ru
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Открыть в Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Больше
1 522
Подписчики
+124 часа
+57 дней
+1630 дней
Архив постов

در درگز 100روز بعد سال اوزده ،اوزم اولزلده🍇 https://t.me/chapeshloo_1

🖤بازگشت همه بسوی اوست🖤 بدین‌وسیله درگذشت مرحوم مغفور جوان ناکام سالار رجبی(نوه مرحوم یدالله رجبی و فرزند دلبند محسن رجبی) ر
🖤بازگشت همه بسوی اوست🖤 بدین‌وسیله درگذشت مرحوم مغفور جوان ناکام سالار رجبی(نوه مرحوم یدالله رجبی و فرزند دلبند محسن رجبی) را به اطلاع دوستان، آشنایان و همشهریان گرامی میرسانیم. ◾️مراسم خاکسپاری: روز دوشنبه راس ساعت ۱۰ صبح  از درب منزل واقع در کارگر ۲۱ به سمت مزار گلزار شهدا(سید عرب)برگزار خواهد شد. ◾️مراسم یادبود: روز دوشنبه در مسجد امام حسین درگز از ساعت ۴الی۶ و روز سه شنبه از ساعت ۹ الی ۱۱ می باشد. حضور شما سروران گرامی موجب تسلی خاطر بازماندگان خواهد بود. 🕊️از طرف خانواده رجبی و فامیل وابسته کانال زادگاه من چاپشلو مصیبت وارده را به خانواده داغدار وفامیل وابسته تسلیت می‌گوید 🙏🖤🥀 👇 @chapeshloo_1

بازگشت همه بسوی اوست 🙏🥀🥀🖤 درگذشت همشهری عزیزمان مرحوم بهبودی جلالی را به خانواده داغدیده جلالی همه فامیل وابسته تسلیت میگ
بازگشت همه بسوی اوست 🙏🥀🥀🖤 درگذشت همشهری عزیزمان مرحوم بهبودی جلالی را به خانواده داغدیده جلالی همه فامیل وابسته تسلیت میگوییم خداوند بیامرزه صبر الهی برای بازماندگان روحش شاد و یادش گرامی 🥀🙏🖤 کانال زادگاه من چاپشلو 👇 @chapeshloo_1

🌎این کفش تابستونی که الان توی پاریس فروخته میشه و کلی طرفدار داره یه کفاش فرانسوی از گیوه‌های ایرانی الهام گرفته و جفتی ۳۴۵
🌎این کفش تابستونی که الان توی پاریس فروخته میشه و کلی طرفدار داره یه کفاش فرانسوی از گیوه‌های ایرانی الهام گرفته و جفتی ۳۴۵ یورو حدود ۱۹میلیون تومنم قیمتشه! @chapeshloo_1

