fa
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

رفتن به کانال در Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

نمایش بیشتر
2 841
مشترکین
-524 ساعت
-237 روز
-7630 روز
آرشیو پست ها
Repost from N/a
گپ#چت روم تمامی گرایش ها 🇮🇷⚠️ از وانیلا گرفته تا تی اس های هاتمون 🥵🇮🇷🔥 ❌ https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8 ⚽️ یه گپ مخصوص لزبین های خشن 🌈 🏀 گپی دارای بوچ های هات و بکن در رو 😳🍑 ⚽️ گپ بازی(جرعت و حقیقت،مافیا و..) 💦🎮 ❪ 𝗝𝗼𝗶𝗻 𝗟g𝗯𝘁𝗾 ❫ https://t.me/+X2KBi11SsKM0MmI8 🌒🌓🌔 🌔🌓🌒 ❪ 𝗝𝗼𝗶𝗻 𝗕d𝘀𝗺 ❫ گپ لیتلای ناز که اینجا می تونن لیتلی صحبت کنن گپ مخــصــوص همـه گرایـــش ها 🔞💦

Repost from N/a
میخوای بگی خبر نداری چی شده؟🤩 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 یه گپ برات اوردم که تو کل تلگرام مخصوصا گرایش های خاص ترکونده😡 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 کل لیتل های کیوت ددی های جذاب اینجا با پارتنرشون اشنا شدن ❤️ https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 جزو خانواده ال جی بی تی هستی نمی دونی کجا پارتنر پیدا کنی؟ 🐾🌹 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 پس برو این گپ(لزبین/گی) پارتنر جذاب خودتو پیدا کن😈🥀 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 تازه میتونی بری تو امتحان هات ازشون کمک بگیری😢🍭 https://t.me/+H5R5VBoPsr9hOTA0 دیگه چی میخوای؟ بدو برو تا از دست ندادییی👀🔪

Repost from N/a
❥𝙎𝙬𝙚𝙚𝙩 𝘿𝙚𝙣 🎀 ൃ🐇🍓౾──⋅•⋆•⋅──౾ ൃ🧸💦 به خونه‌ی بیبی‌ها و کیتن‌های هورنی خوش اومدی 😋❩ 🍑🔥 " اینجا همه لاس می‌زنن، همه کیوتن، همه آزاد 😈🐾 🩵🍓 " ددی و مامی‌تو پیدا کن، بازی کن و لذت ببر… 💒𓂃 https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk دنبال #بیبی_هات 🐰💦 هستی؟ یا دنبال #کیتن_شیطون 🎀😈؟ ★ بیا رل بزن، لاس کن، بخند و بریزیم روی هم 🤤💦 🏳️‍🌈 همه گرایش‌ها پذیرفته میشن ✨ 🎀 بازی، مدیا، ویسکال و جایزه 🍬 𓆩🐇𓆪 اینجا دنیای کیوت و هورنیه، جایی که هیچ قضاوتی نیست… https://t.me/+M88uefQvyWtlMWZk

Repost from N/a
💘 اینجا دنیای کوچولوها و بزرگتراست 💘 لطفاً خودتو معرفی کن و بذار vibe شیرینمون کامل شه 🌸 لیتلای بانمک آماده‌ن بغلت کنن 🧸�
💘 اینجا دنیای کوچولوها و بزرگتراست 💘 لطفاً خودتو معرفی کن و بذار vibe شیرینمون کامل شه 🌸 لیتلای بانمک آماده‌ن بغلت کنن 🧸🩷 هیچ قضاوتی نیست، فقط بازی، عشق و اعتماد ✨ https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh بیا تا بختت باز شه و لحظه‌هاتو شیرین کنیم 👅👁

Repost from N/a
🩸 گپ سلطه و تسلیم 🩸 https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh 🖤 جایی که تاریکی فرمان می‌دهد و زنجیرها اشتیاق را لمس می‌کنند… https://
🩸 گپ سلطه و تسلیم 🩸 https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh 🖤 جایی که تاریکی فرمان می‌دهد و زنجیرها اشتیاق را لمس می‌کنند… https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh 💀 قواعد روشن، لذت عمیق، تجربه‌ای فراتر از مرزهای معمول…🍿 https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh ⚡️🔥 ورود فقط برای شجاعان ⚡️🔥

