خورشیـــــــد ༻صباترک
📈 Аналитический обзор Telegram-канала خورشیـــــــد ༻صباترک
Канал خورشیـــــــد ༻صباترک языкового сегмента Фарси является активным участником. Сейчас сообщество объединяет 89 353 подписчиков, занимая 478 место в категории Религия и духовность и 3 394 место в регионе Иран.
📊 Показатели аудитории и динамика
С момента создания невідомо проект демонстрирует стремительный рост, собрав аудиторию из 89 353 подписчиков.
Согласно последним данным от 05 июня, 2026, канал показывает стабильную активность. За последние 30 дней изменение числа участников составило -1 514, а за последние 24 часа — -108, при этом общий охват остаётся высоким.
- Статус верификации: Не верифицирован
- Уровень вовлечённости (ER): Средний показатель вовлечённости аудитории составляет 14.18%. В первые 24 часа после публикации контент обычно набирает 15.94% реакций от общего числа подписчиков.
- Охват публикаций: В среднем каждый пост получает 12 678 просмотров. В течение первых суток публикация набирает 14 245 просмотров.
- Реакции и взаимодействия: Аудитория активно поддерживает контент: среднее количество реакций на один пост — 0.
- Тематические интересы: Контент сосредоточен на ключевых темах, таких как صدا, دخترک, نگاهش, تنم, دستم.
📝 Описание и контентная политика
Автор описывает ресурс как площадку для выражения субъективного мнения:
“نویسنده: صباترک”
Благодаря высокой частоте обновлений (последние данные получены 06 июня, 2026) канал поддерживает актуальность и высокий уровень охвата публикаций. Аналитика показывает, что аудитория активно взаимодействует с контентом, что делает его важной точкой влияния в категории Религия и духовность.
Загрузка данных...
| Дата | Привлечение подписчиков | Упоминания | Каналы | |
| 06 июня | +2 | |||
| 05 июня | 0 | |||
| 04 июня | 0 | |||
| 03 июня | 0 | |||
| 02 июня | +3 | |||
| 01 июня | 0 |
| 2 | _ سرشو بذار توی دهنش مک بزنه.
با استرس بچه را تندتر در اغوشش تکان داد و سر شیشه شیر را به دهانش فشار داد.
_نمیگیره حاج خانوم. لباش کبود شدن چیکار کنم.
نوچی کرد و روی صورت بچه ایه ای خواند و فوت کرد.
دستش را روی سینههایم کشید.
_ یکم سینتو بذار توی دهنش...
این بچه سینه میخواد. نه سر پلاستیکی.
لب گزید:
_حاج خانوم نگید سر، یکی میشنوه فک میکنه سر چیزی رو میگیم.
حاج خانوم بیخبر از همه جا پشت چشم نازک کرد.
_ سر اونجای شوهرتو؟ اون که مال خودته دخترم.
از خجالت تمام تنم داغ کرد.
او شوهرم نبود!
من فقط پرستار بچهاش بودم!
سینهام کوچک بود!
نوک سینه ام را با لرزش دست در دهان بچه گذاشتم.
اصلا ان را نمیگرفت.
لبخند خجولی زدم.
_ نگید اینو.
_دروغ میگم؟ حاج اقای مرحوم همیشه عادت داشت شب ها اون رو بذاره روی کمرم. تا سرش داغی کمرم رو حس نمیکرد آروم نمیگرفت.
دهانم از تعجب باز ماند.
چقدر بی پروا حرف میزد.
بچه بلاخره مکی به نوک سینه ام زد که از جا پریدم.
_آه. چه حس عجیبی داره.
_ مگه تا حالا با سیاوش نخوابیدی؟ چرا اینقدر تو خامی دختر؟
میگفتم نه؟
کسی که همیشه چشمم دنبالش بود مرا صیغه کرد تا مراقب بچه اش باشم.
حاج خانوم عصبی شد.
جلو امد و بازویم را گرفت.
_ نکنه هنوز باکره ای؟ دختر شوهرت از دستت میره... تو کوچیکی و صیغه شدی. مردم فکر بد میکنن.
بغض کردم و خواستم چیزی بگم که...
_ نترس خاتون. زنی که جرات کنه و سر سینشو بکنه توی دهن پسرم محکوم به خوردن سر خودم میشه.
با شنیدن صدایش خشک شدم.
با پرستیژ خاصش داخل شد.
بچه را گرفت و به دست خاتون داد.
بعد هم نگاهم کرد.
_ جلسه دارم، بلدی بخوری زود ارضا شم؟
_ نه بلد نیستم.
کمربندش را باز کرد و جلو امد.
_ فکر کن سینست، مک بزن نیلا. بعد یه ماه صیغه بودنم میخوام عقدت کنم!
اب دهانم را قورت دادم.
عقد؟ عقدم میکرد واقعا؟
ارام مقابلش خم شدم و...
https://t.me/+ygX4QvFjzBhmODBk
https://t.me/+ygX4QvFjzBhmODBk
https://t.me/+ygX4QvFjzBhmODBk
https://t.me/+ygX4QvFjzBhmODBk
https://t.me/+ygX4QvFjzBhmODBk | 1 342 |
| 3 | _ برای بچهی نامشروع ثبتنام مهدکودک نداریم خانم محترم
ماهی مقنعهاش رو جلوتر کشید
ملتمس گفت
_میشه داد نزنید؟ بچم میشنوه
مدیرِ مهد با تاسف سر تکون داد
_اگر خجالت میکشیدید بچهی حاصل زِنا رو دنیا نمیآوردید!
ماهی مات سمتِ پسرکش برگشت تا مطمئن بشه چیزی نشنیده
بغض اجازه نداد حرفی بزنه
با غم دستِ کوچیکِ کیان رو گرفت و سمت در خروجی گرفت
کیان با شادی به نقاشی رو دیوار خیره بود
_مامانی نَلیم ازینجا (نریم از اینجا)
خم شد و کیانِ چهارساله رو بغل گرفت
صداش گرفته بود
_باید با هم بریم یه جایی مامان جون بعدش میام ثبت نامت میکنم خب؟
پسرکش مثل همیشه زود قانع شد
بیکسیشون باعث شده بود بچهی چهارساله منطقی و قانع بزرگ بشه
سوار تاکسی شد و دو دل زمزمه کرد
_میخوام برم هولدینگ شاهی
کیان دست های کوچولوشو به پنجره تاکسی چسبوند
_با اتوبوس بلیم مامانی ، پولامون تموم نشه کیان بتونه بِله مهدکودک
با غم روی موهای پسرکش رو بوسید و خندید
_مامان هرروز میره سرکار تا هیچ وقت پولاش تموم نشه باشه؟
چشمش که به ساختمونهای هولدینگِ شاهی افتاد پشیمون شد
صدای مردونهاش بعد از چهارسال تو گوشش تکرار شد
" این صیغه یکسالهست ماهی
هرگز به چشم ازدواج بهش نگاه نکن
یک مذاکره کاری در نظر بگیرش که سالِ دیگه همین موقع تموم میشه و ما با هم غریبه میشیم
برای خودت رویاپردازی نکن لطفا "
برخلاف انتظارش نگهبان مانع ورودشون نشد
احتمالا فکر کرد خانوادهی یکی از کارمنداست
صداهای گذشته رهاش نمیکردن
" هیش
نمیخوام اذیتت کنم
اینقدر خودتو سفت نکن
هرجا دیدم نمیتونی تحمل کنی میرم عقب خب؟
حالا بدنتو شل کن عزیزم
نفس عمیق بکشی سریع تموم میشه"
سه آسانسور توی راهرو بود
روی زانوهاش خم شد و با محبت زمزمه کرد
_ کیان؟ میخوایم بریم پیشِ یه آقایی که خیلی مهربونه اما ممکنه الان باهام بداخلاق باشه
چون اون نمیدونه من یه پسر خوشگل دارم
پس اگر اخم کرد نباید ناراحت بشی باشه؟
کیان با مظلومیت سر تکون داد
صدا دوباره تکرار شد
" _ بخواب رو شکم عزیزم ، این آمپول پیشگیری رو باید به محض تموم شدنِ رابطه بزنی
خوابآلود جوابش رو داده بود
_ ولم کن طوفان
دیروز که با هم بودیم بعدش قرص خوردم
صبحم یکی میخورم
لگنم درد میکنه نمیتونم تکون بخورم"
از آسانسور خارج شد
ناخواسته پوزخند زد
اون یک ماه دو شیفت کار کرده بود تا بتونه شهریه مهدکودکِ کیان رو آماده کنه
سمتِ اتاق مدیریت اصلی رفت
منشی با دیدنش گفت
_ عزیزم برای کار خدماتی اومدید؟
برید طبقه پایین لطفا
مستأصل جواب داد
_میخواستم آقای خسروشاهی رو ببینم
ابروهای زن بالا پرید
_وقت قبلی داشتید؟
آروم زمزمه کرد
_بهشون بگید ماهی اومده!
