𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Открыть в Telegram
2 697
Подписчики
Нет данных24 часа
-77 дней
-4130 дней
Архив постов
2 695
بیچاره تمام استخوان هایی که زیر بار نبود تو خورد میشوند.
کاش حداقل بار دیگر در کنار تو راه میرفتند و به دست هایت گره میخوردند.
کاش لااقل تو زیر خاک دفنشان میکردی.
2 695
Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد⛓🖤
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
زانوها روی فرش، دستها پشت کمر گره خورد💘💦
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گپی مخصوص هورنی ها🔥👀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧
2 695
Repost from N/a
یه گپ داریم خوراک ددی مامی ها،🥴🥵
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
بلدن اسلیو رو چهار دست و پا ببندن؟🔗🐶
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
طناب دور کمر، زنجیر به قلاده وصل شد⛓🖤
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
زانوها روی فرش، دستها پشت کمر گره خورد💘💦
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
"فقط با اجازه زبونتو تکون بده"🧐👙
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
گپی مخصوص هورنی ها🔥👀
https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk
کیوتی حشری منتظر دستور بعدیه🥹🫧
2 695
Repost from N/a
2 695
Repost from N/a
#سکس دوتا #دختر #تامبوی تو ماشین وسط #جنگل🌿
#لزبین #ترسناک #رازالود #سکسی 🔥
روی پاش نشستم و زبونمو نوک #سینش کشیدم و دندونامو فشار دادم روش. نفس عمیقی کشید و دستشو کرد توی موهای کوتاهم.
#دیلدورو لای پام مالید و #خیسش کرد. دستشو گذاشت روی #باسنم و اروم کشیدم پایین که دیلدو رفت #توم. چشمام بسته شد و با صدایی خمار گفتم؛ شت.
اروم روی دیلدو بالا پایینم کرد.
سرمو بلند کردم و لبامو روی لباش گذاشتم.
صدای اه و نالم توی صدای بارون و رعدو برق گم میشد..
دیلدو رو در اورد و #مالید لای پام.
_مسیح..
_چیه؟ میخوای بره #توت؟
درحالی که #نفس نفس میزدم با #اخم بهش خیره شدم..
https://t.me/+vZw3fHKOBRFlMTE0
2 695
Repost from N/a
رمانهای ترسناک #لزبین و #گی🍓ترسناک و جنایی دختری که توی ترکه و برای از بین رفتن دردش با یه دختر #دورگه جن و انسان #سکس میکنه!🔞 لبام رو روی لباش فشردم و درحالی که نفس نفس میزدم موهای کوتاهشو کشیدم و کنار گوشش گفتم؛ دیگه نمیتونم، باید پارهم کنی. انگار منتظر همین حرفم بود چون انگشتش رو که دور سوراخ خیسم میکشید کرد تو و محکم کوبیدش بهم که تونستم زیر نافم حسشون کنم. ناله ای کردم و شل شدم. انگشتاش رو کرد توی دهنم و با صدای خمارش گفت؛ از درد تا فردا زنده نمیمونی.. این نویسنده ده تا رمان جنایی و ترسناک لزبین و گی نوشته!🫗 @Lesbian🪅 @Lesbian🪅 @Lesbian
2 695
#part444
اراز؛
_اخرین بار کجا دیدیدش؟
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو از خانم چادریای که پشت میز بزرگ چوبی نشسته بود گرفتم.
ارشیا درحالی که اخماش رو توی هم کشیده بود بهم اشاره کرد و با طلبکاری گفت؛
_اخرین بار با این خانم بود.
مامور نگاهی بهم انداخت که کمی جا به جا شدم و از نگاه زیر چشمی و نسبتا بدش متوجه شدم که باید شالم رو مرتب کنم.
_اره با من بود.
برای کاری رفته بودیم سمت پردیس.
زن چیزی یادداشت کرد و پرسید؛
_چهکاری؟
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
تا به حال زیاد پام به اداره پلیس باز نشده بود و جو سنگین و رسمیش مضطربم میکرد.
از سمتی واقعا نمیدونستم به عنوان دلیل اونجا بودنمون چه عذری بیارم.
