ru
Feedback
Evening light☕️

Evening light☕️

Открыть в Telegram

آن وقت‌هایی که خیال می‌بافم...

Больше
798
Подписчики
-124 часа
-37 дней
-930 день
Архив постов
4_5852513426135326311.mp33.72 MB

photo content

یک بزرگواری بعد از متنی که راجع به خانم شمس نوشتم آمد بهم گفت چقدر جدیدا دری وری می‌نویسی. گفتم دری وری یعنی چی؟ گفت یعنی نوشته‌هات ارزش ادبی ندارند، حالا اینش به درک به روانشناسی هم نمی‌شود ربطش داد. گفتم از من چه انتظاری داری؟ گفت بالاخره تو یک فرهیخته‌ای( که همیشه جوابم به این حرف این است که من گه بخورم فرهیخته باشم اصلا وای به حال مملکتی که من فرهیخته‌اش باشم) ادامه داد که نباید از نظر خودت نوشته‌ات ادبیات را، یا روانشناسی را یا فلسفه را منعکس کند و آدم‌ها را به فکر بیندازد؟ و گفت راستش من از تو ناامید شدم تو سطحی تر از آنی هستی که نشان می‌دهی و از کانالت بیرون آمدم. خب از یک جهت خوشحالم که تکلیفش با خودش مشخص است و چیزی را که نمی‌خواهد نمی‌خواند و از این هم که بازخورد می‌دهد و می‌دهید سپاسگزارم. اما این پاسخ را می‌نويسم برای هر کسی که فکر می‌کند من فرهیخته‌ام و متن‌هایم فرهیخته نیستند. راستش را بخواهید من هیچ گهی نیستم غیر از یک آدم معمولی با ماجراهای خیلی معمولی که از قضا بلد است آنچه را می‌بیند به کلمه تبدیل کند و شاگرد روانشناسی هم هست و نه بیشتر. آدمی هستم با ظرفیتی که گاهی زیاد است گاهی کم. زودرنجم معمولا و حساس. مسئولیت‌های زیادی دارم متاسفانه که باعث افتخارم نیست و صرفا سبب پارگی‌ام شده. این آدم معمولی همسر است، مادر است، معلم است، درمانگر است و همیشه دانشجوست. هیچ کدام این‌ها راهی به ادعای فرهیختگی باز نمی‌کند حتا برایم وقت نمی‌گذارند که کتاب‌هایی را که دوست دارم بخوانم یا فیلم هایی که دلم می‌خواهد با طمانینه ببینم. یا سفر بروم یا با آدم ها معاشرت کنم. آدمی که در کنجی خودش را گیر انداخته هیچ وقت نمی‌تواند ادعای فرهیختگی کند و من راستش در کنجی خودم را گیر انداخته‌ام که اسمش زندگی است و همین را همین جوری که پاره کننده است، پر از بالا و پایین است، معمولی است دوستش دارم. اگر یک جایی هم دو خط روانشناسی خوانده‌ام، یا چهار خط ادبیات یا گریزی به آن دهان پرکن‌های دیگر زده‌ام تهش یک چیزی را فهمیده‌ام که همه‌اش باید در خدمت همین زندگی معمولی باشد. غیر از این باشد از نظر من سطحی دوزاری آروغ من بلدم شما نمی‌دانید، زدن است. اصلا مگر غیر از این است که هر علم و شبه علمی تبینی نو از همین زندگی معمولی و گاهی سطحی می‌دهد؟ چرا باید زندگی را سر ببریم در کلماتمان؟ که چه بشود؟ که بگویند ما چه کسی هستیم؟ آدمی متفاوت که خیلی سرش می‌شود و مفاهیم زیادی را بلد است اما از سر تا ته نوشته‌ام یک دیکشنری باید دم دست خواننده‌ام باشد که بفهمد چه می‌گویم؟ بعد که کد گشایی کرد بگوید خدایی ما چه نفهمیم و او چقدر فهمیده و باسواد است؟ من باسواد نیستم، به هیچ کدام از این علوم جینگول دهان پر کن و نویسنده‌های خوبی که شما ارجاع می‌دهید مسلط نیستم. من منم، و آنچه شاگردی‌اش را می‌کنم در خدمت همین زندگی معمولی است که برای خودم معنا دارد. اینجا می‌نویسم که اگر یک روز فراموشی گرفتم بفهمم چه روزگاری را گذراندم. چه روزگار ساده‌ای را. شما مهربانی می‌کنيد که می‌خوانید. ته حرف‌هایم فقط به تمام آن‌هایی که کلمه‌ها و روایت‌ها را دوست دارند می‌گویم هر چیزی هم یاد می‌گیرید باید در خدمت همین زندگی معمولی و تجربه‌های انسانی باشد وگرنه خیلی بعدتر می‌فهمید که در همین زندگی معمولی هم باخت داده‌اید که غیر معمولی باشید. همین که خودتان باشید، خودِ معمولی بی‌ادعایتان که گشوده است به روی تجربه و ضعف‌هایش به اندازه کافی متفاوت و منحصربه فرد هستید. لازم نیست برچسب‌ها، اسم‌ها، مفاهیم را یک جوری بریزید لای دست و پای کلماتتان که رد زندگی را گم کنید. هر جا هم فکر کردید گم شدید همین زندگی را دنبال کنید حتما به معنایی می‌رساندتان چه در مشاهده ی خودتان چه در مشاهده‌ی انسان‌وار دیگری‌ها. خلاصه‌ که من فرهیخته نیستم و از شما عذرخواهم بابتش. و سپاسگزار مهر و نگاهتان در خواندن و شنیدنم. ارادتمند صوفی