به پسرکش نگاه کرد
صداها آزارش میدادن
مثلا صدای وکیلِ بیرحمِ
" آقای خسروشاهی دو ماهِ مونده از مهلت صیغه رو بخشیدن
خواهشا سعی نکنید باهاشون هیچگونه تماسی داشته باشید
بخاطر فوتِ پدرشون اصلا تو شرایط خوبی نیستن
این خونه به عنوان مهریه جدای از قرار قبلیتون به اسمتون زده شده "
و ماهی نگفت!
از بیبیچکِ مثبت شدهاش نگفت
از نطفهای که تو شکمش یادگاری نگه داشته بود
به قول نرجسخاتون اون یه دخترِ یتیم بود که یک سال شد زیرخوابِ ولیعهد خانواده شاهی!
حالا دیگه با فوتِ حاج شاهی ، طوفان ولیعهد نبود
پادشاه بود!
و پادشاه نیازی به دخترِ رعیت نداشت
_بفرمایید داخل
با پاهای لرزون سمتِ اتاق رفت
کیان ریز خندید
_من بزلگ شدم اینجا کار میکنم
تلخ لبخند زد
کاش میتونست بگه اینجا برای باباته پسرم!
تو اگر از زنِ عقدیش بودی کار نه باید اینجا ریاست میکردی
با دست های لرزون در رو باز کرد
تمام بدنش منقبض شده بود
سرش رو اونقدر پایین انداخته بود که جز کفش های مردونه مارکش چیزی نمیدید
کیان با خجالت گفت
_سلام
صدایی نشنید
گوشه مانتوی مادرشو مشت کرد آروم گفت
_آقاعه بیادبه جوابمو نمیده
مگه نگفتی مهلبونه؟
ماهی سرش رو بالا گرفت
هالهی اشک اجازه نمیداد واضح ببینش
دلتنگش بود اما حقی نداشت
اون کجا و طوفان خسروشاهی کجا!
آروم پچ زد
_وقتی.. داشتی بدونِ خداحافظی ولم میکردی به امونِ خدا ، به وکیلت گفتی بهم بگه اگر زمانی به پول احتیاج داشتم میتونم ازش بخوام
کیان ترسیده پاشو بغل کرد
_گلیه نکن
دلت درد میکنه؟
بوس کنم خوب شه؟
سر پسرکش رو به خودش چسبوند
از کیانش قدرت گرفت و به صورتِ طوفان خیره شد
۴سال پیش تهریش نداشت
حالا قیافش مردونه تر و پر جذبه تر بود
با اخمی کمرنگ و رنگ پریده اما محکم به کیان زل زده بود
دوست داشت ازش بپرسه این انتقام ارزششو داشت؟
پچ زد
_پول نمیخوام
مثل این چهار سال شده کلفتی کنم اما به اموالت چشم ندارم
بغضش منفجر شد
_فقط شناسنامه میخوام واسه بچهای که ازت یادگاری نگه داشتم
میشه؟
https://t.me/+wvfW0uLbPwY0ZTY0
https://t.me/+wvfW0uLbPwY0ZTY0
خلاصه واقعی رمان👇 | 457 |
| 4 | با خبر حاملگیم شیرینی به دست تند تند پله هارو بالا میرفتم...
به منشی رسیدم که با دیدنم از جاش بلند شد:
- آفاق خانم... صبر کنید خانم...
- پا دفتر شوهرم صبر چ..
پشت در ایستادم و خواستم دستگیره در و بکشم که صدای خنده ی زنونه ای از اتاق بلند شد:
- نکن قلقلکم میاد نامور!
لبخند کم کم از رو لبم پر کشید و دستم رو دستگیره خم نشد.
نگاهم به منشی نامور بود که غمگین خیره شد بهم و آروم زمزمه کرد:
- گفتم که من!
جعبه ی شیرینی رو تو دستم فشردم و نفسم بالا نمیاومد ولی لب زدم:
- تو برو...
- به خدا آخرا...
از لای دندونام خفه طور با حرص لب زدم:
- برو گفتم
و ناچار رفت و گوشم و چسبوندم به در اتاق نامور و صدای نامور که آروم بود رو شنیدم:
- بد قلقی نکن دیگه... چرا نه میاری؟
ـ قرار بود تا آخر امسال طلاقش بدی خب... مگه نگفتی دوستش نداری؟
چرا طلاقش نمیدی؟ برو صاف تو چشماش نگاه کن بگو من به تو حس ندارم برو دنبال زندگیت...
قلب آفاق تیر میکشید، دوستش نداشت و بچه اش را در شکمش گذاشته بود؟!
دوستش نداشت و در گوشش زمزمه های عاشقانه میکرد؟!
بغض کرد و با حرف بعدی نامور قطرات اشک روی صورتش ریختند:
- گناه داره، دوستش ندارم ولی مسعولیتش با منه... کم کم بهش حالی میکنم من تورو دوست دارم عزیزم میدونی که...
و سنگینی سینه ی آفاق طوری بود که دوست داشت هق هق گریه کند ولی یک قدم عقب رفت... هیچ وقت دوست داشتنی نبود!
نه در خاندواده نه در مدرسه و جامعه...
به فکرش تمام این دوست نداشتن ها را نامور دارد جبران میکند ولی... او هم دوستش نداشت....
نفسی گرفت و سمت میز منشی که با او نگاهش میکرد رفت و جعبه ی شیرینی را روی میز گذاشت و زمزمه کرد:
- هیچی از اومدن من نگو...
منشی از جایش بلند شد و سری به تأیید تکان داد: - به خدا اگه بهتون میگفتم از کار بیکار می شدم ببخشید...
آفاق هیچ نگفت، از شرکت خارج شد و تا از در شرکت بیرون رفت صدای گریه اش جوری بلند شد که مردم نگاهش میکردند ولی اون بی اهمیت بود...
با یک بچه در شکمش... هیچ کس را نداشت و قصدش رفتن بود...
هیچ وقت هیچ وقت دوست نداشت کسی زورکی دوستش داشته باشد.
https://t.me/+HssaFiLC5Fo2YTZk
https://t.me/+HssaFiLC5Fo2YTZk
https://t.me/+HssaFiLC5Fo2YTZk
(پنج سال بعد)
- مامانی... گشنمه گشنمه!
به پسر چهار ساله اش نگاه انداخت:
- دورت بگردم من، الان میارم غذا رو یکم صبر...
صدای دینگ دینگ زنگ خانه به گوشش که رسید نگاه بالا گرفت.
متعجب سمت آیفون رفت و تصویر کسی را ندید و گوشی را برداشت:
- بله؟
صدای آشنای عجیبی به گوشش رسید:
- خانم آفاق آشتیانی؟
- بفرمایید؟
- از بهزیستی خدمت میرسم برای درخواست دریافت کمک!
با این جمله آفاق گل در دلش شکفت و بدون این که شک کند زمزمه کرد:
- بفرمایید، طبقه دوم...
و در رو زد و تند تند خانه را جمع کرد، به قدری نیاز به کمک داشت که حواسش نبود ممکن است شخص دیگری پشت در باشد...
صدای زنگ خانه که بلند شد شالی سر انداخت و سمت در رفت.