بهترین راه این بود که حقیقت احمقانه و مضحکی که وجود داشت رو بگم.
_راستش حالش زیاد خوب نبود.
رفته بودیم خونه یه حاج اقایی که میگفتن توی کار دعانویسی و جنگیری و اینجور چیزاست.
ارشیا نگاه بدی بهم انداخت و با همون اخم بین ابروهای پرش گفت؛
_میشه انقدر این چرت و پرتارو نگی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم؛
_به هرحال حقیقته.
ارشیا_حقیقت؟
حرفات از نظر خودت قابل قبوله؟
_خودت دیدی توی بیمارستان چیشد!
مامور اخمی کرد و با جدیت رو به ارشیا گفت؛
_اگر میخواید بحث راه بندازید لطفا بیرون منتظر بایستید!
رفتارتون روند کار رو به هم میریزه.
ارشیا سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازمون گرفت و مشغول ور رفتن با برگه توی دستش شد.
مامور_ادامه بدید.
_همونطور که گفتم وضعیت روحی مناسبی نداشت و جوری بود که خودش ادعا داشت جنزده شده.
مامور_قبل از اینکه حرفاش رو باور کنید پیش روانشناس نرفتید؟
شونم رو بالا انداختم.
_نه.
خودش نمیخواست بیاد.
اصرار داشت که حالش خوبه و نیازی به روانشناس نداره.
در اصل اعتقاد داشت که مشکلش چیز دیگهایه.
مامور_بسیار خب.
شاهدی دارید که اثبات کنه شما خونه اون روحانی رفتید؟
_اره.
اگر ازشون بپرسید تایید میکنن که ما اونجا بودیم.
هرچند که زیاد ازمون استقبال نکردن و یجورایی بیرونمون کردن.
مامور_بعد از اون که از خونه بیرون رفتید چیشد؟
از هم جدا شدید؟
_نه.
سوار ماشین شدیم و یه لحظه حالش بد شد.
چیزی مثل حمله عصبی یا شاید تشنج.
نمیدونم درست.
ولی وقتی از اون حالت در اومد چیزای عجیبی گفت و در ماشین رو باز کرد و یه جورایی فرار کرد.
مامور_کجا رفت؟
_نمیدونم.
من دنبالش رفتم ولی خب نتونستم پیداش کنم.
میدونید که اون قسمت یه جورایی حاشیه شهر محسوب میشه و زمین خاکی و قسمتهای پرت و پر درخت زیاد داره.
هوا هم کم کم داشت تاریک میشد.
یه جورایی لای درختها و جاده خاکی گم شد و بعد از یک ساعت گشتن نتونستم پیداش کنم.
بعدم که با ایشون تماس گرفتم و بهش گفتم که داستان از چه قراره و الان تقریبا 48 ساعته که هیچ خبری ازش نداریم.
مامور_ایشون چه نسبتی باهاشون دارن؟
_برادرشن.
مامور_و شما؟
_دوستشم.
و بعد از گفتن کلمه دوست کمی مکث کردم.
چقدر مضحک!
مامور_خیل خب.
تلفن همراهی باهاش نبود؟
_نه.
گفتم که اصلا توی شرایط روحی و جسمی مسائدی نبود.
در غیر این صورت انقدر نگران نمیشدیم و خودش بلاخره برمیگشت.
ممکنه بلایی سر خودش اورده باشه یا کسی بلایی سرش اورده باشه.
همونطور که میدونید اون قسمت از شهر جای مناسبی برای یه دختر تنها که وضعیت خوبی هم نداره نیست.
زن سرش رو تکون داد و بعد از یادداشت کردن چیزی گفت؛
_گفتید اسمش چیه؟
ارشیا_غزل اشراقی.
زن_کد ملیای شناسنامهای چیزی ازش ندارید؟
ارشیا_چرا.
این رو گفت و دستش رو توی جیبش برد و شناسنامه غزل رو از توش خارج کرد.
زن نگاهی به شناسنامه انداخت و گفت؛
_شناسنامه خودتون رو هم بدید.