#part430 _معلومه که ربطی نداره. تو قبل از اون موضوع هم مواد میزدی. ولی این یکی فرق میکنه، شاید بهت نسازه. درضمن سر اون جریان هم ناراحتی و حالت گرفته‌ست ممکنه کار اشتباهی بکنی. نیم نگاهی بهم انداخت و بسته رو از لای انگشتام خارج کرد. ارشیا_لازم نیست تو نگران من باشی. خودم حواسم به خودم هست. اگر نمیخواستی بزنی نشونش نمیدادی، حالا هم که لفظشو اوردی مجبوری تا تهش بری. چیزی نگفتم و نفس عمیقی کشیدم. _خیل خب. پس زنگ بزنم به رفیقم بریم سمت خونش. ارشیا_لازم نیست. خودم خونه دارم، میریم اونجا. مخالفتی نکردم و در سکوت به صفحه گوشیم خیره شدم. غیر از خبر دستگیری صدرا منتظر خبر دیگه‌ای هم بودم. میخواستم ببینم که ایا پلیس اون گلوله مو رو پیدا میکنه و برای تشخیص اینکه مال کیه میفرستنش ازمایش یا نه. من یا کاری رو نمیکردم، یا اگر میکردم همه رو پایین میکشیدم. به هرحال همه باید به سزای اعمالشون میرسیدن. همه باید میفهمیدن که با من نمیشه بازی کرد و سر به سرم گذاشت. ارشیا ماشین رو سر نبش پارک کرد و ازش پیاده شد. خودم دلیل این کارش رو میدونستم پس نپرسیدم چرا تا در خونه نرفته. به هرحال ما الان مجرم حساب میشدیم. دستام رو توی جیبم فرو بردم و به اسمون خیره شدم. صدای اسمس باعث شد نگاهم رو از ابرهای خاکستری و نیلی رنگ بگیرم و گوشیم رو از جیبم دربیارم. یه پیام از سمت تینا داشتم که میگفت قرص خورده و منتظر افتادن بچه‌ست. جوابش رو ندادم و اخمام رو توی هم کشیدم. امیدوار بودم که همه‌چیز حل بشه و کار به دکتر و بیمارستان نکشه. اصلا حوصله این چرندیات رو نداشتم و خود تینا به اندازه کافی ترسیده بود و دهنم رو سرویس کرده بود. پوفی کشیدم و پشت سر ارشیا وارد خونه شدم که صدای پارس سگی از جا پروندم. به سگ قهوه‌ای رنگی که گارد گرفته بود و بهم پارس میکرد خیره شدم. خوشبختانه به پایه فلزی منقل بسته شده بود و نمیتونست بیاد جلو و تیکه پارم کنه. ارشیا_دلار بشین. سگ خرخری کرد و درحالی که با نگاه تهاجمیش میپاییدم روی پاهاش نشست. پوزخندی زدم و درحالی که کمی به سگ نزدیک میشدم گفتم؛ _دلار؟ این نهایتا ریال باشه. ارشیا_هرچی باشه از اون گربه های لاغر مردنی و چندش تو بهتره. چیزی نگفتم که در خونه رو باز کرد و رفت تو. دلار از جاش بلند شد و دوباره پارس کرد که بهش نزدیک تر شدم. _خیلی بیچاره‌ست. مگه نه؟ پارس بلندتری بهم کرد که کمی عقب رفتم. _باشه ترسیدم. پشتم رو بهش کردم و بعد از رفتن به سمت در و در اوردن کفشام وارد خونه شدم. خونه ساده و شلخته‌ای بود، کاملا مناسب یه پسر مجرد. روی مبل نشستم و درحالی که اطرافم رو نگاه میکردم گفتم؛ _خونه خودته؟ ارشیا_اره. _از زشتیش مشخصه. ارشیا_هرچی باشه بهتر از خونه توعه که درواقع مکان مادرته. ابروهام رو بالا انداختم و درحالی که کلاهم رو برمیداشتم گفتم؛ _خبرا زود میپیچه. ارشیا_چی؟ _میگم اینجاهم مکان خوبیه. نیم نگاهی بهم کرد و بعد از خارج کردن هودیش از تنش روی مبل نشست. به بازوهای نسبتا پرش که با وجود رکابی مشکی توی تنش مشخص بودن خیره شدم. وقتی لباس میپوشید بهش نمیخورد چنین هیکلی داشته باشه و لاغر تر بنظر میرسید. دستش رو توی جیب شلوار لیش فرو برد و بسته کوچیک محتوی گیاه سبز رنگ رو ازش خارج کرد. ارشیا_پیپر داری؟ _نه. سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. نگاهش خنثی بود و نمیشد حس خاصی ازش دریافت کرد. احتمالا بهش نمیومد شبیه کسی باشه که پدرش به خواهرش تجاوز میکنه. ارشیا_تو چه کاسبی هستی که پیپر هم نداری؟ نیشخندی زدم و گفتم؛ _کاسبم، مصرف کننده که نیستم. خندید که دندون‌های ردیفش نمایان شد. اگر اشتباه نمیکردم تا چندوقت پیش ارتودنسی داشت، اما مثل اینکه حالا درش اورده بود. ارشیا_تو مصرف کننده نیستی؟ اگر فشارت بدن حداقل نیم کیلو شیره ازت میریزه بیرون. _اونقدر احمق نیستم که کمیکال بزنم و مغزم رو نابود کنم. ارشیا_اگر مغزی داشته باشی! این رو گفت و از روی مبل بلند شد و به سمت اتاق انتهای راهرو رفت و کمی بعد با یه بسته پیپر و کاغذی مثل مقوا ازش خارج شد. دوباره روی مبل نشست و از توی کیف پول روی میز اسکناس ده هزار تومنی ای خارج کرد و چند بوته از محتویات بسته رو توش گذاشت و مشغول خرد کردنش شد. نیم نگاهی به گوشیم انداختم و نفس عمیقی کشیدم. دروغ گفته بودم. اولین بار که کمیکال زدم حدودا 20 سالم بود. اونموقع هیچکس حتی اسمش رو هم نمیدونست. اتفاقا به خاطر همون تجربه بود که دیگه هیچوقت سمتش نرفتم. فرقی با مرگ نداشت. و حالا نمیدونستم که ایا اینکه ارشیا توی چنین شرایطی بخواد همچین چیزی مصرف کنه کار درستیه یا نه. حتی ممکن بود اثرش باعث بشه خودکشی کنه. به هرحال برام اهمیتی نداشت، اما ترجیح میدادم الان زنده بمونه!