در رو که باز کرد خشکش زد...
نامور بود، ناموری که پنج سال ندیده بودش...
نفسش رفت و نامور هم خیره به آن با خشم دندون بهم سابید:
- بالاخره پیدات کردم...
و همان موقع صدای پسر بچه ای که نامور از روحش هم خبر نداشت بلند شد:
- مامان... مامان گشنمه بیا غذا بده دیگه کیه؟!
https://t.me/+HssaFiLC5Fo2YTZk
https://t.me/+HssaFiLC5Fo2YTZk
https://t.me/+HssaFiLC5Fo2YTZk
https://t.me/+HssaFiLC5Fo2YTZk
#پارتواقعیرمان /کپـــی ممنــوع❌ | 909 |
| 5 | - حالا که ماندانا نمیتونه بچهدار بشه، تکلیف پاشا چیه آقا بزرگ؟!
سؤالی که زنعمو از آقابزرگ میپرسد خردههای شکستهی قلبم را دوباره میشکند، اما گوش هایم را تیز می کنم تا حرفهایشان را بشنوم.
بعد از تصادف، پاشا نه به بیمارستان آمده است و نه به خانه! حتی پیامی هم برایم نفرستاده است!
- تکلیف پاشا مشخصه! با ماندانا ازدواج میکنه!
زنعمو با بغض میگوید: گناه پاشا چیه؟! مگه اون تو این اتفاق مقصره؟! اگه با ماندانا ازدواج کنه، هیچوقت نمیتونه پدر بشه!
به زنعمو حق میدهم نگران آيندهی پسرش باشد، اما انتظار دارم آقابزرگ پشتم را خالی نکند! آقابزرگی که خودش اسم پاشا را روی من گذاشته بود!
- میگی چیکار کنم راضیه؟! خودم هم موندم، اما رسم خانوادگی ما اینه! اسم این دو تا جوون رو همه! مردم چی میگن؟!
زنعمو دماغش را بالا میکشد.
- من که نمیگم رسم رو زیر پا بذاریم آقابزرگ! فقط ازم نخواین که اجازه بدم پاشا هیچوقت پدر نشه!
با دستم به ملافه چنگ میزنم. زنعمو چه خوابی برایم دیده بود؟!
آقا بزرگ میپرسد: منظورت چیه؟!
و زنعمو که انگار خیلی وقت است فکر همه جا را کرده است، شروع به حرف زدن میکند. دیگر خبری از بغض و صدای گرفتهاش هم نیست!
- ماندانا و پاشا با هم ازدواج کنن... بعدا برای پاشا یه زن خوب پیدا کنیم تا براش بچه بیاره! اینجوری نه سیخ میسوزه، نه کباب! از طرفی آقابزرگ، باید یکی باشه که اسم و رسم شما رو نگه داره!
احساس میکنم نفسم بالا نمیآید.
زنعمو با آخرین جملهای که گفت دست روی بزرگترین نقطه ضعف آقابزرگ گذاشته است!
اینکه بخاطر یک تصادف نمیتوانستم مادر شوم یک درد بود، اما اینکه همسرم مقابل چشمانم با زن دیگری ازدواج کند هزار درد بود!
تنها یک فکر به سرم میرسد. قبول کردن پیشنهاد رئیسم، فرزام آسایش، همان روباه مکار که با من تصادف کرد و این بلا را بر سرم آورد.
گوشیام را برمیدارم و پیامش را میخوانم.
"بابت اتفاقی که افتاده واقعا متأسفم، اما بدون که من حاضرم برای جبران هر کاری کنم. اگه قبول کنی که با هم ازدواج کنیم، دنیا رو به پات میریزم."
برایش مینویسم "بیا خواستگاری"!
https://t.me/+7v7Gb_v1QxwzZTdk
https://t.me/+7v7Gb_v1QxwzZTdk
https://t.me/+7v7Gb_v1QxwzZTdk | 1 458 |
| 6 | 🥀خورشیـــــــد
#پارت471 | 2 871 |
| 7 | - چون کنکور قبول نشدی باز تو رو گذاشتن خونه خودشون شام رفتن بیرون؟
- من خودم نمیخواستم برم عمه جون ، درس داشتم ..
درس نداشت
پدرش طبق معمول اجازه نداده بود باهاشون بره .
دخترای خسرو فقط کیمیا و ترانه بودن نه کمند...
کمند از یه مادر دیگه بود ، از زن زوری که قدیما برای خسرو گرفته بودن...
برای همین نمیذاشت کمند بابا صداش کنه...
مثل دخترای دیگش هواشو نداشت...
حتی کلاس کنکور هم نفرستاده بودش...
مریم نگاهش کرد
- دیگه به من که دروغ نگو عمه جان ، پاشو بریم خونه ما تنها نشین اینجا ...میخوام شام رو بکشم ، هامون هم تازه از سرکار اومده...
با اسم هامون میون ناراحتی لبخندی به لبش نشست
کمند ۱۸ ساله از وقتی چشم باز کرده بود دلداده این پسر عمه بود ..
هامونی که با اون اخلاق خشک و جدیش با یک من عسل هم نمیشد خوردش
- خسته نیست؟ ناراحت نمیشه من بیام؟
- نه دختر چه ناراحتی ، هامون از این اخلاقا نداره ..
هیجان زده از ذوق گفت
- پس من اول لباسامو عوض کنم عمه؟
- باشه دخترم، من میرم سر غذام میترسم ته بگیره تو زود بیا ..
- چشم
داخل خونه برگشت
لباسای خودش همه کهنه بود
دوست داشت جلوی هامون مرتب باشه
اگر کیمیا می فهمید میکشتش ، ولی با این حال دل به دریا زد و پوشید .
چند دقیقه بعد پشت در نیمه باز خونه عمه مریمش بود
هنوز پا داخل خونه نگذاشته بود که صدای بحث کردن هامون و مریم رو شنید
- عوض اینکه بابت دزدی کردن دختره بزنی تو دهنش برداشتی واسه شام گفتی بیاد اینجا مادر من؟
- چرا تهمت میزنی مامان جان ، من شاید خودم حواسم نبوده تو کوچه خیابون این گردنبند از گردنم افتاده ...کمند چهگناهی داره؟
نفسش توی سینه دخترک بیچاره بند اومده بود،
باورش نمیشد که هامون داره متهمش میکنه به دزدی ...
دستهاش لرزید و هامون بود که باز غرید :
- اگه اون برنداشته پس از کدوم گوری پول آورده که روز پدر واسه خودشیرینی جلو دایی خسرو ساعت میگیره؟ اون داداشت که تف تو دست این دختره نمیندازه ، جز دزدی دیگه چه گوهی میتونه خورده باشه؟
مریم میخواست باز دفاع کنه اما قبل از اینکه حرفی بزنه این کمنده که جلو میاد و با صدای پر بغضش زمزمه میکنه :
- من دزدی نکردم
نگاه هامون و مریم سمتش کشیده میشه ، مریم شرمنده بود و هامون اما نیشخندی میزنه
- پس با پول تو جیبی که خسرو هر ماه به حسابت میزنه اون ساعت رو خریدی دختردایی؟
از طعنه ای که هامون نثارش کرد داشت قلبش تکه تکه میشد
این مرد میدونست خسرو حتی یک ریال هم بهش نمیده.
- کار کردم ...
با حرفش هامون زیر خنده میزنه
- کار کردی؟ کجا خانم مهندس؟ تو جز حمالی چی بلدی که بخ...
قبل از اینکه هامون ادامه بده سر بالا میگیره و خیره به چشمای مردی که اینچنین داشت تحقیرش میکرد میگه :
- میدونم ، من جز حمالی چیزی بلد نیستم هامون خان ، یک ماه توی یه شرکت خدماتی کار کردم ، میتونی از عمه بپرسی خبر داره .
حرف توی دهن هامون میماسه و کمنده که با هق خفه ای ادامه میده:
- با حقوق حمالیم روز پدر واسه بابام اون ساعتو گرفتم...دزدی نکردم
از همون ساعتی میگفت که خسرو جلوی چشم همه تو سطل اشغال انداخته بودش...