ارشیا کارت ملیش رو روی میز گذاشت که مامور بعد از نگاه کوتاه و کمی مکث گفت؛
_اسم پدر ها فرق میکنه..
ارشیا_اره.
مادرم دوبار ازدواج کرد و پدرمون مشترک نیست.
زن_خانوادش کجان؟
ارشیا_مادرمون و پدرش فوت شدن..
کارهای اداری حدود یک ساعت دیگه هم طول کشید و بلاخره بعد از پر کردن فرمها از اداره پلیس خارج شدیم.
ارشیا به شدت عبوس و کلافه بنظر میرسید و مشخص بود که بابت گم شدن غزل من رو مقصر میدونه.
به سمت ماشین رفتیم و توش نشستیم.
اصلا دلم نمیخواست یک لحظه هم این پسرهی طلبکار بی شخصیت و بی ادب رو تحمل کنم.
به محض اینکه وارد ماشین شد سیگاری روشن کرد که با اخم شیشهش رو پایین کشیدم.
_بنظرت امکانش هست پیش بابات باشه؟
ارشیا_اخه چطور ممکنه بابای من بدونه دقیقا کجا گم شده تا بیاد همونجا و بدزدتش؟
_نمیدونم شاید خودش رفته پیشش.
یا به هرحال انتظار هرکاری از اون مرتیکه میره.
ارشیا_غزل هم نمیدونست بابام کجاست.
از شب خودکشیش به بعد نه من بابام رو دیدم نه انسه.
گفته که وسایلش رو جمع کرده بود و داشت میرفت سمت روستاشون.
_روستاشون کجاست؟
ارشیا_من چمیدونم.
همین اطرافه.
_تاحالا نرفتی؟
ارشیا_چرا ولی یادم نمیاد.
مامانش اونجا زندگی میکنه و خیلیم ترسناکه.
زیاد ارتباط ندارن باهم.
2 695
#part443
نفس عمیقی کشیدم و چشمام از داغی اشک سوخت.
ارزو میکردم که انقدر اشک داشتم تا تموم بدنم رو بپوشونه و کمی گرمم کنه.
_ارشیا با اینکارت ازت متنفر میشه.
پوزخندش پررنگ تر شد.
حرفم به قدری براش مسخره بنظر میرسید که انگار هیچوقت پسری به اون اسم نداشته.
ولی ارشیا وجود داشت.
مطمئن بودم که ازش متنفر میشد.
یعنی..
امیدوار بودم که بشه.
ابوهادی_وقتی به چیزی که بخوام برسم اونقدری قدرت دارم که تورو به طور کامل از ذهنش پاک کنم.
اونوقت دیگه حتی اسمت هم یادش نمیاد.
قبلا هم اینکار رو کردم.
لبهام لرزید.
حالا دوباره احساس تنهایی میکردم.
همون حسی که تا قبل از شناختن ارشیا داشتم.
_بقیه چی؟
دوستام چی؟
هیچوقت نمیتونی من رو از ذهنشون پاک کنی.
ابوهادی_کدوم دوست؟
هیچکسی دوست تو نیست.
تو برای هیچ احدی پشیزی ارزش نداری.
دوستایی که ازشون حرف میزنی وقتی یکی دیگه رو پیدا کردن که دستمالیش کنن دیگه بهت فکر نمیکنن.
احساس کردم قلبم شکست.
صدای خورد شدنش رو حس کردم.
سرمای بدی توی وجودم پیچید.
انگار سدی که ساخته بودم تا پشتش پناه بگیرم رو طوفان با خودش برد.
تصور اینکه روزی اراز دیگه به من فکر نکنه و واقعا کس دیگهای رو پیدا کنه بیشتر از اتفاقی که قرار بود برام بیوفته ناراحتم میکرد و عذابم میداد.
ارشیا حداقل به زور فراموشم میکرد.
اما اراز چی؟
اگر اون من رو یادش میموند و به عمد دیگه بهم فکر نمیکرد چی؟
ای کاش اون هم ناخوداگاه و بیخبر فراموشم میکرد.
_اینطور نیست.
سرش رو کج کرد و بهم خیره شد.
از همون نگاه های سنگین که حالم رو به هم میزد.
