۳۴سالمه
داستانی که میخوام براتون بگم برای ۴ساله پیشه
من متاهلم و یه پسر۲ساله دارم ما یه خونه خریدیم و برای اینکه پول کم داشتیم و چک داده بودیم مجبور بودیم با شوهریم دوتایی کار کنیم تا بتونیم خرج زندگی و چکو بدیم
شوهرم شغلش کارمند یکی از ادارات شهرمون بود و درآمدش بد نبود ولی به پول خونه نمیرسید منم یه شرکت مشغول به کار شدم که حسابدار قسمت انبار اون شرکت بودم
دوماه از کارم تو شرکت گذشته بود قسمتی که من بودم
آقایون میومدن برای تحویل گرفتن قطعات یکی از این همکارا که اسمش کامران بود خیلی هیز بود همیشه از بالا تا پایین منو زیر رو میکرد به اصطلاح با چشاشو منو میخورد
ما دوتا خانوم بودیم تو قسمتی که کار میکردم اون همکارم که خیلی صمیمی شده بودیم اسمش فرزانه بود و خیلی سکسی بود لباش و سینه هاشو و کونش همه رو عمل کرده بود خیلی داف بود یه روز بهش گفتم این کامران چقدر هیزه گفت خیلی ولی قلب مهربونی داره و خندید منظورشو نفهمیدم چند روزی گذشت ما یه تایم صبحانه داشتیم با فرزانه داشتیم صبحانه میخوردیم که گفت یه چیزی بگم گفتم جونم گفت بین خودمون میمونه؟گفتم آره گفت قول بده گفتم قول میدم
بمونه گفت کامرانو میبینی که چقدر هیزه گفتم آره گفت ترتیب خیلی از خانومهای شرکتو داده گفتم وا از کجا میدونید
گفت خودش گفته بهم شوک بودم پرسیدم چجوری شده که اومده بهت گفته که من با خانوما سکس کردم چجوری خجالت نکشیده خندید گفت منم بهش دادم خیلی خوبه کیرش
جوریه که دلت نمیخواد ازت بیاد بیرون کلفت سوراخ پر کن
من صورتمو گل انداخته بود از خجالت گفتم این چرا اینارو به من میگه گفتم خجالت بکش ازش ناراحت شدم و دو روز باهاش حرف نزدم روز سوم گفت حالا خودتو چص نکن دیگه منو کرده تو رو که نکرده گفتم خفه شو هر جوری بود آشتی کردیم یک هفته گذشت دیدم صدای پچپچ میاد بین کامران و فرزانه که فرزانه میگفت الان واریز کن من نقدول نمیکنم به نسیه بچسبم فکر میکردم که چی حسابی دارن باهم کامران
گفت دو میزنم از کونم میکنم یعنی فرزانه جنده پولی بود
فرزانه گفت ترش نکنی یوقت دو تومن ساک میزنم برات
و میزارم تا لبه کوسم بمالی کیرتو سه بزن از کوس و کون جرم بده دعات میکنم کامران گفت برات شیش میزنم یگانه رو اوکی کن برام خیلی تو کفشم شوکه شدم فرزانه گفتم اوکیه خودم برات میارمش که پارش کنی ولی زمان میبره پولو واریز کرد
با خودم گفتم اینا کجا سکس میکنن اینجا که نمیشه
دیدم رفتن پشت قفسهها که دوربین اونجارو پوشش نمیداد فرزانه شلوار کامرانو کشید پایین وای عجب کیری بود با اینکه تو رابطه با شوهرم چیزی کم نداشتم ولی واقعا دلم خواست
فرزانه رو کلی گایید از همه سوراخاش پر آب شد بود فرزانه
جمع و جور کردن و رفتن آخر هفته بود و آخرین روزای سال یک هفته از سکس اون دو نفره گذشته بود شرکت تعطیل بود
و فقط قسمت انبار که منو فرزانه بودیم برای انبار گردانی باید نیومدی سرکار و اضافه کاری حساب میشد
به نیروی کمکی آقا نیاز داشتیم که رئیس به فرزانه گفته بود یکی از آقایون انتخاب کن بگو تا بیاد برای کمک اونم کامرانو انتخاب کرده بود منم فهمیدم که نقشش چیه یک روز قبل از این که بریم انبار گردانی به من گفت فهمیدم که منو کامرانو دید میزدی و اون گفت که تورو میخواد منم گفتم راستش آره ولی من شوهر دارم و نمیخوام خیانت کنم گفت دیونه خیانت نیست که اتفاقا به شوهرت تو پاس کردن چکش کمک میکنی
این کامران خیلی پولداره بابت هرسکس بهت کلی پول میده اتفاقا شوهرت دعات میکنه که با کوست پول خونه رو دادی
گولم زد و رازی شدم که به کامران کوس بدم و در ازاش پول بگیرم ازش رفتم خونه و حسابی خودمو صاف کردم که بدنمو ببینه پول بیشتری بهم بده رسماً داشتم جنده پولی میشدم
روز بعد رفتم شرکت و صبح اون دوتا اومدن و در انبار قفل کردن
جلوی من کامران در کونی یا همون اسپنک میزد به فرزانه و میخندیدن کامران گفت سلام یگانه جون چطوری گفتم خوبم شما خوبی گفت امروز عالی ام چون اینجا وسط دوتا جیگر میخوام کار کنم یه لبخند زدم و گفتم خداروشکر رفتیم به کارامون برسیم دوساعت گذشت و خیلی میدیدم که کامران جلوی من سینه های فرزانه رو از روی یونیفرمش میماله یا گردنشو بوس میکنه راستش من خیس کرده بودم
فرزانه گفت یگانه بیا بریم پشت قفسه ها کامی جون دلش ضعف رفت من با استرس و لرز رفتم پشت قفسه ها کامران چسبید به من و کلی ازم لب گرفت و اومد کیروش گذاشت دهنم وای چقدر کلفت بود دهنم داشت جر میخورد فرزانه ام نشست شروع به خوردن کردن دوتایی داشتیم ساک میزدیم براش گفت دوتایی قمبل کنین میخوام لذت ببرم دوتایی قمبل کردیم عجب صحنه بود کامران از کوس من در | 146 |
| 9 | شیطانی در خانواده (۱)
#خواهر #تابو