118700067.mp34.76 MB

photo content

photo content

I know places .mp35.29 MB

روی دستم چند خط دری وری را نشان می‌دهد که " ایناهاش این آن خدابیامرز است، این هم آنی که رفته و این هم که محو است هنوز سراغت نیامده" بعد در می‌آید که" فال‌های من ردخور ندارد. همانی می‌شود که می‌گویم، مثلا تا سه وعده‌ی دیگر بچه‌ی چهارمت را به دنیا می‌آوری" و باز صدای خنده‌ام بلندتر می‌شود. اخم‌هاش را می‌کشد توی هم و می‌گوید: "بچه نعمت خداست من را ببین یکه و یالغوز" به آن دوتایی فکر می‌کنم که به جهان تحویل داده‌ام و هر بار که مصیبتی بر سرمان می‌آید عذاب وجدان یقه‌ام می‌کند و آن سومی که کجاست بین خطوط دستم که اصلا به حسابش هم نیاورده‌اند و حالا چهارمی. دستم را می‌کشم و می‌گویم: " فال من را ول کن چرا خودت یکه و یالغوزی به قول خودت؟" و سیگار سوم را می‌گیرانم. جواب می‌دهد: " به خاطر کامی" بعد سر می‌چرخاند و با دقت سالن را نگاه می‌کند. صدایش را یواش می‌کند: " همین جا کار می‌کند اما بچه نمی‌خواهد، می‌گوید نمی‌خواهم کسی را بیشتر از تو دوست داشته باشم" و دوباره می‌خندد. و دوباره اطراف را می‌پاید. کنجکاو می‌پرسم: "کدامشان است؟" جواب می‌دهد: " ببیند با کسی حرف می‌زنم نمی‌آید. دوستتان هم که نیامد" وقتش است که اعتراف کنم می‌گویم: " الکی گفتم که دست از سرم بردارید" باز می خندد و می‌گوید از چشم‌هات معلوم بود، یک کام دیگر می‌گیرم و می پرسم: "دیگر چه چیزی از چشم‌هام پیداست؟" یک قلپ از چایش می‌خورد و جواب می‌دهد: " یک دوستت دارم توی گلویت مانده" جا می‌خورم از حرفش. باز درد می‌زند به دیواره‌های گلوم که من هنوز اینجام. زن ادامه می‌دهد: " دوستت دارم را باید بگویی اگر قورتش بدهی..." مکث می‌کند چشم‌‌های میشی‌اش را ریز می‌کند و انگشت دراز اشاره‌اش را می‌گذارد روی گلویی که دیگر پوستش آویزان شده"...نگویی مثل تیغ ماهی می‌شود تا حالا تیغ ماهی قورت داده‌ای؟ تا آن ته مه‌ها را می‌خراشد و هر بار آب دهانت را قورت بدهی آن‌قدر جایش تیر می‌کشد که پشیمان می‌شوی" دیگر نمی‌خندم. بغضم می‌ترکد، اشک‌هام سرازیر می‌شوند. دلم می‌خواهد بغلش کنم، یا شلوارم را دربیاورم و بدهم به دستش و کون برهنه بروم خانه. از جا بلند می‌شوم و دستم را به سمتش دراز می‌کنم و می‌گویم: " ممنونم خانم شمس، به کامی سلام برسانید" مهربان نگاهم می‌کند و بند و بساطم را از روی میز جمع می کنم و می‌روم سمت صندوق. می.گویم خانم شمس هم امشب با من هستند. دختر که مشغول کارت کشیدن است می‌پرسم: " کامی کدام است؟ " دختر جواب می‌دهد: " دو سال است از اینجا رفته، ولش که نمی‌کرد اخراجش کردند" و با سر زن را نشانم داد. برگشتنه طناب مارپیچ بغضم رسیده بود به شکمم. و فکر می‌کردم باید امشب خیلی گریه کنم، حالا برای خانم شمس و کامی هم و تمام دوستت دارم‌هایی که به هم نگفته‌اند.