چون فیک بود و ارزون .
نگاه ناباور هامون میخکوب چشمای پر اشکش بود
میخواست حرفی بزنه که کمند مهلت نمیده و میگه
- من گرسنه نیستم عمه جون ، بابت دعوتت ممنون ، میرم خونه خودمون .
میگه و بدون اینکه لحظه ای دیگه صبر کنه از جلوی چشمای اون مرد غیب میشه...
کمند رفته بود و نگاه هامون به جای خالیش بود...
هنوز فکرش پیش اون چشمهای معصوم و پر از اشکی بود که دلشکسته نگاهش کرده بودن...
چشمهایی که امشب اخرین باری بود که میدیدشون.
چرا که دختر ناخواسته خسرو از فردا دیگه نبود...
اون لحظه ای که خسرو داشت با دوتا دختر دیگش توی شیک ترین رستوران شهر میگفت و میخندید کمند ساکشو جمع کرده بود
اون لحظه که هیچکس حتی یک لحظه ام بهش فکر نمیکرد رفته بود.
کمند رفته بود و تازه از فردا جای خالیش ، نبودنش توی عمارت به چشم می اومد...
به چشم پدری که بعد از ۱۸ سال یادش اومده بود یه دختر دیگه ام داشته ...
به چشم دوتا خواهری که همیشه اونو نادیده میگرفتن ..
و به چشم اون مرد نامرد ..
دیگه کمندی نبود که زیر دست خسرو بابت کار نکرده کتک بخوره و صدای گریه های شبونه اش به گوش هامون برسه.
دیگه نبود که هامون بهش بتوپه که گریه هاشو از دمپنجره اتاق اون ببره یه جا دیگه .
از فردا آدمای عمارت بودن و اتاق خالی دخترکی که همه آرزو میکردن پیدا بشه ...برگرده
https://t.me/+5eq_Vu5O6xQzNzg0
https://t.me/+5eq_Vu5O6xQzNzg0
https://t.me/+5eq_Vu5O6xQzNzg0
https://t.me/+5eq_Vu5O6xQzNzg0
https://t.me/+5eq_Vu5O6xQzNzg0
همتون دیر فهمیدین این دخترم وجود داره🥲 | 2 716 |
| 8 | - ماهین میگن شوهرت اومده دم مدرسه! مگه نگفتی باباته؟!
خیره صورتِ پر بُهتش می شوم و به آرامی می گویم
- خب اگر میگفتم شوهرمه، باور میکردی ؟!
شانه ای بالا می اندازد
- اره خب! خیلی جذاب و خوشگله! رسما یه شوگر ددیه!
کوله ام را جمع میکنم
- میگم ماهین ! باهاش سکس هم داشتی؟!
پوزخندی به لب هایم می نشانم
- اون منو عینِ بچه خودش میدونه، پریسا! چه سکسی؟!
من حتی میترسم بالاتنه لُختش و ببینم! خیلی گُندس!
به سمتِ درِ حیاط مدرسه می روم و منتظر میمانم ببینم هارون خانِ شایگان کجاست!
پریسا رو به رویم می ماند و لب می زند
- ازش حامله شو! خیلی سکسیه!
اومده بود در مدرسه! از اون ماشین مدل بالا سوار بود... نگاه همه دخترا بهش بود! همه میگفتن ماهین چه باباش پولداره!
چشم در حدقه می چرخانم و لب می زنم:
- اون شوهر من نیست! نه پیش هم میخوابیم نه منو میبوسه! من مثل دخترش میمونم! ما تن به اجبار دادیم ....
بعدم آقا خودش نمیخواد! من که نمیتونم برم بهش بگم بیا با من سکس کن!
با چشم و ابرو به من میفهماند که بدبخت شده ام!
به عقب بر می گردم و هیکلِ درشتش را پشتِ سرم می بینم!
با اخم میان پیشانی اش خیره من شده بود و من از ترس شانه های کوله ام را در دستانم می فشردم....
با صدای خشن و ترسناکش رو به من لب می زند
- سوار شو!
خیره نگاهِ ترسیده پریسا می شوم و به سمت ماشین حرکت میکنم
سوار می شوم و او به دنبال من ماشین را حرکت می دهد
- خوب بُلبُل زبونی میکردی!
با پرویی تمام به صورتش زُل می زنم
- چی گفتم مگه؟! دروغ بود مگه؟
نیشخندی میانِ لبانش شکل می گیرد
- سکس با من و دوست داری تجربه کنی؟! شبا بغلت کنم و ببوسمت؟!
تمامِ تنم گُر می گیرد!
-من... نه.. میخ...میخواستم به پریسا بگم که ....
نگذاشت حرفم را تمام کنم
- امروز زنِ من میشی! همون طوری که دلت میخواد! سکس میکنیم ، بغلت میکنم ، میبوسمت؛ ولی اولین معاشقمون تو ماشین وسطِ خیابونه!
چون نمیتونم تحمل کنم به خونه برسیم
من را روی پایش می نشاند و سر خم می کند و لب هایم را به کام میگیرد...
مثلِ فیل. و فنجان بودیم در کنار هم...
میانِ دستانش وا رفتم....
زیپِ شلوار مدرسه ام را باز میکند و...
- چه سفید هم هست توله سگ من!
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0 | 707 |
| 9 | - امشب میخوایم پارتی کنیم دانا، ببینم میتونی یه خوشگیله پسر تور کنی.
لب هایم را ماتیک سرخ کشیدم. همرنگ لباس شبی که خوب به سفیدی تنم نشسته بود.
- من فقط میام پارتی کنم، بزنم و برقصم. پسر بازی کنسله، جیگر دانا.
نزدیک آمد و با نگاهی دریده و براق گفت:
- اوف دانا، چی میشد این قیافه تو رو من داشتم؟ خاک تو سرت. لب و دهنت قشنگ تو چشم مرداست. با اون چشمای سگی ات، امشبو ادا درنیار. یه کله گنده اشو تور کن.
با ناز لب هایم را غنچه کردم و بوسی برایش فرستادم. ادای غش کردن درآورد و من قهقهه زدم.
- خیلی خری نگین. ولی اصرار نکن که ناکام می مونی.
باهم رفتیم سراغ دخترها و با بگو بخند راه افتادیم سمت کلاب. توی راه متلک نماند که شنیدم.
دخترها می رقصیدند. من کنار میزی، شراب دستم بود و خسته از پایکوبی های بی پایان داشتم نفس تازه می کردم.
جام را بالا بردم و خواستم بنوشم که کسی جام را از دستم گرفت. با حرص چرخیدم تا فحشش دهم، نگاهم توی چشمان آبی یخی جذاب مرد قفل شد.
ناخودآگاه از جذابیت بیش از حدش گفتم: اوه!...
کنارم ایستاد.
- تا حالا کسی بهتون گفته لب های بسیار زیبا و جذابی دارید بانو؟
با غرور گفتم:
- بله گفتن. بهتره جملهی تازه ای برای لاس زدن پیدا کنید.
خندید. ردیف دندان های سفیدش بیرون افتاد. آب دهانم را قورت دادم. داغ و پر حرارت نگاهم کرد.
- زبون تند و تیزی هم دارید. اینم می دونستید؟
زبانم را روی لب های سرخم کشیدم و نگاه او به لبم افتاد. نیشخندی زد و جام را بالا برد. رد لب هایم رویش افتاده بود. نگاهم کرد و خیره به چشمهایم لبش را روی رد لبم چسباند و شراب نوشید.
- باید بگم نوشیدن از رد لب های شما حتی خوشمزه تر و دلنشین تر بود.
اوه، چه تاثیرگذار.
- تا حالا کسی به شما گفته که لاس زن قهاری هستید؟
قاه قاه خندید. از آن خنده پولداری های جذاب و لعنتی. باورم نمیشد تحت تاثیر قرار گرفته باشم. گفت:
- اما گفتید جمله تکراری گفتم، چطور میشه قهار باشم؟
- با حرفاتون نه، شما با رفتارتون لاس می زنید!