درود بر همگی دوستان سری داستان های شیطانی در خانواده از اولین داستان های نگاشته شده توسط بنده هست و امیدوارم لذت ببرید. توجه داشته باشید داستان با تگ های تابو،خواهر،برادر منتشر شده است پس اگر علاقه ای ندارید میتوانید از صفحه خارج شوید. بعد از اون شب و تصادفی که پدر و مادرمو ازم گرفت میشه گفت هیچوقت نبوده که بهش فکر نکنم تو مدرسه،کتابخانه،کافه و هر جای دیگه کنار بقیه مشغله های ذهنی همیشه این فکر بوده که چرا؟ چرا من؟ چرا من باید پدر و مادرمو از دست بدم اونم وقتی که بهشون نیاز داشتم؟ همیشه خواهرم بهم میگه اون اتفاق تقدیر بوده و مقصر تو نیستی. ولی خودم فکر میکنم که من هم مقصرم شاید بگید چرا؟ بزارید چیزایی که از شب حادثه یادم مونده رو براتون بگم: تو جاده چالوس بودیم همون جاده پرخطر همیشگی و معروف راهمونو داشتیم میرفتیم اما بقیشو یادم نمیاد شایدم یادم میاد اما نمیخوام بگم؟ خواهرم خواب بود و من همش تصاویری که تو اون روز دیده بودم از جلو چشمم میگذشت واقعا مردی که تو اون عکسا بود پدر من بود؟ همون مرد شریف و خانواده دوستی که همشون میشناختمش؟ وقتی می پرسیدم شغلش چیه فقط با یه لحن خوش و صمیمی به همراه کمی لبخند جواب میداد تو یک شرکت مدلینگ کار میکنم اما هیچوقت نمی گفت چیکار میکنه. مادرمم منشیش بود و از همین طریق باهم اشنا شدن یعنی اون میدونست چه ادمیه و با این حال باهاش ازدواج کرد؟ شایدم نه نمیدونست؟ ای کاش میتونستم ازش بپرسم ای کاش میتونستم بغلش کنم بوسش کنم اما نمیتونم باعثشم خودمم خب من چیکار کنم وقتی دیدم پدرم همچین آدم حرومزاده ایه فقط یک لحظه خون جلو چشممو گرفت و فرمونو از دستش گرفتم و چرخوندم به طرف دره… الو الو سلام امیر باز این بی صاحابو گذاشتی پیغامگیر اگر این پیامو میشنوی سریع بهم زنگ بزن داداش می شنیدم ولی نمیخواستم جواب بدم فکر نکنید خواهرمو دوست ندارم ولی اصلا حال مناسبی برای صحبت کردن باهاش ندارم. همیشه غروب جمعه ها همینم یاد جمعه ای که وسایلمونو جمع میکردیم تا بریم سفر نحسمون میفتم و میگم چرا اینکارو کردم؟ اما همش یه حسی درونمه که میگه کار درست رو کردی شاید همین حسه که هنوز باعث شده خودمو نکشم البته وجود خواهرمم بی تاثیر نیست اما این حسم هم خیلی بهم کمک کرده… اقای شریفی آقای امیر شریفی آقای امیر شریفی خوابی دوست عزیز؟ جان نه یه لحظه فکر میکردم به چی فکر میکردی امیر جان نوبتته پاشو صحبت کن. صحبتی با شما خواننده های عزیز دارم که اگر ممکنه ممنون میشوم شنوا باشید: این اولین داستان من هستش اگر غلط املایی یا هرگونه مشکل دیگه ای وجود داره ممنون میشم داخل کامنت بهم اعلام کنید و اگر هم از این قسمت خوشتون اومد با لایک هاتون بهم نشون بدید ♡
نوشته: رهگذری بی درنگ
پایانه | 173 |
| 10 | سکس همسرم با غریبه
#خیانت
درود دوستان من 32سال دارم بدنی ورزشکار قد 185 وزن 90 چندسال پیش عاشق دختری شدم بنام مریم که دختر قد بلند وزیبا با ساق پا وران کلفت وسینه های 80 اندام بتمام سکسی برخورد ما یک هفته نشد وباهم ازدواج کردیم عاشق کشته هم بودیم تا ان ماجرای لعنتی همچی آزمون گرفت زندگی مشترک 8ساله مریم هرکاری کردم بتونه بچه دار بشه نشد بماند مدتی گذشت تو باشگاه با بک پسره 40 ساله اشنا شدم بنام حمید تازه چند ماهی بدنسازی امده بود کم کم آشنایی ما عمیق تر شد حمید همیشه با یک خانم بود گاهی دعوت میکرد من جواب رد میدادم دلم نمیخواست خیانت کنم تا یک عصر با اسرار حمید وپا فشاری رفتیم خونه باغ انجا با یک خانم بود دختره کم سن بو اما مطلقه بود از هیکلش خوشم نیومد اخه به هیکل سکسی مریم زنم نمیرسید بساط مشروب بود وگرم خوردن تا حمید پیشنهاد داد که با خانمه باشم من قبول نکردم حمید به دختره گفت میشه دوست آنروز بگی بیاد تا رضا هم تنها نباشه دختره گفت باشه وکمی زنگ وپیام زد وگفت قبول کرده فقط گفت باید زود برگرده شوهرش میاد خونه سک نکنه خلاصه نیم ساعتی شد و صدای درسدن بلند شد باخودم گفتم بهتره برم دوش بگیرم تا کمتر بوی عرق بدهم شاید دختره خوشش نیاد رفتن من تا آزمون امدم نیم ساعت شد دختره کشانده پای بساط مشغول پیک زدن عرق بود مشخص شد مست کرده وقتی امدم از پشت سر بازوهای بلوند وتا صورتی وشلوار دیدم باخودم گفتم امشب خوراک خودمه داغونش میکنم وقتی من به حالت نمیه مست کنارش نشستم وخواسته احوال پرسی کنم نگاهم افتاد بهش دنیا جلو چشمم سیاهی رفت وتمام وجودم پاره شد. اره ان کسی که نیمه لخت تو مجلس مشروب امده همسرم مریم بود چیزی نگفتم وسرمایه انداختم پایین حمید گفت چیه خجالت میکشیدی عروسک آوردم برات تنگ تنگه برو امشب حالش ببر بزور چندتا پیک داد خوردم مریم مست بود دید عکسالعمل نشان ندادم امد کنارم من از ناراحتی دست زدم حول دادم عقب حمید داد زد چیه عروسک نمیخواهی بدش من امد کنارش و هردومست بود ن ازهم لب گرفتن دوست دختر حمید امد سمت من به