❤زادگاه من چاپشلو❤
Закрытый канал
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
Больше1 526
Подписчики
+124 часа
+37 дней
+230 день
Архив постов
1 526
پیچید و صدای برخورد سم اسبان درشکه قربان قارداش یا آقی فرضی و جبار اوقله بازار اولسن با پتکی که پیغو قشمار برآهن گداخته می کوبید ،هارمونی داشت .عین میدان مشق سربازی ،طبل بزرگ زیر پای چپ ... وجیک جیک گنجشکان و گریه کودکی در دوردست بافریاد نبود! موسی دلال و نعره اصغر ریش درآن سوی برخاسته از کاروانسرا که صیادی پوست گاو وگوسفند را نمک مال می کرد ، دررقابتی تنگاتنگ .پژواک داشت .
درگوشه ای گربه ای درکمین کفتری و در نقطه ای پاسبان نعمتی مترصد گیر انداختن سوار دوترکه دوچرخه ای ! همه اینها نماد زندگی وجنب وجوش مردمی بود که رشته کوه هزار مسجد آنها را جدا کرده بود از مام میهن و دور افتاده بودند و پشت کوهی !!اما شورو شعفی داشت این زندگی .
واین مردمان نیک زادگاهم ،انسانهای ساده و بی غل وغش و صمیمی و شاد و شنگول و اهل مدارا .نه اعتراض حاج جزایری و سید شیشه بر ، به قامت ، برش الماس بر شیشه بود تا دلی را بشکند و نه شوخی های دورهمی پاتوق مردانه از حد می گذشت .حریم و حرمت حفظ میشد و احترام متقابل، اصل بود .انسانها یی بودن با پندار و کردار و گفتار نیک .
هنوز واز اون دور دورا صدای داوود مقامی از گرام ساندویجی اصغر یزدی گوشم و روحم را نوازش می دهد
از مرغ سرگردان می خواند .حکایت ما انسانهای سرگردان است که قدر جوانی و قدر اون آدمها را ندانستیم و حال که دیده بصیرت بگشودیم نه اون آدمهای روایت من به این دنیا هستند و نه ازشادابی جوانی رد ونشانی مانده است . همصدا با داوود مقامی می خوانم:
بی خبر از بهر دنیا در طلب آب و دانه پرزند هر سو از لانه ...
حسن دانایی
1 526
روایت روزگاری که سپری شد
تو خلوت خودم ،دراز کشیده بودم و به سقف نگاه می کردم ،یادم آمد که مادر بزرگ صغری ننی اون زمان که سرکیف بود و لپهاش گل انداخته بود ولبان خشکیده وزبان به کام چسبیده اش را با نوشیدن چای تو قوری بش! زده ،تر می کرد و می گفت بالام ؛ شبها اگه خواب از سرت پرید و نتونستی بخوابی ،تیجه ها را بشمار و یا به سقف نگاه کن و گله گوسفندها را تو خیالت بیار و شروع کن به شمارش و هنوز به بیست نرسیدی خوابت می گیره .و من همین توصیه را عمل می کردم و هنوز شمارش به بیست نرسیده بود پلکها آرام آرام سنگینی خود را بر دریچه چشم تحمیل می کردند و مانند لحافی که مادر دور فرزند می اندازد روزنه دید را در آغوش می گرفت و خیال، سمندش را زین می کرد و به پرواز در می آمد وبایاد فیلمی که تو سینما حاجی زحمتی دیده بودم خودم را جای قهرمان فیلم آقا مهدی مشکی مجسم می کردم که با عبورسارافون پوش در مقابل دیدگانش به غلومی کهنه رفیقم که تو رویاهام جای مرتضی عقیلی را می گرفت ، دسته اسکناس از جیبم بیرون می آوردم و می دادم بهش و مثل ناصر خان ملک مطیعی مهدی مشکی رویاهای پاک و ساده مان و با صدای بم وکشیده می گفتم: این پول رو بزار تو بانک ملی و این یکی را بانک سپه .وسارافون پوش با خنده ای دلبرانه از کنارمان عبور می کرد و دهان باز و با حسرت و ذوق زده از خنده او،ردش را دنبال می کردم که یواش یواش دور میشد. به ناگهان داخل گودالی که نمی دونم از کجا پیدا میشد ،می افتاد واز شدت هیجان از خواب می پریدم و باز نگاه خیره به سقف می کردم و تیجه ها و گوسفندان را می شمردم .تا شاید دوباره خوابش را ببینم .