آنهم چه امدنی... مگه کسی می توانست جلو او دوام بیاره. رگباری همه بچه ها را به فحش بست که نوه اش را هو کرده بودند  اما با اینکه می دانست افاجان گوش نوه اش را کشیده لام تا کام حرفی نه از من زد نه از اقاجان عوضش، دق دلی را سر زرافشان خاله، خالی کرد که فلان فلان شده مگه نگفتم که دیگه پهن اسبتان را تو کوچه نبینم. اینها چیه. لامروت تابستان است، بچه ها دارند تو کوچه بازی می کنند هزار تا مگس دور اینها جمع شده. می یاد همین مگسها می ره تو دهن و چشم بچه های خودت و اون شوهر یک وجبی ات  واز زرت مگس با اون همه امشی اش هم کاری برنمی یاد ... وبا اینکه  زرافشان خاله خودش یه پا فرمانده بود  و یه جورایی در غیاب زرو دیوانه ستاد  فرماندهی جاسوسی، و ضد جاسوسی و کلاغ بازی و زاغ سیاه چوب زنی کوچه را دراختیار  داشت. اما رو در رو درمقابل حرفهای خانم سلطان که هران امکان داشت فحشهای چاروداری را حواله اش کنه، لنگ می انداخت و کوتاه می امد و زیر لب می گفت حذر حذر از زن سلیطه حذر.و غلام این صدا دراوردن زیر بغل را کنار نگذاشت تا شبی که داشتیم طبق معمول از هر دری حرف می زدیم و حرفها گل انداخته بود از فیلمی که بیک ایمانوردی کشتی کچ می گرفت و بعضی از بچه ها می گفتن کشتی کچ اینها  الکیه،نمایشی است  وبعضی هم می گفتن حقیقت داره بابا می پرند رو سروکول هم وهمدیگه رو خرد وخاکشیر می کنند. در همین لحظه. باباعلی  چراغ ساز  که طبق معمول داشت می رفت سمت خونه شون و زیگزاگی!!! راه می رفت. از این نوع راه رفتن همه متوجه بودن که طرف سرش گرمه و لبی تر کرده، غلام ناخود اگاه رفت پشت سرش و از ان صدا های موالی با زیر بغل در اورد.و بچه ها زدن زیر خنده. ناگهان باباچراغ ساز  وایستاد برگشت و غلام را دید سنگ برداشت و به سمت غلام پرتاب کرد سنگ به پشت غلام خورد و غلام از درد تقریبا زوزه کشید. بابا چراغ ساز که اختیار عقل از دست داده بود  اینبار سنگ بزرگی برداشت به هدف کله غلام. خدا رحم کرد. تعادل نداشت وقبل از پرتاب سنگ، زمین خورد و همه بچه ها دو پاداشتن و دوپای دیگه قرض کردن و. د فرار... شنیدیم که اقای بهبودی که در حال گذر بوده وضع را می بیند و زیر بغل بابا چراغ ساز  را می گیرد و با ملایمت و جملات نصیحت گونه که بابا اینها بچه اند، او را می برد. شری بود که عاقبت به خیر گذشت و بعد ان کمتر دیدم غلام از این ادا ها در بیاره. اما غلام میراث گذاشته بود برای بقیه بچه ها و اونها داشتن تمرین می کردن. که مثل غلام بنوازند. وحتی این اپیدمی سرایت کرده بود یه جوری به زنها.!! خودم دیدم، کور بشم اگه دروغ بگم!!! طوبی خانم پسر ریقو چهار وپنچ ساله ای داشت و بچه اش که این حرکت غلام و سایر بچه ها را دیده بود او هم ای بفهمی نفهمی صدای از زیر  بغل درمی اورد ومادرش هم تشویقش می کرد و شاهکار پسرش را به رخ زنان کوچه می کشید ومی گفت سعید مامان جان ماشا الله یه گوز بزن بارک الله و سعید هم دست زیر بغل می ذاشت و یه صدایی در می اورد و هرهر وکرکر زنها می پیچید توکوچه. در عصر تابستانی که دور در خونه گوهر خاله را جاروواب پاشی کرده بودند و خنکی هوا طعم کاهگل گرفته بود ومخلوط می شد با عطر گلهای محبوبه شب که از دیوار سرک کشیده بود به داخل کوچه و بالا سر زنان کوچه نشین، عطر افشانی  می کرد. گرما بود اما ان حرارت با قطره  اب تگری دلها جنس  دیکری داشت  جنسی از بلور.کاسه بلوری بستنی ننی ممد کاکا.یخ بلور والاسکاهای به رنگ زندگی سرخوشانه، سبز وسفید وقرمز... اکنون فقط حرارت تف داده هوا است ایستاده ام رو به دریایی که آبی در ان نیست. حسن دانایی  میهمان من باشید به ترانه ای از ان زمان، دوستت دارم شاهرخ