زور شرت منو کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن با حرص ولع ساک میزد نکنم به مریم بود که حمید سرش لای پا داشت بهش لیس میزد تو نگاه مریم بودم یک لحظه کیرم حس گرمی کرد دختره با ان هیکل روی کیرم نشست وتا آخر فرو کرد واکمن لب گرفت وخودش بالا پاین کرد نگاهم به حمید مردم دیدم روی مریم دراز کشیده وکیر کلفت داره بهزور درد میکنه باجی واه مریم فشار به کوس میکنه وسط های کار حین کردن دیدم مریم رو وحید زیر داره بالا پاین میشه خانمه ازروی خودم کنار زدم رفتم سمت مریم کمی سرکیرم چرب کردم وان کیر ازبس دق داشتم بدون هیج از کون فشار دادم با درد وجیخ مریم مستی از سرم پرید وشلوار شلپ شلاقی میزدم طوری ناراحت بودم حمید مریم بغل کرد وهردو تا محکم زدیم تا آبم من تو کون مریم خالی کردم واز انجا رفتم یک ساعت بعد مریم امد خانه وباهم حرف زدیم معلوم یود یکسالی با حمید بوده تصمیم به جدای گرفتیم ولی چون عاشق هم بودیم مریم قرارشد کنارم باشه هروقت دلش خواست سکس کنه ولی کاربه آوردن دخترها خانم تو خونه نداشته باشه نزدیک دوسال کنار هم هستیم شبها دیر میاد منم دیگه باشگاه نرفتم و گوشهگیر شدم
نوشته: زن خیانت کار
پایان | 165 |
| 11 | به قول خودت آدم خواب چیزیو میبینه که زیاد بهش فکر میکنه؛ راستشو بگو ممد، به خاله ثریا فکر میکنی؟
حسابی حشری شده بودم؛ دلم میخواست بگم آره ولی میترسیدم
یکم مکث کردم و گفتم:
ـ نه
خدایی تاحالا رو خاله ثریا حشری نشدی؟
نه بابا خالمه ها
ولی من تا دلت بخواد به خاله ثریا فکر کردم و با تصورش جق زدم
وقتی حسام اینو گفت سگ حشر شدم، نمیدونم چطوری بنویسم که حال اون تایممو بفهمید
مثل حال آدم وقتی برای اولین بار داره سوپر میبینه؛ پر از حس شرم و حیا، پر از حس حشریت، پر از حس استرس و هیجان
فهمیدم که حسام هم مثل من رو زنای فامیل حشریه
مرز شرم بین و حسام داشت شکسته میشد و داشتیم شخصیت های واقعی همو به همدیگه لو میدادیم
حشریت داشت منو دیوونه میکرد
تاحالا هیچوقت اینطوری داغ نکرده بودم
وقتش بود که با حسام یه حس تازه رو تجربه کنیم
حسی که واقعاً عاشقش بودم
بشینیم و باهم راجب زنای فامیل حرف بزنیم و جق بزنیم
دلمو زدم به دریا؛ حقیقتو به حسام گفتم:
آره حسام، منم روی خاله ثریا حشری ام
تابو شکسته شد...
دیگه چیز پنهانی بین من حسام نبود
حالا جفتمون میدونستیم که حسمون مثل همه
از توی چشای هردومون حشریت فریاد میزد
این شروع جذاب ترین و حشری کننده ترین شب زندگیم بود...
این داستان ادامه دارد...
داستان رو طولانی نکردم تا شما رفقای عزیز اذیت نشید رغبت خوندنش رو داشته باشید
لطفاً نظرتون رو راجب داستان بگید
نوشته: Stranger
پایان | 169 |
| 12 | x داستان x:
هیجانی ترین شب عمرم
#تابو #فامیل #محارم
سلام خدمت رفقای شهوانی
این اولین داستانیه که مینویسم، قاعدتاً در این زمینه حرفهای نیستم و اگر داستان مشکلی داشت به بزرگی خودتون ببخشید
تمام اسم هارو در داستان تغییر میدم به جز اسم خودم
و البته شاید این داستان مثل بقیه داستان ها خیلی داغ و خفن نباشه چون کاملاً واقعیه و تخیلات ذهنی من نیست
چیزایی که توی داستان میگم واقعا برام اتفاق افتاده حتی یک جمله از داستان هم غیر واقعی نیست
بریم برای شروع داستان...
اسم من محمده؛ ۱۸ سالمه و تاحالا هیچوقت سکس نداشتم
من توی یه خانواده تقریباً شلوغ بزرگ شدم و بچه آخرم
فاصله سنیم با بقیه اعضای خانواده خیلی زیاده و کلا با بقیه اعضای خانواده فرق دارم
دقیقا فاصله سنی من توی فامیل هم با همه زیاده؛ بطوریکه عموهام، عمه هام، خاله هام و دایی هام هیچکدوم بچه همسن و سال من ندارن و نوه هاشون همسن من هستن
تقریباً میشه گفت از بچگی دورم خلوت بود؛ اما یه نوه خاله دارم که اسمش حسامه و حسام توی فامیل تنها کسی بود که از بچگی باهاش صمیمی بودم، و میشه گفت نزدیک ترین فرد بهم از بچگی حسام بود
منو حسام از بچگی باهم دکتر بازی میکردیم و از همون بچگی با بدن همدیگه آشنا بودیم از زمانی هم که جفتمون به بلوغ رسیدیم با همدیگه سوپر میدیدیم و جق میزدیم
منو حسام معمولاً هفته ای یکی دوبار شبا پیش هم میموندیم و اکثر مواقع حسام میومد خونه ما پیش هم میموندیم
داستانی که میخام تعریف کنم مربوط به دو سه سال پیشه یعنی موقعی که من کلاس دهم بودم و حسام کلاس نهم
حسام از سر شب اومده بود خونه ما و من با داداشم و حسام تا آخرشب باهم فیفا بازی کردیم؛ وقتی موقع خواب شد منو حسام طبق معمول رفتیم تو اتاق من تا بخوابیم
ما عادت داشتیم قبل از خواب باهم دیگه صحبت میکردیم؛ وقتی گرم صحبت شده بودیم حسام بهم گفت که یه خوابی دیده:
ممد یه خواب خیلی عجیب دیدم
چه خوابی؟
خواب دیدم دارم با زنعمو فرشتهام سکس میکنم
زنعمو فرشته؟؟؟
آره دیگه زن عمو حمیدم
وقتی اینو گفت قند تو دلم آب شد...
