𝑬𝑽𝑶𝑳𝑼𝑻𝑰𝑶𝑵🧠🫀
Открыть в Telegram
🫀🧠 @deplay_list https://telegram.me/BChatBot?start=sc-775689-CyTGcrh
БольшеИран295 471Категория не указана
605
Подписчики
Нет данных24 часа
+47 дней
+930 дней
Архив постов
605
ای که گفتی
عشق را از یاد بردن سخت نیست ...
عشق را شاید
ولی هرگز مرا نشناختی ...!
فاضل نظری
605
و راجب این متن..
فکر میکنم هممون این مدت دردی که امیرِ حنانه کشید رو کشیدیم و اون درد قلب ماها رو هم لمس کرده،امیدوارم هیچوقت همچین اتفاقی تکرار نشه دیگه
امیدوارم واقعا اونطوری که هربار یاد داستانشون میوفتم و از ته دل به خدا التماس میکنم حنانه رو برگردونه به امیر،بشه.
امیدوارم اینجا هم باز کوه به کوه نرسه اما عاشق به معشوقش برسه💔
605
ازم گرفتنش
درست زمانی که داشتم به آرامش،خوشحالی،عشق و خیلی از چیزای مثبت دیگه میرسیدم
ازم گرفتنش
همون روزی که بهم قول دادیم هر چیم بشه پای هم بمونیم و هیچوقت هیچوقت هیچوقت همو تنها نزاریم
همون روز ازم گرفتنش
روزی که گفتیم ما هم مثل بقیه
ما چیمون از بقیه کمتره؟
ما هم جونمونو میزاریم وسط میزنیم بیرون
هر چه بادا باد
با هم میریم یا با هم برنمیگردیم یا با هم برمیگردیم
ولی من برگشتم و اون نه
ازم گرفتنش
وای هنوزم فکرش منو داغون میکنه
موقعی که بعد کلی کار داشتیم فرار میکردیم
دست تو دست هم
صدای تیر شنیدم و دیدم دیگه هیچ دستی همراهیم نمیکنه و وقتی برگشتم
دیدم اون
کل هست و نیست من روی زمینه
برگشتم پیشش خفه بودم
مات و مبهوت بهش نگاه میکردم و دستام میلرزید و تکونش میدادم
صدامم در نمیومد حتی که اسمشو فریاد بزنم
د لعنتی بلند شو
لحظه ای که باید داد میزدم بی شرفا اونو زدید منم بزنید
ولی
ولی صدام در نمیومد
خفه شده بودم
بعد از این همه مدت هنوزم خفم
هنوزم صدام در نمیاد
چون تو بهت اتفاقیم که هیچوقت فکرشو نمیکردم
بهت اینکه
اونو ازم گرفتنش:)
605
ازم گرفتنش
درست زمانی که داشتم به آرامش،خوشحالی،عشق و خیلی از چیزای مثبت دیگه میرسیدم
ازم گرفتنش
همون روزی که بهم قول دادیم هر چیم بشه پای هم بمونیم و هیچوقت هیچوقت هیچوقت همو تنها نزاریم
همون روز ازم گرفتنش
روزی که گفتیم ما هم مثل بقیه
ما چیمون از بقیه کمتره؟
ما هم جونمونو میزاریم وسط میزنیم بیرون
هر چه بادا باد
با هم میریم یا با هم برنمیگردیم یا با هم برمیگردیم
ولی من برگشتم و اون نه
ازم گرفتنش
وای هنوزم فکرش منو داغون میکنه
موقعی که بعد کلی کار داشتیم فرار میکردیم
دست تو دست هم
صدای تیر شنیدم و دیدم دیگه هیچ دستی همراهیم نمیکنه و وقتی برگشتم
دیدم اون
کل هست و نیست من روی زمینه
برگشتم پیشش خفه بودم
مات و مبهوت بهش نگاه میکردم و دستام میلرزید و تکونش میدادم
صدامم در نمیومد حتی که اسمشو فریاد بزنم
د لعنتی بلند شو
لحظه ای که باید داد میزدم بی شرفا اونو زدید منم بزنید
ولی
ولی صدام در نمیومد
خفه شده بودم
بعد از این همه مدت هنوزم خفم
هنوزم صدام در نمیاد
چون تو بهت اتفاقیم که هیچوقت فکرشو نمیکردم
بهت اینکه
اونو ازم گرفتنش:)