◾️◾️◾️
در خواب و بیداری و غرق در افکاری که سر رشته آن از دستم خارج میشد و نمی توانستم فکر منسجمی داشته باشم و به یک موضوع تمرکز کنم ،ناگهان بلندگوی دستی دوره گرد، نون خشکی با صدای ناهنجار که مستقیما پرده گوشم را هدف گرفته بود ، رشته افکارم را پاره کرد و هراسان از خواب پریدم ! ویک لحظه زمان را فراموش کردم داشتم فکر می کردم چه ساعت از روز است که صدای گرم عمویادگار ازبلندگوی مسجد روح وجانم را نوازش داد تا جیغ و سروصدای نان خشکی را فراموش کنم . شنیدم که با همان لهجه شیرین و خودمانی پشت بلندگوفریاد می زد پسر بچه ای گم رفته! پیراهنش آبیه بیژامه سفید راه راه پاشه و سرپایی ابری داره ! هرکس دیده بچه را بیاره که مادرش عزا گرفته و زنی را از مصیبت و ناراحتی در ! بیره . و با اینکه میکروفن باز بود و صدا پخش میشد حین اعلام گم شدن پسربچه به مادر بچه گم کرده هم دلداری میداد : صبر داشته باش خواهر پیدا مره ! .با این سروصدا خواب از سرم پرید! نمی توانستم دوباره بخوابم از جایم برخاستم ،لباس پوشیدم و از خونه اومدم بیرون - از مقابل کافه بشارتی گذشتم شلوغ و پر ازدحام بوداز مشتریان روستاهای اطراف خصوصا بشارت و تیرگان که به کرمانجی حرف می زدند و چای هورت می کشیدند و موسی دلال معرکه گرفته بود و اجناس دست دوم را حراج می زد .نبود ،یوخدر و جماعتی هم به دور او جمع بودند . رسیدم دم در آرایشگاه دایی شیرازی روبروی حمام صیادی ،طبق معمول ممد طوطی داشت جلو مغازه لباس فروشی اش با طوطی داخل قفسش حرف می زد و قربان صدقش می رفت انگار که بچه اش بود و کربلایی صفدری ریسمان فروش ، تو پیاده رو با دوسه نفر مشغول صحبت بود ولابد رجز خوانی می کردو حریف می طلبید برای مچ انداختن و عجیب بود این پیرمرد چه بازوان قدرتمندی داشت .ناظر بودم که ظفریان کشتی گیر با اون همه ادعا را در عشر ثانیه ای ! مغلوب کرد و بعد آن کسی جرئت نداشت با او مسابقه بده .جنب در حمام پاتوق شده بود و عده ای جمع بودند و صدای بگوو بخند و من الم ! سن ال ! آنها بلند بود ،بهروز اخلاقی ، آقاجان صیادی ، اصغر عطایی ، احمد شمس ، و قربان الدفه زن ،وچند نفر دیگه . لحظه ای به نرده جلو شیشه بزرگ آرایشگاه شیرازی تکیه دادم چشمم از جمع دوستان بزم ورزم ، پلنگ خانه ! به ساندویچ فروشی اصغر یزدی زوم شد و تازه یادم آمد گشنمه دودل بودم از اصغر یزدی ساندویچ بخرم یا برم ساندویچ پارسا جنب نانوایی جهانگیراقا خباز که ساندویچ گوشتش معرکه بود و هنوز مزه اون ساندویچ را زیر دندونام حس می کنم و چون ضعف داشتم و بی حوصله بودم به سمت مقابل و اغذیه فروشی اصغر یزدی رفتم ،تاهم چیزی بخورم و ترانه ای که از گرام جلو مغازه اش پخش میشد را بهتر بشنوم .عادت کرده بودم به صدای داوود مقامی خواننده مورد علاقه اصغر آقا که در فاصله سه و چهار دقیقه صفحه گرام را با تمام شدن ترانه ،زیر رو می کرد و روی دیگه صفحه را می ذاشت و باز تکرار می کرد ،تکرار و تکرار انگار که تمومی ندارد تا جایی که اعتراض سید شیشه بر ،بلند میشد و یا صدای حاج جزایری موذن مسجد با آن صدایی که می گفتن بلندگو قورت داده و آوای او تو محیط خلوت و خالی از ازدحام بازار میدان یادبود درگز می
1 526
🕗 #وقت_سلام
هر چند که نوکریِ ما ناچیز است
در سینهی ما عشق رضا(ع) لبریز است
ما هر چه که داریم از الطاف رضاست
الحق کـه رضا(ع) شفیع رستاخیز است شهادت ولی نعمتمان حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام تسلیت باد.🥀
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
1 526
طبیبی که مظهر انسانیت، اخلاص و فداکاری بود.
🔶به بهانه روز پزشک یادی کنیم از دکتر محمدعلی حدیدی، کسی که با خدمت به دیگران به آرامش میرسید و به گفته خودش دوست داشت در حین طبابت دار فانی را وداع گوید.
🔶 ایشان در طی طول خدمت در شهرستانهای مختلف به شهرستان درگز منتقل و در بهداری ژاندارمری مشغول بکار شد.
🔶 وی پزشکی حاذق و چیرهدست به شمار میرفت که بدون در نظر گرفتن جنبه مادی خدمتی صادقانه به همه ساکنین اطراف این شهرستان در باب علم پزشکی داشته و تمام بیماران و مراجعه کنندگانش را بصورت رایگان مداوا و داروها را بصورت رایگان در اختیار بیماران قرار میدادند.
🔶ایشان در فروردین ۱۳۹۱ دیده از جهان فرو بست. نام و یاد این ابرمرد و اسطورهی اخلاق در پزشکی ماندگار و پررهرو باد.
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