دستم را می‌گذارم روی گلویم، سنگین است، درد می‌کند و انگار یک جعبه ساعت گنده قورت داده‌ام از صبح مانده همان جا تا خفه‌ام کند. نمی‌خواهم بزنم زیر گریه. راه می‌افتم می‌روم یک کافه‌ی غریبه با آدم‌های غریبه و صندلی‌هایی که دوستشان ندارم. و فضایی که بیشتر دوست ندارم. می‌نشینم یک کنج دم پنجره که بوی قلیان خفه‌ام نکند. چند زن و مرد آن طرف تر دور یک میز چهارنفره نشسته‌اند و سرشان توی حلق هم است، هر از چند گاهی یکی‌شان چیزی می‌گوید و آن سه تای دیگر از خنده به عقب پرتاب می‌شوند. روی مخم می‌روند خنده‌هایشان واقعی نیست انگار برای هم ادای شاد بودن دربیاورند ولی با این همه از ذهنم می‌گذرد که کافه ی شلوغ خوبی است برای این وقت شب. حواسم را می‌دهم به پیاده رو و آدم‌هایی که رد می‌شوند اولین سیگار را که می‌گیرانم صدای زنی به کافه برم‌میگرداند که می‌گوید: " خانم قشنگ یک چیزی بگویم ناراحت نمی‌شوی؟" بیشتر از شصت سال به نظر می‌رسد اما ابروهای سیاهش را جوری برداشته که پیوندشان سر جاش بماند و تناسبی با موهای فر طلایی‌اش ندارد. جواب می‌دهم: "بفرمایید" می‌گوید: " من شلوارتان را دوست دارم از کجا خریدید؟" یک لحظه به خودم می‌آیم که اصلا نفهمیده‌ام چه پوشیده‌ام و زده‌ام بیرون. شلوارم را نگاه می‌کنم، شلوار لی کوتاه کهنه‌ای است که روی یکی از ران‌هایش قاصدکی گلدوزی شده. می‌گویم: " یادم نمی آید از کجا خریده‌ام" دست می‌گذارد روی گلوبند گنده‌اش که چیزی شبیه گوش ماهی طلاست و باز ادامه می‌دهد: " به من می فروشیدش؟" اطراف را نگاه می‌کنم و از ذهنم می‌گذرد که دوربین مخفی‌ای چیزی است. می‌گويم:"شوخی می‌کنید؟" صندلی مقابلم را می‌کشد عقب و می‌نشيند موقعی که پا روی پا می‌اندازد توجهم به شلوار حریر گورخری‌اش جلب می‌شود و بیشتر فکر می‌کنم دوربین مخفی است. بعد که جایش را روی صندلی پیدا می‌کند دولا می‌شود به سمتم می‌گوید: " کامی قاصدک دوست دارد و من تا حالا شلوار قاصدک‌دار نپوشیده‌ام." پشت بندش می‌اندازد که" سایزت چند است؟" و یکهو می‌خندد و دستش را می‌گیرد جلوی دندان‌های به هم‌ریخته‌اش "حالا شاید اصلا سایزم نشد؟" دلم می‌خواست به جای هر جوابی بگذارم از آنجا بروم. فکر می‌کردم یک شلوار فروش خسته‌ام که موقع بستن مغازه کسی به التماس خودش را انداخته داخل و هی شلوارها را باز می‌کند و من باید تاکنمشان. گفتم: " ۳۴ یا ۳۶". دست انداخت دور کمر کش شلوار خودش و گفت اگر ۳۶ باشد شاید بخورد اما ۳۴ نمی‌شود و آنچه من می دیدم در تن آن زن کمری با سایز پنجاه و خورده‌ای بود و شکمی که آویزان زیر حریر گورخری‌اش تاب می‌خورد. یکهو