حسام میشد نوه خالم و بابای حسام پسرخاله من بود و عمو حمیدِ حسام هم میشد یکی دیگه از پسرخاله هام
حالا چرا وقتی حسام خوابشو تعریف کرد قند تو دلم آب شد؟ به دو دلیل؛ دلیل اول اینکه من خودم هزار بار با تصور فرشته جق زده بودم و وقتی فهمیدم حسام هم روی فرشته حشریه حسابی ذوق کردم، دلیل دوم اینکه من کلاً فامیل بازم و روی تک تک زنای فامیل چه دور چه نزدیک شدیداً حشری ام و این موضوع برام شدیداً جذابیت داشت
از حسام راجب خوابش پرسیدم
پسر بی نظیر بود؛ خواب دیدم رفتم دم خونه عمو حمید تا یه وسیله ای رو برسونم دست زنش، وقتی در زدم فرشته با حوله حموم اومد برام درو باز کرد و من همونجا شق کردم رفتم داخل گرفتم کردمش
دهنت سرویس آخه با زنعموت لاشی؟؟
مگه دست منه که چه خوابی ببینم؟
داداش هر آدمی خواب چیزایی رو میبینه که زیاد بهش فکر میکنه
حسام فقط خندید و چیزی نگفت
تا قبل از اون شب منو حسام تاحالا هیچوقت راجب زنای فامیل باهم حرف نزده بودیم و انگار این یه حقیقت فاش نشده بین من و حسام بود
چند وقت قبلش منم دقیقا یه خواب عین خواب حسام دیده بودم و توی اون خواب با خالم سکس میکردم، با خودم گفتم وقت مناسبیه که منم خوابمو برای حسام تعریف کنم و ببینم نظرش چیه
حاجی منم یکی دو هفته پیش دقیقا یه خواب شبیه خواب تو دیدم
جدی؟؟ تعریف کن ببینم
خواب دیدم خانوادگی رفتیم خونه خاله ثریا و قرار شده بود که من با خانواده برنگردم و بمونم خونه خاله ثریا
(*خاله ثریا کیست؛ خاله ثریا میشد خاله من و همینطور خالهی بابای حسام؛ خاله ثریا ۵۷ سالشه و سالهاست که شوهرش فوت کرده و بیوه اس. با اینکه سنش زیاده ولی انصافاً اندام خوبی داره؛ قدش کوتاهه ممه هاش و گونش واقعا بزرگن، در کل بدن توپر و گوشتی داره)
خب بعدش
توی خواب با خاله ثریا قرار گذاشته بودم که پیشش بمونم باهاش سکس کنم
پشماممممممممم
حسام تاحالا با هیچکدوم از خوابایی که دیده بودم تا این حد سگ حشر نشده بودم
خب چیشد کردیش تو خواب یا نه؟
آره دیگه وقتی خانوادم رفتن من موندم پیش خاله و کردمش
وای کیرم دهنت اصلا باورم نمیشه
چرا؟؟؟
لاشی آخه با خاله ثریا؟؟؟؟
به من چه تو خوابه دیگه
دیوث حداقل سهیلا رو میکردی؛ به خاله ثریا رحم میکردی
(*سهیلا کیست: سهیلا دختر دومی خاله ثریاست که حدود ۳۵ ۳۶ سالشه. سهیلا شوهر داره و دوتا بچه داره. سهیلا یکی از بهترین کصای فامیله؛ بدن رو فرمی داره البته که نچرال نیست و کل بدنش عمله ولی انصافاً شاهکصیه واسه خودش یه تتو سکسی هم روی مچ پاش داره که واقعاً کیر آدمو شق میکنه)
خواب دست من نیست که، چیکارش کنم خب؟ | 163 |
| 13 | زن من و کاکولد شدنم
#کاکولدی
من فرید هستم ۴۲ ساله و خانمم فرشته ۴۱ ساله، از خانمم بگم سفید سفید و خوشگل و داغ و سکسی .چند سالی می شد که با داستانهای سکسی آشنا شده بودم و خوندنشون برام جذابیت داشت بعد از اون با سایت شهوانی آشنا شدم تنوع داستان زیاد بود ولی کم کم داستانهای کاکولدی برایم جذابیت بیشتری پیدا کرد خانمم از اونایی بود که اصلا تو این وادی ها نبود و به طور مخفیانه فیلم می دیدم یا داستان میخوندم یه بار گفت که چیکار میکنی بیداری منم گفتم دارم داستان میخونم که گفت چه جور داستانی با ترس و دلهره بهش نشون دادم دیدم براش جذابیت داشت از اون به بعد کار ما قبل سکس شده بوده فیلم دیدن و داستان خوندن یه شب که یه داستان کاکولدی خونده بودیم موقع سکس بهش گفتم دوست داشتی جای اون خانمه تو داستان باشی که گفت آره چرا که نه، جراتم بیشتر شد گفتم می خوای منم یکی بیارم دوتایی بکنیمت گفت اره بیار ولی اینا در حد فانتزی و موقع سکس بود و بعدش دیگه خبری نبود تا سکس بعدی، ولی کلا عوض شده بود دیگه از اون حالت خشک و غیرتی شدن دوتامون دراومده بودیم. یه شب بهش گفتم جدی جدی میخوام یکی برات بیارم که گفت دیوونه شدی ، گفتم جدی میگم اونم باور نکرد تا اینکه توی یکی از این سایت ها با پسری به اسم رضا آشنا شدیم تو تلگرام بهش پیام میدادم و عکس رد و بدل می کردیم و کلی داغ می شدیم . رضا گفت میخوام ببینمتون ولی فرشته قبول نمی کرد و می گفت اینا در همین حد بمونه جلوتر نرو تا اینکه به اصرار من قبول کرد بریم ببینمش رفتیم رضا رو دیدیم و فرشته ازش خوشش اومد چند دقیقه ای صحبت کردیم که من گفتم بریم با ماشین دوری بزنیم، من شدم راننده و رضا و فرشته رفتن عقب ، ماشین دودی بود و داخل ماشین مشخص نبود گفتم برید با هم صحبت کنید و حالی ببرید. رفتم جاده خلوتی و با سرعت کم می روندم دیدم رضا دستشو گذاشته روی رونای نرم فرشته و داره باهاش ور میره فرشته خیلی داغ و حشریه همین که باهاش حال کنی حشری میشه دیدم داره ازش لب میگیره منم کیرم سیخ شده بود و داشتم لذت می بردم . از تو آینه که نگاه کردم سینه های سفید فرشته یکی تو دستش بود و اون یکی رو داشت لیس میزد صدای نفس های فرشته رو می شنیدم ولی خیلی ترسیده بود چون تا اون موقع اصلا دست کسی بهش نخورده بود دوتاشون حشری شده بودن به پایان اون