چشمانش برق افتادند. جام را روی میز گذاشت و با لبخندی دلفریب گفت:
- پس اجازه بدین یه چشمه دیگه از رفتارم رو نشونتون بدم بانوی لب اناری زیبا...
دستش را سمتم دراز کرد و گفت:
- افتخار رقص میدین؟
نمیدانم جذب چشمانش شده بودم یا رفتارش که دستم را به دستش سپردم.
***
توی اتاق بودیم. مرا کوبید به دیوار.
- از اول مهمونی دلم میخواست ببوسمت.
چشمم برق افتاد. با خنده و عشوه گفتم:
- شاید باورش سخت باشه، اما منم همینطور.
گردنش را چسبیدم و بی طاقت لبم را چسباندم روی لبش. اولین بار بود که از یک مرد لعنتی خوشم می آمد. آبدار از لبم کام گرفت...
دستش سمت زیپ لباسم رفت و نفس نفس زنان پرسید:
- باز کنم؟
جواب ندادم، عین وحشی ها هجوم بردم سمت لبش و او...
https://t.me/+Sk9Uzq9hRyQ2ZWY8
https://t.me/+Sk9Uzq9hRyQ2ZWY8
https://t.me/+Sk9Uzq9hRyQ2ZWY8 | 1 636 |
| 10 | _ برای بچهی نامشروع ثبتنام مهدکودک نداریم خانم محترم
ماهی مقنعهاش رو جلوتر کشید
ملتمس گفت
_میشه داد نزنید؟ بچم میشنوه
مدیرِ مهد با تاسف سر تکون داد
_اگر خجالت میکشیدید بچهی حاصل زِنا رو دنیا نمیآوردید!
ماهی مات سمتِ پسرکش برگشت تا مطمئن بشه چیزی نشنیده
بغض اجازه نداد حرفی بزنه
با غم دستِ کوچیکِ کیان رو گرفت و سمت در خروجی گرفت
کیان با شادی به نقاشی رو دیوار خیره بود
_مامانی نَلیم ازینجا (نریم از اینجا)
خم شد و کیانِ چهارساله رو بغل گرفت
صداش گرفته بود
_باید با هم بریم یه جایی مامان جون بعدش میام ثبت نامت میکنم خب؟
پسرکش مثل همیشه زود قانع شد
بیکسیشون باعث شده بود بچهی چهارساله منطقی و قانع بزرگ بشه
سوار تاکسی شد و دو دل زمزمه کرد
_میخوام برم هولدینگ شاهی
کیان دست های کوچولوشو به پنجره تاکسی چسبوند
_با اتوبوس بلیم مامانی ، پولامون تموم نشه کیان بتونه بِله مهدکودک
با غم روی موهای پسرکش رو بوسید و خندید
_مامان هرروز میره سرکار تا هیچ وقت پولاش تموم نشه باشه؟
چشمش که به ساختمونهای هولدینگِ شاهی افتاد پشیمون شد
صدای مردونهاش بعد از چهارسال تو گوشش تکرار شد
" این صیغه یکسالهست ماهی
هرگز به چشم ازدواج بهش نگاه نکن
یک مذاکره کاری در نظر بگیرش که سالِ دیگه همین موقع تموم میشه و ما با هم غریبه میشیم
برای خودت رویاپردازی نکن لطفا "
برخلاف انتظارش نگهبان مانع ورودشون نشد
احتمالا فکر کرد خانوادهی یکی از کارمنداست
صداهای گذشته رهاش نمیکردن
" هیش
نمیخوام اذیتت کنم
اینقدر خودتو سفت نکن
هرجا دیدم نمیتونی تحمل کنی میرم عقب خب؟
حالا بدنتو شل کن عزیزم
نفس عمیق بکشی سریع تموم میشه"
سه آسانسور توی راهرو بود
روی زانوهاش خم شد و با محبت زمزمه کرد
_ کیان؟ میخوایم بریم پیشِ یه آقایی که خیلی مهربونه اما ممکنه الان باهام بداخلاق باشه
چون اون نمیدونه من یه پسر خوشگل دارم
پس اگر اخم کرد نباید ناراحت بشی باشه؟
کیان با مظلومیت سر تکون داد
صدا دوباره تکرار شد
" _ بخواب رو شکم عزیزم ، این آمپول پیشگیری رو باید به محض تموم شدنِ رابطه بزنی
خوابآلود جوابش رو داده بود
_ ولم کن طوفان
دیروز که با هم بودیم بعدش قرص خوردم
صبحم یکی میخورم
لگنم درد میکنه نمیتونم تکون بخورم"
از آسانسور خارج شد
ناخواسته پوزخند زد
اون یک ماه دو شیفت کار کرده بود تا بتونه شهریه مهدکودکِ کیان رو آماده کنه
سمتِ اتاق مدیریت اصلی رفت
منشی با دیدنش گفت
_ عزیزم برای کار خدماتی اومدید؟
برید طبقه پایین لطفا
مستأصل جواب داد
_میخواستم آقای خسروشاهی رو ببینم
ابروهای زن بالا پرید
_وقت قبلی داشتید؟
آروم زمزمه کرد
_بهشون بگید ماهی اومده!
به پسرکش نگاه کرد
صداها آزارش میدادن
مثلا صدای وکیلِ بیرحمِ
" آقای خسروشاهی دو ماهِ مونده از مهلت صیغه رو بخشیدن
خواهشا سعی نکنید باهاشون هیچگونه تماسی داشته باشید
بخاطر فوتِ پدرشون اصلا تو شرایط خوبی نیستن
این خونه به عنوان مهریه جدای از قرار قبلیتون به اسمتون زده شده "
و ماهی نگفت!
از بیبیچکِ مثبت شدهاش نگفت
از نطفهای که تو شکمش یادگاری نگه داشته بود
به قول نرجسخاتون اون یه دخترِ یتیم بود که یک سال شد زیرخوابِ ولیعهد خانواده شاهی!
حالا دیگه با فوتِ حاج شاهی ، طوفان ولیعهد نبود
پادشاه بود!
و پادشاه نیازی به دخترِ رعیت نداشت
_بفرمایید داخل
با پاهای لرزون سمتِ اتاق رفت
کیان ریز خندید
_من بزلگ شدم اینجا کار میکنم
تلخ لبخند زد
کاش میتونست بگه اینجا برای باباته پسرم!
تو اگر از زنِ عقدیش بودی کار نه باید اینجا ریاست میکردی
با دست های لرزون در رو باز کرد
تمام بدنش منقبض شده بود
سرش رو اونقدر پایین انداخته بود که جز کفش های مردونه مارکش چیزی نمیدید
کیان با خجالت گفت
_سلام
صدایی نشنید
گوشه مانتوی مادرشو مشت کرد آروم گفت
_آقاعه بیادبه جوابمو نمیده
مگه نگفتی مهلبونه؟
ماهی سرش رو بالا گرفت
هالهی اشک اجازه نمیداد واضح ببینش
دلتنگش بود اما حقی نداشت
اون کجا و طوفان خسروشاهی کجا!
آروم پچ زد
_وقتی.. داشتی بدونِ خداحافظی ولم میکردی به امونِ خدا ، به وکیلت گفتی بهم بگه اگر زمانی به پول احتیاج داشتم میتونم ازش بخوام
کیان ترسیده پاشو بغل کرد
_گلیه نکن
دلت درد میکنه؟
بوس کنم خوب شه؟
سر پسرکش رو به خودش چسبوند
از کیانش قدرت گرفت و به صورتِ طوفان خیره شد
۴سال پیش تهریش نداشت
حالا قیافش مردونه تر و پر جذبه تر بود
با اخمی کمرنگ و رنگ پریده اما محکم به کیان زل زده بود
دوست داشت ازش بپرسه این انتقام ارزششو داشت؟
پچ زد
_پول نمیخوام
مثل این چهار سال شده کلفتی کنم اما به اموالت چشم ندارم
بغضش منفجر شد
_فقط شناسنامه میخوام واسه بچهای که ازت یادگاری نگه داشتم
میشه؟
https://t.me/+wvfW0uLbPwY0ZTY0
https://t.me/+wvfW0uLbPwY0ZTY0
خلاصه واقعی رمان👇 | 2 850 |
| 11 | 🥀خورشیـــــــد
#پارت471
– حرفم نمیآد، توام انگولک نکن، تموم بشه بریم.