چشمام رو از نظر گذروند و بعد به پتوی پشمیای که دورم پیچیده شده بود خیره شد.
ابوهادی_وقتی به چیزی که میخوام برسم هیچکس نمیتونه قدرتم رو ازم بگیره.
نمیدونستم از چی حرف میزنه.
من حتی توان بلند شدن از سر جام رو هم نداشتم.
چطور قرار بود اونقدری بهش قدرت بدم که بتونه هرکاری که دلش میخواد انجام بده بدون اینکه کسی جلوش رو بگیره؟
وقتی نگاه خیرهم رو دید دستاش رو توی جیبش فرو برد و بهم نزدیک شد.
بیشتر به دیوار چسبیدم.
انگار میخواستم توی گچ و سیمانهاش فرو برم و ناامید بشم.
ای کاش یه تیکه گچ یا یه مشت خاک بودم.
ای کاش یه بسته زباله بودم که یه گوشه از خیابون افتاده بود.
ای کاش هرچیزی غیر از این موجود ضعیف و نفرت انگیز میبودم.
روی زانو نشست و با اخم بهم خیره شد که به خودم لرزیدم.
ای کاش با انبردست توی مغزم میکوبید و همینجا من رو میکشت.
دستش رو بلند کرد که محکم چشمام رو بستم.
متاسفانه دردی رو توی جسمم نپیچید و به جاش حرکت انگشتاش رو لای موهام حس کردم.
ابوهادی_یه بار تموم نقشههام رو با هرزه گریات به باد دادی.
اما این بار دیگه راه فراری نداری.
دقیقا توی همون روزی که به دنیا اومدی همه چیز سر جاش قرار میگیره تا بکشمت و روحت رو تقدیم شیطان کنم.
اونوقت تا اخر عمرم قدرتی رو دارم که هیچکس نتونسته داشته باشه.
چشمام رو باز کردم و با انزجار بهش خیره شدم.
_چون هیچکس به اندازه تو کثیف نبوده.
لبهاش رو به هم فشرد و فکم رو توی دستش گرفت.
ابوهادی_اگر اونشب فرار نمیکردی شاید با وجود تخم جنی که میتونستی داشته باشی شانس زندگی داشتی.
شاید میتونستی توهم قدرتی داشته باشی.
اما حالا دیگه هیچ راهی نداری.
حالا که همه چیز رو خراب کردی و به ارشیا گفتی دیگه راهی جز کشتنت برام نمونده.
اب دهنم رو قورت دادم و دندونهام رو به هم فشردم.
لب هام از شدت نفرت میلرزید.
ابوهادی_چیه؟
فکر کردی واقعا صیغت میکنم؟
تو حتی لیاقت زیرخواب بودن هم نداری.
فکم رو ول کرد و از جاش بلند شد.
اشکم روی گونم ریخت و احساس کردم که بدنم از شدت خشم داغ شد.
_واقعا مادرجندهای!
نمیدونستم با چه فحش یا حرفی میتونستم عصبانیت و کینه توی وجودم رو تخلیه کنم.
ابوهادی_قطعا هستم!
این رو گفت و به سمت در اتاق رفت و بستش که جیغی کشیدم.
انقدر عصبی بودم که لیوان اب فلزی کنار پتو رو برداشتم و محکم توی دیوار کوبیدم.
_ازت متنفرم.
تو کثافت و لجن ترین موجودی هستی که روی زمین وجود داره.
ازت متنفرم.
انقدر جیغ و داد کردم که گلوم سوز گرفت.
سرم رو توی دستم گرفتم و زیر گریه زدم.
حالم داشت به هم میخورد.
هیچ کاری نمیتونستم کنم.
سرم رو چندبار توی دیوار کوبیدم و صدای هق هقم بلندتر شد.
اتیش خشم توی وجودم انقدر سوزناک بود که حتی خودم رو هم میسوزوند.
داشتم منفجر میشدم.
2 695
#part442
غزل؛
احساس کرختی داشتم.
مدام پشت پلکهام تصویری از یک ترن هوایی رو میدیدم که به سرعت در حال پایین رفتن و سقوط بود و هر حرکت سریعی که میکرد باعث میشد قلبم مچاله بشه.