کلافه می‌شوم: " ببخشید منتظر دوستی هستم" یعنی برو زن بگذار تنها این بغض را که از صبح توی حلقم مانده با دود سیگار و زهر قهوه قورت بدهم. ولی جواب می‌دهد: " هنوز که نیامده دوستت" بعد سرش را برمی‌گرداند و دست می‌برد بالا که " پسر قلیانم را بیاور اینجا" . پسر جوان می‌آید سر میز و رو به من می‌گوید: "عذرخواهی می‌کنم خانم الان حلش می‌کنم." و ادامه‌ی حرفش را به زن می‌گويد: " خانم شمس میز شما آنجاست بریم سر میز خودتان برایتان چای و باقلوا هم بیاورم" زن اما صورتش را در هم می‌کند که‌: " خودم نمی‌دانم میزم کجاست پسر؟ این دوستم است. من را می‌شناسد" بعد رو به من می‌کند که" مگه نه؟ " و چشمکی می‌زند. دلم می‌گیرد برای تنهایی‌اش و می‌گویم که "بله می‌شناسمش. خانم شمس خودمان است" به آنی صورت زن به لبخندی گل و گشاد باز می‌شود و دیگر جلوی دندان‌هاش را هم نمی‌گیرد و رو به پسر می‌گوید: "دیدی؟ چایم را هم بیاور اینجا برای دوستم هم بیاور. زود هم برو حرف خصوصی داریم" خسته‌ام و بغضم درد دارد و مثل طناب توی گلویم می‌پیچد و باز می‌شود. سیگار دوم را روشن می‌کنم و رویم را می‌کنم‌ به پیاده رو. زن می‌گوید: " اگر آن طرف را نگاه می‌کنی که بروم نمی‌روم. این‌ها هم اگر بفهمند دوستم نیستی فردا نمی‌گذارند بیایم" و یک کام از قلیان می‌گیرد. می‌گوید: " هر چه خوردی من حساب می‌کنم اما شلوارت را دوست دارم تا دوستت نیامده یک کمی حرف بزن" به دوستم فکر می‌کنم که از صبح نیامده، قرار نیست بیاید و اصلا ديگر نمی‌خواهم که بیاید. می‌گویم: "حالم خوب نیست حوصله‌ی حرف ندارم تو بگو" یکهو صندلی را با کون می‌کشد نزدیک من و دست آزادم را می‌گیرد و می‌گوید یک فال برایت می‌گیرم حالت خوب می‌شود. دست‌هاش زمخت و تیره و زبرند. با اینکه هر تماس غریبه‌ای خارج از ظرفیتم است دستم را می‌سپارم به دستش. می‌گوید: "چرا شوعر نکردی؟" می‌پرسم: " کف دستم می‌گوید شوعر نکرده‌ام؟" جواب می‌دهد که حلقه نداری. می‌گویم پس کف دستم را ببین‌. یک عه بلند می‌گويد و ادامه می‌دهد: "سه تا بخت داری یکیش خیلی وقت پیش مرده، یکیش طلاقت داده و سومی هنوز سراغت نیامده، یعنی شک دارد" بلند بلند می‌زنم زیر خنده و می‌گویم: " فکر کنم کف دستم خراب است، رفرشش کن"

4_5792039178506082343.mp33.45 MB

photo content

4_5859418999107884415.mp34.65 MB

photo content

2_497223265731759306.mp39.52 MB

photo content

Cause You Trouble.mp33.10 MB

photo content

متن نصفه است، شاید یک وقتی کاملش کردم...حالا می‌خواهم بروم اسبم را ببندم به خواب.

Falling _تشنه لب خود دریاست.mp31.58 MB