Hasan Danaei: این روایت:  تابستانهای داغ ان سالها *** دیر گاهیست ایستاده ام رو به دریائی که آبی در آن نیست و با این تشنگی ست که پیر می شوم . این روزها ابتدای  تیرماه  با گرمای بالای چهل درجه، تابستان داغی را هشدار می دهد! با این بی آبی که حتما بر میزان انرژی برق تولیدی نیروگاهها هم اثر منفی دارد  و بیم ان می رود که  انرژی برق هم همچون سال قبل جیره بندی! شود.  این حرارت که روی فرش خیابان وجاده هم اثر گذاشته ان جسم سفت و سخت ومقاوم در برابر عبور  هزاران اتومبیل که شبانه روز از رویش عبور می کنند  محکم و پابرجا است و خم به ابرو نمی اورد اکنون که پا روی آسفالت  می گذاری   ،انگار می خواهد از وجودش جدا شود و به کفشت بچسبد تا همراهت بیاید  به جایی خنک! برای فرار از گرمایی که انگار دارد  زمینی که انجا زندگی می کنی را داخل ماهیتابه گذارده وتف می دهد. . از هر نفسی  که فرو می دهی و از هرنفسی  که بر می اری،ممد حیات ومفرح ذات هم   حرارت وداغی و تف دادگی بدنبال دارد ودیگرهیچ.وناگزیز  حالی نمانده.و حالی نیست: پاکت ها می ایند.. نامه ای دران ها نیست نامه ها می آیند... کلمه ای در انها نیست کلمه ها می آیند... روح در انها نیست. اما نمی دونم چرا تصور می کنم قدیمها اینجور نبود. نه پنکه ای، نه کولر آبی بود. کولر گازی و سیستم خنک کننده های امروزی فن کوئل و... که اصلا وجود خارجی نداشت. فقط و فقط زیر زمین خونه بود و بادبزن حصیری که انهم در دستان بزرگترهای خانواده می چرخید. ما بچه ها تو اون گرما با زیر پوش و تنکه و پیژامه مامان دوخت تو کوچه وول می خوردیم. همینکه اقاجان بعد از تریت ابگوشت وخوردن گوشت کوبیده وبغلش هم ماست سیر، می زد به رگ و بعدش، بقول فرنگی ها نوبت دسر می رسید ونصف  خربزه بابا خرمن و یا خاقانی را می بلعید و شکمش مثل زنان پا به ماه میشد و هنوز کاملا دراز نکشیده بود که خروپف اش با موسیقی تک نوازان رادیو هارمونی برقرار می کرد. و سبک خاصی از موسیقی خلق می شد که هم گوشخراش بود وهم اطمینان بخش که پدر هست، حیات دارد و می شود به او تکیه داد. یواش یواش و با نوک پا خودمان را می رساندیم به درحیاط و می پریدیم داخل کوچه. وجمع میشدیم زیر سایه درخت عناب و پا داخل جوی اب که خنکای ان به جان می نشست از هردری حرف می زدیم. حرف وحرف و حرف:  کمال با دهانی که همیشه خدا  از گوشه لبش  اب می چکید و حین ادای کلمات بهمراه هر کلمه ای اب از دهانش پرت می شد به سمت شنونده با قاطعیت می گفت من در زورنامه، حرف ر را دقیق نمی توانست ادا کند ر را ز تلفظ می کرد و همیشه بچه ها به حرف زدن او می خندیدن. من در زورنامه خواندم، محمد علی کلی دو متر جامی گیرد و متر را با تشدید روی کلمات ادا می کرد. و سایر بچه ها حیرت می کردند از اندام محمد علی کلی و حسین می گفت پس خبر ندارید  هوک چپ خیلی قوی داره وجوفریزر قدر قدرت را شکست داده و بعدش از هوک چپ تعریف می کرد و نوبت می رسید به بچه ها که همگی دیوار دای خونه عصاریان را برای اینکه ثابت کنن اونها هم مشت دست چپشون قویه به دیوار مشت می کوبیدن و اکبر که مشت به دیوار کوبیده بود و مشتش از شدت ضرب درد گرفته بود  گفت اهه... این چقدر زور داره و حسین جواب می داد پس چی الان این سقر ( گاو نر)  شما را یک مشت بزنه جا بجا حیوان تلف میشه  واکبر در واکنش همراه سایر بچه ها داد می زد وا ویلا و همینطورصحبت ادامه پیدا می کرد. بعد غلام که چند تا جوک سید کریم را از بر کرده بود جوکهای او را با اب و تاب تعریف می کرد وبرای اینکه از علیرضا که برای خودش جوکری بود کم نیاره در اخر دست میذاشت زیر بغلش و صدای خنده دار شبیه صدای کربلایی رضا که هر وقت می رفت موال به گوش همسایه ها می رسید، در می آورد و بچه ها غش غش می خندیدن و بعضی، حرکات او را تقلید می کردند ولی هیج کس نمی توانست مثل او از زیر بغلش صدا در بیاره. یبار هم پشت سر «قزبس»  صدا از زیر بغلش در اورده بود که قزبس با گریه رفته بود خونه شون و مادرش را اورده بود و زهرا باجی تو کوچه به فارسی وترکی که صدای غلام را می کشید می گفت غ.. ل.. ا.. م این چیه... نه ایش می کنی... اوسترسن!! انوقت به گردن دخترم  تاشلیسن ، حیا کن. برو به کربلایی بخند والا... ویبار هم داشت پشت سرم که ناغافل اومده بود، می زد.. که اقاجان دیده بود و گوش چپ غلام را به نشانه اموختن ادب، کشید. انقدر که غلام ناچار شد برای اینکه کمتر احساس کشیدگی گوش ودرد بکند پای چپش را بالا ببره  وناکهان  کش پیژامه اش، در رفت وبیژامه  از پاش افتاده  و بچه ها شروع کردند به خندیدن و هو کردن. و غلام با یک دست زیر شلواری رامحکم چسبیده بود که دوباره لیز نخوره!  و گریه کنان  رفته بود پیش خانم سلطان مادر بزرگش که پیش اونها زندگی می کرد و خانم سلطان با همان چوب دستی که داشته رو پشمهای لحاف می زده تا پشم هااز حالت چسبندگی خارج بشند و افتاب بگیرند، امد داخل کوچه.

ما میگم سینگر خوره فارسی آخوندک @chapeshloo_1 ۱۴۰۵/۴/۶

ماشاالله خاندایی عزیز خدا قبول کنه 🙏🌹 @chapeshloo_1 ۱۴۰۵/۴/۴
ماشاالله خاندایی عزیز خدا قبول کنه 🙏🌹 @chapeshloo_1 ۱۴۰۵/۴/۴

#درگز سید عرب ۱۴۰۱ 🏴🏴🏴 https://t.me/chapeshloo_1

نوحه حضرت ابوالفضل (ع) دستخط زنده یاد حاج کردو خان کدخدا رحمانیان روحش شاد و یادش گرامی 👇 @chapeshloo_1
نوحه حضرت ابوالفضل (ع) دستخط  زنده یاد حاج کردو خان کدخدا رحمانیان روحش شاد و یادش گرامی 👇 @chapeshloo_1

❤زادگاه من چاپشلو❤ - Статистика и аналитика Telegram-канала @chapeshloo_1