هوا سرد بود و گمونم به همین دلیل اعضای بدنم رو حس نمیکردم.
نوک انگشتای بیچارم سر شده و یخ بسته بودن.
چیزی ته گلوم ناراحتی ایجاد میکرد.
سرفهای کردم و کمی جابه جا شدم.
پتو رو بیشتر به خودم فشردم و اب دهنم رو سه مرتبه قورت دادم.
به نظر میرسید گلوم چرک کرده باشه.
وقتی نسبتا هوشیار تر شدم، تونستم صدای نفس کشیدن و حضور کسی رو بشنوم.
کمی جابه جا شدم و به زحمت چشمهام رو باز کردم.
نور نه چندان زیاد لامپ چشمهام رو اذیت کرد و باعث شد چندبار پشت سر هم پلک بزنم.
وقتی به نور عادت کردم تونستم هیکل کسی که پشت بهم ایستاده بود رو ببینم.
کت ضخیم و گرمی به تن داشت و از موهای کوتاه جوگندمی و انگشترهای عقیق توی دستش میتونستم متوجه بشم کیه.
به زور نفسی کشیدم و اطرافم رو از نظر گذروندم.
توی یه اتاقک سه در چهار کاهگلی بودیم که دیوارهاش با گچ پوشیده شده بود.
گوشه اتاق بخاری المنتی سورمهای رنگی قرار داشت که تقریبا هیچ فایدهای نداشت.
وقتی مردی که پشت بهم ایستاده بود و با پنجره ور میرفت برگشت سمتم نتونستم اطرافم رو بیشتر بررسی کنم و خیلی سریع چشمام رو بستم.
_بیدار شدی!
صداش توی فضای خالی اتاقک اکو شد و لرزی به تنم انداخت.
_تولدت مبارک!
لحنش کنایهای بود و تمسخری که توی جملههاش به کار میبرد با طرز حرف زدن و تیکه انداختن همیشگیش تفاوت داشت.
انگار شخص دیگهای داشت باهام صحبت میکرد که به طرز فکرش اشنا نبودم و نمیدونستم منظورش از حرفهاش دقیقا چیه.
چشمام رو باز کردم و به سقف رنگ پریده و پر از ترک نگاه کردم و عدد 13 توی ذهنم تکرار شد.
یه خودم جرعت دادم تا نگاهش کنم.
توی اون کت کتون خاکستری از همیشه گنده تر بنظر میرسید و انبردست زرد رنگی لای انگشتاش داشت که به سختی میتونستم به این فکر نکنم که باهاش میخواد دونه به دونه دندونهام رو بکشه.
حالا حتی پشهای که دور لامپ کممصرف اویزون به سقف سیمانی پرواز میکرد هم از نظرم وسیلهای بود که میتونست باهاش عذابم بده.
اگر میگرفتش و به زور میکردش توی گوشم تا از صدای ویز ویز ازار دهندش کر بشم چی؟
انتظار این اتفاق رو داشتم.
تمام عمرم میدونستم که بلاخره توی چنین شرایطی قرار میگیرم.
از وقتی که بچه بودم و با همون سن کم متوجه شدم که چقدر زندگیم بی ارزشه و هیچوقت راه فراری ندارم متوجه شدم که بلاخره یه روزی توی این شرایط قرار میگیرم.
کنترل این اتفاق همیشه از دستم خارج بود.
احمق بودم که خیال میکردم روزی کسی میرسه تا نجاتم بده.
همیشه میدونستم اونقدر ضعیفم که تنهایی از پسش برنمیام.
اما حالا، مثل همیشه تنها بودم.
دندونام رو به هم فشردم و تلاش کردم از شدت انزجار و خشم عوق نزنم.
هرچند که چیزی توی معدم نبود که بخوام بالا بیارمش.
تلاش کردم نیم خیز بشم و سر جام بشینم اما نتونستم.
بدنم کرخت تر از این بود که بتونم کنترلش کنم.
نگاهم به سرنگ و شیشه خالی کنارم که خورد تازه متوجه شدم دلیل این ضعف و سستیم چیه.