اما دیدم که چهطور به دکتر هیکلی جوان و خوشتیپ اورژانس نگاه میکرد...
با دقت که یکوقت بیشتر از اندازه دست به جایی جز برامدگی پایم نزند.
– توام خوشتیپی، فقط اخمت زیاده!
اخمهایش را باز نکرد، اما رنگ نگاهش کمی بهتر بود.
– اما من خوشگلترم، نه؟ موطلایی، چشمآبی...
بیشتر تنگش چسبیدم که نفس عمیقی رها کرد.
– آره، خودشیفته، خوشگلی.
خم شدم توی صورتش، خندان. دروغ چرا، ذوق کردم که مخالفت نکرد.
– اِ، واقعاً قبول کردی؟
تکیه زد به صندلی. دست گچگرفتهاش را به دکتر نشان داده بود.
ورم اضافه نداشت، گفت بد با آن تا کرده... اگر دردش بیشتر شد بیاید تا گچ را باز کنند.
– خوشگلی، دروغ بگم؟ ولی حواست به خودت باشه، خوشگلی دردسرت نشه.
خودم را بیشتر به او تکیه دادم و سر کج کردم روی شانهاش.
از آن کارهایی که دیده بودم گاهی دخترها میکنند، با نامزد یا دوستپسرهایشان!
– آدم زشت باشه، اما خوشحال باشه. مامانم میگفت. طلوع که بدبخت شد، مامانمم خیلی خوشبخت نبود، فقط خیلی بابام پول داره... شوهر طلوعم داره... | 5 087 |
| 12 | 🔋 شرایط عضویت در چنل vip خورشید
🛢 در چنل vip پارتگذاری 350 پارت جلوتره.
یعنی 11 ماه تمام پارت گذاری جلوتره اونم برای الان( رفته رفته فاصله خیلی بیشترهم میشه)
🛢 کانال vip بدون هیچ گونه تبلیغ و تبادله
🛢 پارت گذاری توی کانال vip دوبرابر چنل اصلیه.
⌛️جهت دریافت عضویت کانالvip رمان مبلغ 75 هزار تومن به شماره کارت:
5022291305608133
خدیجه مرادی زهرایی
واریز کنید و فیش واریزو به آیدی: @add_gamsor | 4 930 |
| 13 | این بک گراند گوشی خاهرمه دیوث هربار گوشیش میبینم یه وال خوشگل روشه بهش میگم به منم بده خوب میگه تو خز میکنی 😳 یروز که داشت تو گوشیش میچرخید وال انتخاب کنه متوجه شدم از اینجا برمیداره:
@wallpaper | 2 022 |
| 14 | sticker.webp | 1 974 |
| 15 | _ خوابگاه تعطیل شده، هیچکس نمیمونه دختر.
یه فکری به حال خودت بکن
سرپرست گفت و چمدونم رو سمتم هل داد
با غصه گفتم
_ این وقت شب از اینجا تا روستا به سختی بلیط پیدا میشه خانم نبوی،
میشه حداقل یک امشب رو بمونم؟
_ نه دخترجون دست من نیست
گفت و برای اینکه اصرار بیشترم رو نشنوه سریع در رو بست
ناامید سمت محوطه راه افتادم
اکثر دخترا همونجا منتظر کسی که قرار بود دنبالشون بیاد نشسته بودن.
همه یکی رو داشتن جز من که نمیدونستم امشب رو باید کجا سر کنم.
چندتا از همکلاسی هام دور هم جمع شده بودن
با دیدنم شیدا زودتر از بقیه گفت
_ عه گلبرگ تو هنوز نرفتی؟
کی میاد دنیالت؟
سمانه گفت
_ گلبرگ که اینجا کسی رو نداره
باید زنگ بزنه ببینه از دهاتشون یکی پیدا بشه بیاد شهر یا نه
بقیه با این حرف سمانه خندیدن و من بغ کرده نگاهم رو دزدیدم
حق با سمانه بود و حتی نمیتونستم انکار کنم
شیدا دوباره گفت
_ ما امشب میریم هتلِ داداش ساحل،
داره میاد دنبالمون
میخوای تو هم بهش بگو شاید قبول کرد
قبل از من رویا زودتر جواب داد
_ معلومه که ساحل قبول نمیکنه
اون از گلبرگ خوشش نمیاد
بعدشم همینجوری هم معلوم نیست داداشش قبول کنه
چه برسه که گلبرگ هم اضافه بشه
هر کس یه چیزی میگفت که همون لحظه ماشین خارجی آبی رنگی جلوی محوطه ایستاد
رویا از جا پرید
_داداشِ ساحله
بالاخره اومد
ثانیه ای بعد مرد قدبلند و چهارشونه ای از ماشین پیاده شد
با دیدنش ابروهام از تعجب بالا پرید و مات چهره جذاب و مردونهاش موندم
من این مرد رو میشناختم!
سام پژمان، مردی که با دیدن نمراتم خرج تحصیلم توی این آموزشگاه گرون رو به عهده گرفته بود داداش ساحل بود؟
بارها اون رو موقع صحبت با مدیر دیده بودم اما مطمئن بودم که من رو نمیشناسه و فقط اسمم رو میدونه،
تو این مدت هیچوقت نفهمیده بودم مرد به این جوونی و پولداری چرا ندیده و نشناخته چندساله هزینه های تحصیل من رو به عهده گرفته با اینحال از ترس پشیمون شدنش هیچوقت کنجکاوی نکرده بودم
رویا دستی به موهاش کشید و زودتر از بقیه سمتش رفت
بقیه هم بلند شدن و منتظر موندن
رویا با عشوه گفت
_ سلام آقای پژمان، ما آماده ایم
ببخشید زحمت دادیم
تابی به گردنش داد و با ناز اضافه کرد
_ فقط فکرنکنم هممون توی ماشین شما جا بشیم چون وسایل هم داریم
سام با همون گره بین ابروهاش نگاهش کرد و گفت
_ گلبرگ کجاست؟
با شنیدن اسمم از زبونش متعجب نگاهش کردم
با من کار داشت؟
رویا با پوزخند گفت
_ نه گلبرگ با ما نیست، دوستای ساحل ما هستیم
و به خودش و سمانه و شیدا اشاره کرد
سام پژمان اینبار عصبی توپید
_ من به دوستای ساحل چیکار دارم؟
گفتم گلبرگ کجاست؟
منتظر جواب رویا نموند
سر چرخوند و ناگهانی با دیدن من که دور تر از اونها گوشه ای ایستاده بودم با قدم های محکم سمتم اومد
مات موندم
من رو میشناخت؟
دسته چمدونم رو گرفت و با نگاهی به سر تا پام گفت
_ چرا لباس گرم نپوشیدی بچه؟ سرما میخوری
بازوم رو گرفت و مقابل چشمهای متعجب و ناباور همکلاسی هام همراه خودش سمت ماشینش کشید
بالاخره زبون به لکنت افتاده ام رو تکون دادم و پرسیدم
_ ک..کجا؟
چمدونم رو توی ماشینش گذاشت و در جلو رو برام باز کرد و کوتاه گفت
_ میریم خونه من گلبرگ...
https://t.me/+Td9hlrgx3EA0MTlk
https://t.me/+Td9hlrgx3EA0MTlk
https://t.me/+Td9hlrgx3EA0MTlk | 1 526 |
| 16 | " تو چرا تا این موقع شب هنوز آنلاینی دختر خوشگله؟ "
نگاهم به پیام آریامهر روی صفحهی گوشی افتاد.
تپش قلبم بالا رفت و با دست لرزان صفحهی چتش در اینستاگرام را باز کردم.
" دختر خوشگله " تکه کلامش بود.