مسیر رسیدم دوباره دور زدم و مسیر را برگشتم تا بیشتر لذت ببرن رضا شلوار فرشته را کشید پایین سرشو برد سمت کس فرشته و کس سفید و تپل فرشته را لیس میزد ولی فرشته داشت دیونه میشد شلوارش رو رضا آورد پایین و همون جوری بغلش کرد کون نرم و سفید فرشته الان تو بغل رضا بود و داشت لذت می برد فرشته هم کیر رضا تو دستش بود و داشت براش ماساژ می داد. رضا می خواست کیرش رو بذاره تو کس فرشته ولی راضی نمی شد چون می گفت تو ماشین اذیت میشم. رضا دستشو گذاشته بود تو کس فرشته و داشت باهاش ور می رفت دوتاشون در اوج لذت و شهوت بودن رضا گفت بزار لاپایی بزنم فرشته قبول کرد و اونم کیرش که خیلی داغ شدا بود رو رو رون و وسط پاهای فرشته میزد تا اینکه آبش اومد. ولی فرشته هنوز آبش نیومده بود زدم کنار رضا اومد نشست پشت فرمون و من رفتم عقب پیش فرشته وای چه حالی داشت قرمز قرمز شده بود همین که نشستم کیرمو گرفت گفت عجله نکن میریم خونه خودم آبتو میارم دست کردم تو شلوارش خیس خیس و داغ بود. رضا ما را رسوند خونه و اولین تجربه و لذت رو دوتامون بردیم. آخر شب آنچنان سکسی کردیم که انگار تو عمرمون سکس نداشتیم از رضا و کیرش حرف زدیم و لذت بردیم. حالا قراره بریم خونه روز که با فرشته سکس کنه . اگه لذت بردید کامنت بذارید
نوشته: فرید
. | 183 |
| 14 | دردسر مرجان زبون دراز
#همکار
سلام دوستان سایت شهوانی ، این داستانی که میخوام بگم واقعیت محض و شاید برای شمام اتفاق بیوفته ، اسم من رامینه و بچه شهرری هستم ، حدود ۵ سال پیش تو یه فروشگاه مدیر قسمت سوپرمارکت بودم و چون فروشگاهه زنجیره ای بود از یه شعبه ی دیگه چند نفر کمکی فرستاده بودن واسه انبارگردانی ، تو اون چند نفر یه دختر لاغر مُردنی ولی با چشمای درشت و مشکی بود که اسمش مرجان بود و هی موس موس میکرد و خودش رو میچسبوند بهم ، منم از اونجایی که متاهل بودم محلش نمیذاشتم و با بی محلی های من اون روز تموم شد ، هفته ی بعد بهم ایمیل زدن که روز جمعه سمت میدون توپخونه یه شعبه انبارگردانی داره و با دوتا از پرسنلت برو اونجا ، وقتی رفتم اونجا دیدم که مرجان خانوم هم هستش و مشغول لاسیدن با پسراس ، تا منو دید سلام کرد و اومد پیشم و باز دوباره شروع به موس موس کردن کرد ، تا اینکه ساعت ۵ اومد و گفت گوشیم رو گم کردم و میتونم با گوشی شما شمارمو بگیرم ببینم کجاس ؟ منم از همه جا بی خبر و ساده گوشیمو دادم بهش ، نگو نقشه داشته واسه گرفتن شماره ی من ، بعد از شماره گیری ،تلفنش که روی یکی قفسه ها بود پیدا شد و بعد از خداحافظی رفت خونشون ، حدود ساعت ۱۰ شب دیدم یه پیامک اومد که سلام آقای … ، منم گفتم سلام شما؟ گفت مرجانم ، منم گفتم بجا نیاوردم ، که خودشو معرفی کرد و گفت که شما آدم با شخصیت و چشم سیری هستی ،میخوام که یه کمک بزرگ در حق دوستم بکنی ، منم گفتم اگه بتونم خوشحال میشم ، که مرجان شروع به تعریف کردن کرد و گفت یکی از دوستاش با دوست پسرش سکس داشتن و الان دوماهه که پریود نشده و تست بارداریش مثبته ، میخواد خودکشی کنه و … ، منم گفتم که اتفاقا یه آشنای خانوادگی داریم تو ناصرخسرو که اونجا مغازه داره و همه کار از دستش برمیاد حتی سقط جنین ، مرجان با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و گفت پس خبر باشما ، من همون شب به آشنامون زنگ زدم و گفت به دختره بگو فردا صبح کرج باشه که آمپولش رو بزنم و سقط انجام بشه ، منم به مرجان زنگ زدم و گفتم فردا صبح به دوستت بگو بیاد کرج ، که اون گفت کرج نمیاد و خانوادش نمیزارن از خونه بیاد بیرون ، من گفتم تو از کجا میدونی شاید بیاد ؟! که دوباره مرجان گفت نه نمیاد میدونم ، من یه خورده شک کردم و گفتم نکنه داستان دوستت ساختگیه و برای خودت این مشکل پیش اومده ؟! که یهو مرجان پشت تلفن شروع کرد به گریه و گفت آره ، دوست پسر نامردم من رو کرد و وقتی فهمید باردار شدم گوشیش رو خاموش کرده و تو آخرین تماسمون گفت خودت میدونی از کجا معلوم بچه مال من باشه !
نوشته: رامین
#پایان | 249 |
| 15 | دوست پسر
#دوست_پسر #خیانت
سلام اسم من سوگند و ۱۸ سالمه قدم ۱۵۴ و وزنم ۴۵ خیلی ریزه ام من ۴ سال با یکی رل بودم اسمش مهدی بود و ۲۳ سالش بود خیلی همو دوس داشتیم و خانواده هامون کاملا مخالف بودم توی این ۴ سال ما هیچ رابطه ای باهم نداشتیم یه روز فهمیدم که این چندسال داشته بهم خیانت میکرده و با یکی دیگ بوده و من خیلی بهم ریختم و حالم خیلی بد بود همش تو فکر خودکشی بودم مهدی یه رفیق به اسم امیر داشت و مثل داداشم دوسش داشتم و همیشه وقتی حالم بد بود باهام حرف میزد تا اروم بشم وقتی که مهدی بهم خیانت کرد امیر همش سعی میکرد ارومم کنه و دلداریم بده یه شب خیلی حالم بد بود و داشتم با امیر حرف میزدم و امیر خونه مجردی داره بهم گفت که فردا بیا خونم بشینیم عرق بخوریم تا یکم حالت بهتر بشه منم قبول کردم