احتمالا مورفین یا ارام بخش یا هر مواد و کوفت و زهرمار دیگهای.
اب دهنم رو قورت دادم و گوشه دیوار مچاله شدم.
_میخوا.. ی با هام چی کار کنی؟
دهنم به حدی خشک بود که نتونم درست صحبت کنم.
حالا که جلوم ایستاده بود مثل یه غول یا دیو میموند.
به لطف لامپی که بالای سرش قرار داشت نمیتونستم صورتش رو درست ببینم، چشمام اذیت میشد.
ابوهادی_کاری رو بکنم که بهخاطرش اجازه دادم به دنیا بیای.
به زور سر جام نشستم و پاهام رو بغل گرفتم.
هوا خیلی سرد بود و بدنم میلرزید.
دستام رو حس نمیکردم.
_به دنیا اومدن من به اجازه تو ربطی نداشت.
ابوهادی_معلومه که ربط داشت!
دستی به ریشهای جوگندومیش کشید و کمی ازم فاصله گرفت.
ابوهادی_میتونستم خیلی راحت وقتی تو شکم ننهت بودی بکشمت.
اما لیاقت مردن رو نداشتی.
توی حرومزاده باید طوری زندگی میکردی که هرلحظه ارزوی مردن رو داشته باشی.
بغضم رو قورت دادم و به حصیر کف زمین خیره شدم.
میتونستم به قتل رسیدنم رو به انواع روشهای مختلف روش تصور کنم.
اگر به ضرب چاقو کشته میشدم، خونم توی تار و پودش فرو میرفت و شاید از اون طریق میتونستن پیدام کنن؟
نه.
قطعا حصیر رو میسوزوند.
ای کاش خفم میکرد تا من هم چنگش میزدم و قسمتی از پوستش زیر ناخنهام میموند.
اصلا چرا میخواستم ردی ازش به جا بمونه؟
وقتی میمردم دیگه فایده ای نداشت.
_چرا من رو نمیکشی؟
پوزخندی زد و بهم خیره شد.
انگار سالها بود که انتظار این سوال رو از جانب من میکشید.
ابوهادی_چون تو برگ برنده منی.
از طریق تو میتونم به تموم چیزهایی که سالها براشون برنامه ریزی کرده بودم و اون مادر خیانتکار هرزهت خرابشون کرد برسم.
بعدشم از شر تو و اون پیرزن نحس گواد خلاص میشم.
2 695
#part441
به شدت تشنم بود و پاهام سر و کرخت شده و نمیتونستم به خوبی تکونشون بدم.
نیاز داشتم یک بطری پر اب بخورم و بعد از اون فقط بخوابم.
روی ماسه، زمین یا تخته سنگ، هیچ فرقی برام نداشت.
نیاز داشتم روز ها بیهوش باشم و مغزم کمی اروم بگیره.
لازم بود از این حال بد دور باشم اما نمیشد.
توی خواب، یا هربار که قرار بود بیدار شم بهم یاداوری میشد که چه دنیای کوچیک و کذاییای دارم.
اینکه تموم زندگیم چقدر عذاب کشیدم و تحقیر شدم.
هیچوقت طعم خوشی و خوشحالی رو بدون ترس از دست دادن چیزی حس نکردم.
همیشه بدبختی و فلاکت مثل یه سایه دنبالم بود و هیچ راه فراری نداشتم.
اینجا اخر خط بود.
توی همین فکرا بودم که احساس کردم دستی از پشت دور کمرم حلقه شد و من رو به سمت خودش کشید.
این حرکت انقدر ناگهانی و خارج از انتظار بود که حتی فرصت نکردم جیغ و داد کنم یا بتونم از خودم مقاومتی نشون بدم.
ترسناکترین قسمت ماجرا این بود که نمیدونستم چه کسی و یا چه موجودی من رو گرفته.
دهنم رو باز کردم تا داد بزنم که دستمال مرطوبی روی دهن و دماغم قرار گرفت.
از اونجایی که تازه بعد از چندین دقیقه دوی بدون وقفه ایستاده بودم و همچنان کمبود نفسم جبران نشده بود نتونستم جلوی خودم رو بگیرم تا نفس نکشم.