بیخود دلم را خوش نمیکردم!
انقدر نوشتم و پاک کردم که آخر تاب نیاورد و کفری نوشت:
" چی میخوای بگی دو ساعته ایز تایپینگی بچه؟ "
نفسم حبس شد.
لعنت به من و این احساسات جدید و ناشناختهای که به تازگی داشت دوباره سربرمیآورد!
نوشتم:
" بیدارم. چیزی شده؟ "
فکر میکردم پروندهی عشق یک طرفهام به آریامهر در همان دوران دبیرستان بسته شده بود!
اصلا با همین اطمینان به تهران آمدم.
ولی توقع نداشتم آریامهر از چهار سال پیش هم جذابتر و مردانهتر شده باشد!
جنتلمنتر...
خدای من!
بی شک دیوانه بودم که داشتم به همچین چیزهایی فکر میکردم!
من و آریامهر رفیق بودیم! نباید احساسات یک طرفهام را وارد این رابطه میکردم!
اینبار داشت برایم صدا پر میکرد و وقتی ویسش روی صفحهی چت پدیدار شد آه از نهادم برخواست.
به کدامین گناه ساعت دو نصف شب باید صدای بم و مردانهی او را گوش میدادم؟
صدا را پلی کردم:
" تو یه مرگیته بچه! حالیمه... این رفیق بیخیالت حالیشه که تو یه مدته خودت نیستی... دردت چیه؟ به درد عشق گرفتاری که اینطوری از خواب و خوراک افتادی؟ "
لعنت!
مثل همیشه درست وسط خال زد!
هول شده سریع برایش نوشتم:
" نه "
چند دقیقه هیچ پیامی نداد.
آریامهر به طرز وحشتناکی تیز بود و این من را میترساند!
اگر از احساساتم با خبر شده بود چه؟
خودم را لو دادم؟
نامش این بار روی گوشی نقش بست.
آریامهر دیوانه ساعت دو نصف شب زنگ زده بود!
تماس را متصل کردم:
- الو؟
صدای غرشش مو به تنم راست کرد:
- کسی اذیتت کرده بچهم؟
حرفی نزدم.
خودش اذیتم میکرد!
با دوست نداشتنم!
این ایدهی رفاقت از کجا آمده بود؟ همانجا را گل گرفتم!
بچهاش بودم؟
نمیخواستم!
بچهی آریامهر بودن را هم گل گرفتم!
من میخواستم دوست دخترش باشم!
از سکوتم، برداشت کرد پای کسی درمیان است و که غرید:
- پاییز... بشنوم، ببینم، باد به گوشم برسونه یکی بهت کم و زیاد گفته، یکی به بچهم گفته بالا چشش ابروئه، چپ و راستش میکنما! میدونی که سابقهشو هم دارم!
میدانستم!
به خاطر مزاحم دوران دبیرستان من، چون که پسرک را سر حد مرگ کتک زده بود، هم به زندان افتاد و هم دیهی سنگین داد!
با مکث پرسید:
- حواست که هست؟
با صدای ضعیف لب زدم:
- حواسمه...
صدایش خشدار شده بود وقتی گفت:
- خوبه... همیشه حواست باشه. اینو واس خاطر خودت نمیگما! واس خاطر اون یالغوزی که میخواد بیاد تو زندگیت میگم! اگه خاطرشو میخوای، ملتفتش کن که اگه عرضه و جنمشو نداشته باشه، از خشکت آویزونش میکنم!
صدایم از بغض گرفته بود.
نصف شب نباید زنگ میزد.
نصف شب، زمان طلایی برای گرفتن تصمیماا احمقانه بود!
بیاختیار پرسیدم:
- به عنوان رفیقم؟
گیج شد.
گنگ پرسید:
- چی؟
چانهام لرزید و نالیدم:
- به عنوان رفیقم برات مهمه با کی میرم تورابطه یا...
خفه شدم.
عقلم را از دست داده بودم که همچین سوالی از او میپرسیدم؟
معلوم بود که به عنوان رفیقم برایش مهم بود!
مکثهایش طولانی میشد.
با همان صدای گرفتهاش پرسید:
- یا چی؟
ماندم...
چهمیگفتم؟
یا به عنوان مردی که دوستم دارد؟
احمقانه بود!
حرفی نزدم که نفسش را صدادار بیرون فرستاد و خودش اینبار خبری گفت:
- همون یا چی!
نفس کشیدن یادم رفت.
چشمم گشاد شد.
ناباور نالیدم:
- آریامهر... مستی؟
کلافه بود.
از صدایش میفهمیدم!
- مست نیستم! به مرض لاعلاج گرفتارم!
- چ... چه مرضی؟
- مرضِ پاییز!
اشک از چشمم راه گرفت.
خواب بود؟ اگر خواب بود، چه خواب شیرینی!
بیطاقت گفت:
- تا یه ربع دیگه خونهم... بیدار باش، باید باهم حرف بزنیم!
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0
https://t.me/+flgYznAIQWBjYTg0 | 960 |
| 17 | تنها دو روز بود که زایمان کرده بود و....
جای بخیه هایش تیر میکشید... خیسی خون را روی پوستش حس میکرد.
حتی توان نداشت سرپا بایستد... اما نمیخواست جلوی این مرد ظالم کم بیاورد.
_بشین... داری پس میفتی...
خنده اش گرفت... محبتش در همین حد بود...
_نههه... نمیخوام مبلای گرون قیمتت و لکه دار کنم... مگه خودت روزی صدبار نمیگفتی من کثیفم؟
هیچی ندار بدبختی که باید از خداش باشه شدم زیر خواب تو...!
حتی صورت درهم و تیره شده ی مرد هم دیگر او را نمی ترساند..
از وقتی یک ساعت پیش توی بیمارستان با دیدنش غافلگیر شد و یک آشنا آمارش را به اون داده و پیدایش کرده بود همین طور مثل کوه آتشفشان تیره و سرخ شده بود.
_بگو بچمو بیارن...
لرزش زانوهایش و فشار پایینی که هر آن ممکن بود او را نقش زمین کند...
صدای ارباب منشانه اش در گوشش هایش مینشیند...
_نکنه از هوا گرفتیش هی بچم بچم میکنی..!؟ تخم ترکه ی من تو اون شکمت ریخته شده و حالام پیش باباشه...
به چه جراتی ازم قایمش کردی؟ فکر کردی نمیتونم پیدات کنم!
قهقهه ام در اتاقش میپیچید...
_بچه دوست شدی عزیزم!؟
اصلا مگه تو چه زحمتی کشیدی که حالا طلبش داری...
یک شب مستی و کاشتنش تو رحم من که همچین افتخاری نداره...
سر کج میکنم و با لبخندی که خشک شده میگم...
_شده بخاطر یک کف دست بچه
شکمتو جر بدن؟
9 ماه برای بی پدر بودنش تحقیر بشی؟
از همه مهمتر....
بابای بچت پرتت کنه تو کوچه! و تو تمام حاملگیت برای خرج زایمانت برا هرکس و ناکس کار کنی؟
شدددددده؟....
چشم های به خون نشسته و خیره مرد که زمانی دل و دینش را برده بود دیگه اثری در دل سنگ شده اش نداشت..
_حالا بگو بچمو بیارن..
هنوز هم از او وحشت داشت و سراسر بدنش را به لرزه می اندازد... برای همین وقتی به خطای نکرده مقصر شناخته شد و بیرونش کرد، هیچی از حامله بودنش نگفت...
_ اصلا بچه ی یه ادم بیچاره ی بی اصل و نصب به چه کارت میاد هامرز خان بزرگ!
بهار خانم سوگولیت نخواست اندامش بهم بریزه یا تو افتخار ندادی تخم و ترکه ات رو بریزی توش؟
همیشه حرف بهار و بقیه هرزه های دورو برش که میشد دهنش را با مشت و لگد میبست..
الان هم با همان مشت های گره کرده جلو می آید و من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم...
دستش را زیر شکمش میگیرد و نمدار میشود... عقب میکشد و نگاه مرد به زیر پایش می افتد و...رنگش اینبار سفید میشود .