فردا ساعت ۱۲ اماده شدم و رفتم خونه امیر وارد شدم دست دادم و نشستم امیرم شروع کرد به انداختن سفره چیدن مزه ها و عرق تموم که شد اومد نشست پیک ریخت و خوردیم نزدیکای دو ساعت خوردیم خیلی مست بودم حالم خوب بود امیر کم کم چسبید بهم و نوازشم میکرد منم مست بودم و توی خیالم مهدی و تصور میکردم چشام سنگین شده بود خوابم میومد به امیر گفتم که خوابم میاد یکم میخوام بخوابم گف باشه بالشت برام گذاشت و دراز کشیدم چند ثانیه بعد دیدم که خودشم اومد کنارم و بغلم کرد منم خوابیدم بعد چند دیقه چشامو باز کردم دیدم دارع نگام میکنه یهو لباشو گذاشت رو لبام و شروع کردن خوردن عین وحشیا میخورد و گاز میگرفت منم اونقدر مست بودم که نمیتونستم کاری کنم رفت سراغ گردنم همینجوری میخورد و بعد لباسم و دراورد شروع کرد قربون صدقه سینه هام رفتن و بعد رفت سراغشون و میخورد منم داشتم دیوونه میشدم اه و ناله میکردم دستمو گرفت و گذاشت رو کیرش و گف چندساله تو حسرت تو دیوونه شده دربیار بخورش منم پاشدم زیپ شلوارشو کشیدم پایین و کیرش رو از تو شلوارش دراوردم و کردم تو دهنم خوردم دفعه اولم بود و همش دندون میزدم پاشد منو خوابوند زمین و شلوارمو شورتمو کشید پایین و سرشو برد لای پام زبونشو که گذاشت رو کسم صدام رف بالا و شروع کردم اه و ناله اونم بیشتر وحشی میشد و با سرعت میخورد یهو ارضا شدم پاشد شلوارشو دراورد و کیرشو گذاشت رو کوسم که بهش گفتم من باکره ام منو برگردوند و داگی شدم تف انداخت سر کیرش و گذاشت در کونم کیرش واقعا کلفت بود و به سختی سرش رفت تو منم جیغ میزدم خیلی درد داشتم اونم قربون صدقم میرفت و میگفت الان جا باز میکنه یکم نگه داشت شروع کرد به تلمبه زدم کم کم تندش کرد و محکم تلمبه میزد دردم شده بود لذت با دستش با کوسم بازی میکرد که ارضا شدم اونم داشت ارضا میشد که تند تند تلمبه میزد و یهو ابشو ریخت تو کونم بعدش بغلم کرد و قربون صدقم میرفت معذرت خواهی کرد که دردم اومد یکم تو بغلش خوابیدم بعد رفتیم حموم منو شست خودشم شست و اومدیم بیرون بهم گفت که چندساله که من با مهدی رل بودم دوسم داشته و چشمش دنبالم بوده ازم خواست باهاش رل بزنم منم قبول کردم واقعا امیر از نظر قیافه و اخلاق خیلی بهتر از مهدی بود الانم چندماهه باهمیم و خیلی دوسش دارم اونم دوسم داره هفته ای سه بار هم میرم خونشون مست میکنیم و بعد سکس میکنیم خیلی خوبه خیلی حال میده
مرسی که خوندین
نوشته: سوگند
#پایان | 263 |
| 16 | دوست پسر
#دوست_پسر #خیانت
سلام اسم من سوگند و ۱۸ سالمه قدم ۱۵۴ و وزنم ۴۵ خیلی ریزه ام من ۴ سال با یکی رل بودم اسمش مهدی بود و ۲۳ سالش بود خیلی همو دوس داشتیم و خانواده هامون کاملا مخالف بودم توی این ۴ سال ما هیچ رابطه ای باهم نداشتیم یه روز فهمیدم که این چندسال داشته بهم خیانت میکرده و با یکی دیگ بوده و من خیلی بهم ریختم و حالم خیلی بد بود همش تو فکر خودکشی بودم مهدی یه رفیق به اسم امیر داشت و مثل داداشم دوسش داشتم و همیشه وقتی حالم بد بود باهام حرف میزد تا اروم بشم وقتی که مهدی بهم خیانت کرد امیر همش سعی میکرد ارومم کنه و دلداریم بده یه شب خیلی حالم بد بود و داشتم با امیر حرف میزدم و امیر خونه مجردی داره بهم گفت که فردا بیا خونم بشینیم عرق بخوریم تا یکم حالت بهتر بشه منم قبول کردم
فردا ساعت ۱۲ اماده شدم و رفتم خونه امیر وارد شدم دست دادم و نشستم امیرم شروع کرد به انداختن سفره چیدن مزه ها و عرق تموم که شد اومد نشست پیک ریخت و خوردیم نزدیکای دو ساعت خوردیم خیلی مست بودم حالم خوب بود امیر کم کم چسبید بهم و نوازشم میکرد منم مست بودم و توی خیالم مهدی و تصور میکردم چشام سنگین شده بود خوابم میومد به امیر گفتم که خوابم میاد یکم میخوام بخوابم گف باشه بالشت برام گذاشت و دراز کشیدم چند ثانیه بعد دیدم که خودشم اومد کنارم و بغلم کرد منم خوابیدم بعد چند دیقه چشامو باز کردم دیدم دارع نگام میکنه یهو لباشو گذاشت رو لبام و شروع کردن خوردن عین وحشیا میخورد و گاز میگرفت منم اونقدر مست بودم که نمیتونستم کاری کنم رفت سراغ گردنم همینجوری میخورد و بعد لباسم و دراورد شروع کرد قربون صدقه سینه هام رفتن و بعد رفت سراغشون و میخورد منم داشتم دیوونه میشدم اه و ناله میکردم دستمو گرفت و گذاشت رو کیرش و گف چندساله تو حسرت تو دیوونه شده دربیار بخورش منم پاشدم زیپ شلوارشو کشیدم پایین و کیرش رو از تو شلوارش دراوردم و کردم تو دهنم خوردم دفعه اولم بود و همش دندون میزدم پاشد منو خوابوند زمین و شلوارمو شورتمو کشید پایین و سرشو برد لای پام زبونشو که گذاشت رو کسم صدام رف بالا و شروع کردم اه و ناله اونم بیشتر وحشی میشد و با سرعت میخورد یهو ارضا شدم پاشد شلوارشو دراورد و کیرشو گذاشت رو کوسم که بهش گفتم من باکره ام منو برگردوند و داگی شدم تف انداخت سر کیرش و گذاشت در کونم کیرش واقعا کلفت بود و به سختی سرش رفت تو منم جیغ میزدم خیلی درد داشتم اونم قربون صدقم میرفت و میگفت الان جا باز میکنه یکم نگه داشت شروع کرد به تلمبه زدم کم کم تندش کرد و محکم تلمبه میزد دردم شده بود لذت با دستش با کوسم بازی میکرد که ارضا شدم اونم داشت ارضا میشد که تند تند تلمبه میزد و یهو ابشو ریخت تو کونم بعدش بغلم کرد و قربون صدقم میرفت معذرت خواهی کرد که دردم اومد یکم تو بغلش خوابیدم بعد رفتیم حموم منو شست خودشم شست و اومدیم بیرون بهم گفت که چندساله که من با مهدی رل بودم دوسم داشته و چشمش دنبالم بوده ازم خواست باهاش رل بزنم منم قبول کردم واقعا امیر از نظر قیافه و اخلاق خیلی بهتر از مهدی بود الانم چندماهه باهمیم و خیلی دوسش دارم اونم دوسم داره هفته ای سه بار هم میرم خونشون مست میکنیم و بعد سکس میکنیم خیلی خوبه خیلی حال میده