پس از اونجایی که میدونستم دستمالی که روی صورتم قرار گرفته اغشته به مایع بیهوش کنندست نفسی کشیدم.
نفسی که اسوده کننده ترین نفس چندوقت اخیر بود و باعث شد چشمام بسته شه و دیگه هیچی حس نکنم.
...
آراز؛
اسمون گرگ و میش، رفته رفته تیره تر میشد و صدای زوزه سگها به گوش میرسید.
سرد بود.
انقدر سرد که استخونام داشت یخ میزد و با اینحال مغزم فرمان نمیداد تا از روی زمین ماسهای بلند شم.
دندونام رو محکم به هم فشردم و به نخلزار خشکیده مقابل چشمم نگاه کردم.
حدود 45 دقیقه بود که کل این منطقه رو گشتم اما خبری از غزل نبود.
باد شدیدی میوزید که رد و پاش روی زمین رو از بین برده بود و هیچ ایدهای نداشتم که دقیقا کجا میتونست رفته باشه.
کل بدنم میلرزید و نمیدونستم به خاطر سرما بود یا استرسی که داشتم.
غزل گم شده و مقصر این موضوع من بودم.
انقدر احمق بودم که با خودم بیارمش اینجا و یا بعد از اون اتفاق و بیهوش شدنش نبرمش بیمارستان.
اگر حداقل توی شهر دچار حمله عصبی میشد خیالم راحت تر بود که جاش امنه و از پس خودش برمیاد.
اما اینجا..
اینجا هیچ فرقی با بیابون نداشت و اگر از جای بدی سر درمیورد معلوم نبود چه بلایی سرش میومد.
دستم رو توی جیبم فرو بردم و به اطرافم خیره شدم.
تا یک کیلومتریم وجود هیچ موجود زنده ای رو احساس نمیکردم و کم کم داشتم میترسیدم.
با اینکه اینترنت به درستی انتن نمیداد اما مپ نیاز به نت نداشت و تونستم خیلی سریع ماشین رو پیدا کنم.
توش نشستم و در رو بستم.
نفس عمیقی کشیدم و بخاری رو روشن کردم.
حالم به شدت بد بود و احساس گیجی داشتم.
کل امروز مثل یه خواب از جلوی چشمام گذشت.
اتفاقات این چندروز اخیر مثل کابوس میموند.
یه کابوس ترسناک!
به اهورا زنگ زدم و شماره ارشیا رو ازش گرفتم.
کمی دودل بودم که ایا لازمه این موضوع رو باهاش درمیون بزارم یا نه.
اب دهنم رو قورت دادم و سرم رو توی دستم گرفتم.
نمیدونستم باید چیکار کنم.
احساس گناهکار بودن داشتم.
مثل کسی که با ماشین یه نفر رو میزنه و فرار میکنه.
همش تقصیر من بود.
طولی نکشید که تماس وصل شد و صدای ارشیا توی گوشم پیچید.
ارشیا_بله!
کمی مکث کردم و بعد گفتم؛
_غزل فرار کرده.
ارشیا_یعنی چی غزل فرار کرده؟
تو کی هستی؟
_ارازم.
غزل با من بود که یهو انگار از چیزی ترسید و فرار کرد.
هرچی میگردم پیداش نمیکنم.
ارشیا_یعنی چی؟
چرا باید بترسه؟
کجایی الان؟
وقتی اسم منطقه رو گفتم چندثانیه سکوت کرد و بعد با حرص گفت؛
_بیا سمت خونم.
تماس رو قط کردم و چشمام رو بستم.
اصلا حوصله اون پسره عوضی رو نداشتم.
حالم از خودش و ریخت نحسش به هم میخورد.
بلاخره ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
خداروشکر دم در خونه خبری از موتور اهورا نبود.
اصلا حوصله اون یکی رو نداشتم.
یه تک به گوشی ارشیا زدم که بعد از چند ثانیه در با صدای تیکی باز شد.
نفس عمیقی کشیدم و پام رو توی حیاط گذاشتم.