خیسی سرخ رنگ روی سرامیک های سفید بدجور دل می برد.
_بچم و بده میرم گم میشم .. همونجور که تو این 9 ماه شدم... بخدا بمیرمم خبری ازم نمیشنوی...
چشم هایش سیاهی میرود و دستش را برای گرفتن دستگیره پشت در دراز میکند.
دستش خالی میماند و زمین زیر پایش خالی تر ...
تنش سقوط میکند و ضربه ای را حس نمیکند بلکه عطر غلیظ و سردی که چندین ماه ویارش را داشت و جز تکه ای پیراهن مردانه چروک که یواشکی برداشته بود و همدم شب هایش بود... حالا با تمام قوا راه نفسش را پر میکند.
و چه دیر....
اما برای آخرین بار دم عمیقی از آن میگیرد که حسرت به دل نماند ...
_ب.. بگو.... هاتف ... منو... بیا...یارن...
حتی اسمش هم با پدرش هم قافیه است...
لرزش تنش آرام نمیگیرد حتی وقتی دست های قدرتمند مرد او را به خود میچسباند...
دکتر گفته بود کم خونست...
گفته بود بدنش توان زایمان ندارد...
اخطار داده بود یا خودش یا بچه...
و معلومست که بچه...
خودش را چه کسی میخواست!
صدای نعره ی بلندی از کنارش دکتر را صدا میزند.. چشمان بی جانش را باز می کند...
قطره ای روی صورت مرد با ابهت قبل نشسته، با دست لرزانش آن را پاک میکند و رد سرخی به جا میگذارد.
_صووورتتت... ک... کثیف شد..
لبخندی میزند و چشمانش بسته میشود..
چون خیلی خسته ست...
چون دیگر طاقت ندارد...
چون دیگر امیدی نیست...
_چشمات و نبند عزیزکم...
میدونی نبودی تمام ادمام و به صلابه کشیدم ...!
میدونی نبودی شهر رو آتیش زدم برا پیدا کردنت...
میخوام ببرمت عمارت پیش هاتفمون ؟...
حرف های شیرینی بود اما مثل همیشه رویا بود و خواب و خیال...ولی حتی رویایش هم قشنگ بود...
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
https://t.me/+H6h_cTq-x1tlMjA0
بیش از 800 پارت آماده و جذاب 🔞
به زودی پارتهای اولیه پاک میشن ❌ | 1 032 |
| 18 | -این ازدواج صوریه و من نمی تونم وارث تو رو حامله بشم، پس برو به خانوادت بگو ما فعلا قصد بچه دار شدن نداریم...!!!
گیو پیام را می خواند و از خشم چشم می بندد.
دخترک چموش جرات این حرف را رو در رو نداشت اما از دشت گوشی شیر می شد...!!!
بیشتر داشت او را ترغیب می کرد یک شب خفتش کند و نطفش را در شکمش بکارد....!!!
-چی شده اینقدر گر گرفتی...؟!
ـ
عمه خانوم بود و شامه تیزی که داشت.
-چیزی نیست حلش می کنم....!!!
زن اماچشم باریک کرد.
-شک ندارم با نازان به مشکل برخوردی اونم سر وارث....!!!
گفته بود شامه اش تیز است...
دیگر می ماند چه کند...؟!
-اعتراف سختیه اما با دو متر قد و ۱۲٠کیلو وزن حریف یه موجود پنجاه کیلویی نمیشم...!!!
عمه خانوم می خندد...
-یه بچه می تونه اونو پابند به این زندگی کنه...!!!
گیو پوزخند زدو رو به عمه خانوم گفت: ازدواجمون صوریه چطورحاملش کنم...؟!
عمه خانوم تاک ابرویی بالا انداخت: اون دیگه از بی عرضگی خودته! اصلا مگه ازدواج صوری و غیر صوری داره؟! توی کل خاندان ملکشاهی، مردها برای اینکه زنشون رو تو مشت بگیرن همون اول یه بچه میندازن تو دامنشون اوتوقت تو دست به زنت نمیزنی....؟!
گیو به زن نگاه کرد.
-ازم خواسته رابطه زناشویی نداشته باشیم منم قبول کردم..!!!
زن ابروهای نازکش را توی هم کشید.
-مگه مرد نیستی چطور می تونی از اون تن و بدن سفید و لطیفی که اون دختر داره بگذری...؟؛
مرد نفسش را بیرون داد.
توی بد موقعیتی گرفتار شده بود
-قول دادم، نمی توتم بزنم زیر حرفم....!!!
عمه خانوم پوزخند زد: گذاشتن شرط و قبول شرط مال زمانیه که اون دختر هنوز زنت نشده بود و باید اعتمادش و جلب می کردی ولی حالا که شرعی و قانونی همسرته دیگه نگه داشتن اون قول خریته....!
گیو چشم باریک کرد: منظورتون چیه؟!
عمه خانوم دو دستش را روی عصاش گذاشت و با تکیه به صندلیش گفت: اون دختر نسبت بهت بی میل نیست اما چون می ترسه تو حسی بهش نداشته باشی ازت دوری میکنه وگرنه مطمئن باش اکه اون دختر بهت بی میل بود هیچ وقت زنت نمی شد.
مرد بدش نیامد.
یعنی وقتی یاد صورت زیبا و صدای نازش می افتاد خود به خود حالش خراب می شد و دوست داشت توی تخت تمام خودداری هایش را یک جا تلافی کند....
مخصوصا او که مثل بقیه مردها به هر سکس و ارضا شدنی راضی نمی شد...!!!
اما یک مشکلی این وسط وجود داشت که رو به عمه خانوم لب زد...
-اما نمی دونم چرا حس می کنم نازان از سکس می ترسه...!
زن با جدیت گفت:
-تجربه اولشه و طبیعیه... من موندم پدرت به اون رندی و طبع گرمش تو چرا عرضشو نداری....؟! مگه تو نبودی این همه زن زیر دستت میومدن و می رفتن چطور از پس زنت برنمیای...؟!
گیو اخم کرد:
-مشکل اینجاست اون دخترا خودشون می خواستن ولی من فقط نازان رو می خوام...!!!
عمه خانوم سری تکان داد: بالاخره اونم یه ادمه و بالاخره یه نقطه ضعفایی داره....!!! هر زنی یه قلقی داره که فقط باید پیدا کنی و اونوقته که تو مشتته....!!!
گیو خندید.
-به فرض که قلقش رو پیدا کنم ولی از مجا معلوم به این زودی حامله بشه....؟!
عمه خانوم با غرور گفت: نطفه ملکشاهیا زور داره پسرجان...! فقط کافیه حتی بوش رو هم حس کنه، مطمئن باش حتما حامله میشه....!!!!
https://t.me/+ZI_mkqXQR-c4Y2Q0
https://t.me/+ZI_mkqXQR-c4Y2Q0
https://t.me/+ZI_mkqXQR-c4Y2Q0
نازان بخاطر گم شدن عتیقه های خانوادگی ملکشاهیا و گناهی که به گردن برادرش میفته مجبور میشه با بزرگ خاندان ملکشاهی ازدواج کنه البته صوری و شرط میزاره این ازدواج باید بدون هیج رابطه زناشویی باشه اما گیو با دست به یکی کردن با عمه خانومش پا روی شرط میزاره چون...... 🔞♨️ | 2 241 |
| 19 | این بک گراند گوشی خاهرمه دیوث هربار گوشیش میبینم یه وال خوشگل روشه بهش میگم به منم بده خوب میگه تو خز میکنی 😳 یروز که داشت تو گوشیش میچرخید وال انتخاب کنه متوجه شدم از اینجا برمیداره:
@wallpaper | 2 579 |
| 20 | این بک گراند گوشی خاهرمه دیوث هربار گوشیش میبینم یه وال خوشگل روشه بهش میگم به منم بده خوب میگه تو خز میکنی 😳 یروز که داشت تو گوشیش میچرخید وال انتخاب کنه متوجه شدم از اینجا برمیداره:
@wallpaper | 1 652 |
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