مرسی که خوندین
نوشته: سوگند
#پایان | 219 |
| 17 | #تــجــاوز
سلام داستانی که میخوام بنویسم خیلی شاید داستان ســکــسی نباشه ولی یکی از مهم ترین اتفاقایی هستش که برام افتاده سه سال پیش مامان و بابای من میخواستن زمینی تو شمال کشور بخرن و منم دوست نداشتم برم و بابام منو گذاشت پیش عمو سیامک ، عمو سیامک سی سالش بود و مجرد بود و خونه مجردی داشت قد بلند بود و از لحاظ قیافه جذاب بود خیلی مهربون و باحال بود و من خیلی دوسش داشتم به خاطر همین وقتی گفتن برو خونه عموت خیلی خوشحال شدم و استقبال کردم فردا بعد ظهر روز چهار شنبه من رفتم خونه عمو و مامان و بابام جمعه بعد ظهر میخواستن بیان شب اول با عمو کلی بگو و بخند کردیم و خوش گذروندیم فردا صبح صبحانه خوردیم و من رفتم حمام ، حمام تو اتاق خواب بود و تو اتاق خواب عموم یه تخت دو نفره داشت من رفتم حموم و اومدم حوله یادم رفته بود بیارم و یه حوله از عموم گرفتم حوله خیلی تنگ و کوتاه بود تا بالای زانوم انقدر که خجالت کشیدم با اون برم جلو عموم من اونموقع ۱۷ سالم بود و کــون گنده ای داشتم و یه مقدار تپل بودم و پوست نسبتا سفیدی داشتم من بچه ای بودم که اصلا جلوی کسی حتی لباس در نمیاوردم و از این لحاظ خیلی حساس بودم و حتی استخر هم که میرفتیم به زور در میاوردم نشسته بودم تا خشک بشم که یهو عموم اومد تو اتاق و پیرهن تنش نبود و رفت سر کشو کمدش و میگفت یه چیزی می خواد منم داشتم خجالت می کشیدم و سعی می کردم خودمو جمع کنم یه چیزی از تو کشو در اورد و نشست کنارم نفهمیدم اون چی بود داشت باهام حرف می زد که یهو صورتمو گرفت و بردش عقب و به پشت منو خوابوند منم حسابی دست و پا می زدم و جیغ و داد می کردم که یهو عمو حولمو کشید انگار تمام دنیا رو سرم خراب شد داشتم جیغ می زدم و خواهش می کردم ولم کنه اشکم در اومده بود ولی عمو بی تفاوت داشت با طنابی که از کمد در اورده بود دستمو می بست و رو پا هام نشسته بود وقتی پاهامم بست یهو دیدم شلوار و شورتشو در اورد منو کشید پایین و کــونم رفت لبه تخت عمو با یه دست منو نگه می داشت که خودمو سعی می کردم تکون بدم و همش از عمو میخواستم تمومش کنه یه دست دیگش رو هم تفی کرد و مالید به سوراخم یهو خودشو بهم چسبوند و کــیــرشو کرد تو از شدت درد داد می زدم و گریم خیلی شدید شده بود احساس کردم تمام علاقه ای که به عمو داشتم تو یه لحظه جاشو به نفرت داد از یه جایی دیگه گریه نکردم و فقط به یه نقطه نگاه کردم و عمو هم داشت کارشو میکرد داشتم فکر میکردم من با اون همه حساسیت حالا عموم منو لخت کرده باورم نمی شد عمو سیامک محبوب من با من اینکارو داره میکنه انقدر حالم بد بود که نفهمیدم چند ساعت ادامه داشت عمو وقتی کارش تموم شد پاشد و لباس تنش کرد و رفت از اتاق بیرون و در رو بست منم زدم زیر گریه غرورم ، علاقم،حریمم همه از بین رفته بودن فکر کنم نیم ساعت بعد عمو اومد تو اتاق و نشست کنارم اومد رو مو برگردوندم عمو بوسم کرد و با بغض شدید ازم معذرت خواهی کرد گفت که تو اون لحظه اصلا نمیدونسته چیکار داشته میکرده و ازم خواهش کرد ببخشمش و به کسی چیزی نگم منم فقط به خاطر این که ابروی عموم نره با خودم عهد کردم به کسی چیزی نگم بعدش رفتم حموم و اومدم و تمام مدت تو اتاق در رو رو خودم بسته بودم و گاهی گریه می کردم فردا مامان و بابام اومدن دنبالم و رفتم موقع رفتن به زور به عموم یه خداحافظ اروم گفتم و رفتم از اون به بعد عمو خیلی کمتر تو جمع های خانوادگی اومد و منم بعضی جاها که میدونستم حتما هست به یه بهونه نمی رفتم تا دو سه هفته بعد تو خودم بودم ولی بعدش فکر کردم که این اتفاق هیچ چیزی نباید تو زندگی من داشته باشه و منو اذیت کنه و من همیشه باید بهترین باشم الانم از عموم خیلی کم خبر دارم و خیلی وقته ندیدمش و خودم خوشبختانه تو دانشگاه یه رشته خوب قبول شدم و دارم میخونم از تمام کسایی که شاید این اتفاق براشون افتاده باشه خواهش می کنم فراموش کنن و برای خودشون مانع نکنن با قدرت ادامه بدن و ثابت کنن که بهترینن ممنون که وقت گذاشتید ببخشید اگه ناراحت شدید خداحافظ
#پایان | 227 |
| 18 | بنر مخصوص شما با موفقیت ساخته شد 👆
شما میتوانید بنر حاوی لینک⚡️ خود را به گـــروه ها و دوستان خود ارسال کنید
+ با معرفی هر نفر 6000 هزار تومان بگیرید !
لینک شما 👇
http://t.me/MeloGapBot?start=x_913JzLB | 183 |
| 19 | حسش خوب بود …اما انگار اون جاده تغییر کرد و من حسی که لذت داشت رو واگذار کردم . جالب اینجا بود که تکونم نمیخورد اون یا چیزی که یخم باز بشه باهاش . بعد چند دقیقه گذاشتمش بین پاهاش اروم حرکت شروع شد چند دقیقه بعد شرتش بجای پایین دادن کشیدم بالاتر خخخ خخخ خخخ من برعکس شدن کارایی که انجام میدم خخخ شرتش رفت بین باسنش اینطوری بهتر بدنش لخت میشد منم گرفتمش تنظیم کردم وسط باسنش چند بالا بالا پایینش کردم بعد شروع کردم عقب جلو کردن تا جایی که به شرت و سوراخ میرسید برمیگشتم . شاید پنج یا شیش بار شد که با فشاردادن خالی شدم اما بازم اون تکونی نداشت و یا اصلا دوست نداشت .ترجیح این بود واسش… هیچ وقتم سوال نشد و به روی خودمون نیاوردیم … اما نصف لیوان آب خالی شد بین باسنش تکون بخور لامصب… منم اروم رفتم سرجام خوابیدم یه تایمی بعدش … فردا هم اصلا به روی خودمون نیاوردیم … من که طوری رفتار کردم اصلا توی چشم نباشیم یا اگه میشد هم عادی سازی فقط … . دیگه نخواستم پیش بیاد شاید بارها بعدش فرستش شده بود… لطفا کسی لایک یا چیزی نکنه … دنبال تایید کسی نیستم و دنبال چیزی نمیگردم … تجربه ای که داشتم اشتراک شد … تشویق به عمه مالی یا منع نمیکنم … واسه من که لذت داشت و حسم همیشه خوب بود با این حرکت… کنجکاوی و تجربه. کردن عمه هم باحاله واسه خودش … عمه چه هورنی بود … مثل مجسمه یه تکون هم نداد به خودش . رفتم بیرون شاید خود ارضایی کرد …شلوارش پایین بود . یادم نبود سوال کنم ازش وای که بهش میگفتم چی میشد …
نوشته: علیرضا
پایان | 281 |
| 20 | و اصلا خوابم من . زانوم خورد من نبودم دستم بود. وجدانن نیم ساعت طول کشید تا رسیدم به چند ثانیه بهش . انگار ۵ کیلومتر رفته بودم . چون ذهنیتی هیچ وقت نداشتم شاید انقدر سخت شده بود . و مهم اون شهوت و اون کنجکاوی بعدش که بهت میگه تو میتونی و خودت هم که میگی خواب فعلا و متوجه نمیشه و و و بعد کلی خزیدن آروم خودم بهش چسبوندم . اون تایم خیلی حال میده نفس حبس و حرکت در حد تاچ و کشف شدن عمه که چه حسی داره و لذتی که با شهوت و استرس میکس شده . آروم شروع کردم چسبیدن رو تا جایی بیشتر کنم که بتونم خوب. حس بش باسنش . واسه همین باید فاصله کم بشه منم ازش جدا میشدم سمتی که لم دادم رو کمتر یک وجب جلو میبردم بعد آروم آروم بهش میچسبیدم . مثل در که روی یه پاشنه کم کم جفت بشه. حسش لذتی داشت نمیشه بگی تجربه کردن کسایی میدونن چیه . توهم که کاری نداریم . حرکت نمیکردم ترس بیدار شدنش نمیزاشت قفل میشدم اما آروم فشار ریز میدادم . هر وقت به اوج میرسیدم فشار و حرکت رو بیشتر میکردم .نیم ساعتی میشد توی اون حالت بودم و میتونستم بیشتر باشم اما خودم باهاش خالی کردم . حسش خوب بود و لذت داشت . نمیدونم چرا رو مخ نمیرفت… بعدش جدا شدم ازش رفتم سر جام یکساعت شده بود رفتم بیرون دستشویی لباس زیرم دور انداختم و رفتم توی ماشین یه سیگار برداشتم کشیدم دوباره برگشتم . یه رب نرفته بود دوباره گفتم بزار دستکاریش کنم توی همین فکرا بودم که وقتی بیدار شدم دیدم ۱۱ظهر و نمیزارن بخوابی اصلا … رفتم بیرون توی ماشین سایه بود خوابیدم . یک دو ظهر بیدار شدم . نصف افراد نبودن یه تعداد رفتن زیارت یه تعداد رفتن خرید من فقط میخواستم ببینم عمه چطوره رفتارش . فهمیدم رفتن بازار سنتی و محلی داشت . هم خرید کنن هم یه دوری زده باشن روز اول رفتن خرید وقتی اومدن دیدم رفتارش عادیه اصلا توی باغ نیست و متوجه چیزی نشده . گفتم خوبه حداقل گیر و گرفتارش نشدم و بدونم چی پیش میاد و تا کجا برسه … دوباره گفتم امشب هم تکرارش میکنم … گذشت خلاصه شب که شد همون سبک خوابیدیم این سری قبل خواب بیدار بودیم هر کسی از جای خودش صحبت میکرد و غیبت هم میکردن و خاله زنک بازی و منم با هر کسی شوخی میکردم یا سوژه ای واسه خنده … ترسوندن بود یا سرگرمی پیدا میکردم در حد غش رفتن … وقتی با عمه حرف میزدم با دست زدن بهش یا چیزی میخواستم با پا بهش میزدم و باید متوجه میشد این حرکت رو تا حالا من انجام نمیدادم . پشت رونش فشار بدم بگم ای طرف ببین سوال دارم یا کارت دارم . غیر عادی باید حساب میشد … . واسه من که اینطوری بود حسش… لباس امشبش یه لباس راحتی بود یه تاپ سفید چسبون . شلوارش جنس خنک و لختی داشت . ابی به سروده ای و مثلث های رنگی زرد قرمز و سفید داشت حالت کشی بود جذب بدن میشد . گذشت منم خوابم برد اما اگه نیتی داشته باشی واسه بیدار شدن با اولین تکون خوردن بیدار میشی … منم تا بیدار شدم گفتم ای دل غافل دوساعت دیگه هوا روشن میشه و نماز و ملتی که اومدن. اینجا الان نمیزارن کاری انجام بدی . منم یکم ترسم کم شده بود و بیخیال تر شده بودم . گفتم تا خیلی جلو پیش میرم . دوباره شروع کردم به دت زدن این سری از پایین شروع کردم ساق پا از پشت شلوارش کلا تا زانو یکم پایین تر میشد اون زمان بالاتر اومده بود بالای زانوش منم هر وقت دست مالیش میکردم تایم میدادم بخواب اگه میخواست بیدار بشه . و منم یکم بیشتر شلوارش میدادم بالا خخخ بجای پایین اومدن … تا جایی رسوندمش که یک وجب بالای زانوش … اما این سری پتو روی نیمه تنه پایینش بود . منم با شلوارک بودم . نیتم این بود برم زیر پتو پام بندازم روی پاش .و از پشت بچسبم بهش . وقتی اوکی شد همه چیز . کم کم از پشت چسبیدم بهش یکم فاصله بین دو تا باسنش بود مثل لباش باز کرده باشه . با یکم فشار یک سومش میشد بزارم بین باسنش . بعد چقد حال کردن و و چسبیدن بهش گفتم بزار میرم بیرون یه سیگار بکشم و یکم نرمال بشم دوباره میام . وقتی اومدم اساس کردم یکم قمبلش بیشتر شده گفتم خوب شده بازم . گفتم بزار آروم چند بار رونش دستمالی کنم که بیدار نشه یهو نرم بچسبم بهش… دستم به رونش چسبوندم … کم کم آوردم بالاتر میخواستم ببینم شلوار کجاست مرز اونجا بود یکم بدمش بالاتر دیدم هرچی میرم نیستش انگار … اومدم باسنش دست بزنم که متوجه شدم شلوارش داده پایین تا مچ پاهاش … فقط شرت پاشه … منو میگی انگار آب یخ ریختی بهم همه حسم پرید رفت … قفل بود واسم … کم کم یخم باز شد گفتم اشکال نداره متوجه شد بزار بشه دیگه … آروم رفتم زیر پتوش اما بالا تنم یک متر باهاش فاصله داشت فقط پایین تنه رو بهش چسبوندم . | 261 |
Контент доступен для пользователей 18+
Авторизовавшись на сервисе, вы подтверждаете, что вам исполнилось 18 лет.