#part429 توجهی بهش نکردم و درحالی که تمام تلاشم رو میکردم با چیزی برخورد نکنم و روی فرش‌ راه برم تا احیانا از جای جورابم روی زمین نتونن تشخیص بدن کیم به مبل نزدیک شدم. البته که هنوز علم به اون اندازه پیشرفت نکرده بود که بشه از جای جوراب کسی هویتش رو پیدا کرد، اما محکم کاری هیچ مشکلی به وجود نمیورد. کوسن رو از روی مبل برداشتم و نگاهی بهش انداختم. زیپ کیفم رو باز کردم و بعد از اون بسته 150 گرمی شیشه رو ازش خارج و توی کوسن جاساز کردم و کمی باهاش ور رفتم تا سطحش صاف بشه و برامدگی نداشته باشه. برای اعدام کردنش همینقدر کافی بود، اما محض اعتیاد بسته دیگه‌ای زیر مبل گذاشتم. به هرحال این مملکت پارتی بازی و رانت خواری زیاد داشت. نفس عمیقی کشیدم و به مبل دقیق شدم تا ببینم چیز مشکوکی به جا گذاشتم یا نه اما چیزی نبود. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. ارشیا در سکوت توی راهرو ایستاده بود و دست به سینه تماشام میکرد. سرفه ای کردم و درحالی که میرفتم سمتش دستکشم رو از دستم خارج کردم و انگشتام رو توی جیبم فرو بردم. تونستم دسته گره خورده مو رو ته جیبم پیدا کنم. کشیدمش بیرون و کنار گلدون انگشتام رو از هم باز کردم تا روی زمین بیوفته. ارشیا_تموم شد؟ سرم رو تکون دادم و به سمت در خروجی رفتم. از اونجایی که زیاد به اون دختره اعتماد نداشتم و رفتاراش کمی برام عجیب بود ترجیح دادم جای خارج شدن از در اصلی از دیوار بالا برم و توی کوچه پشتی بپرم. استرسم همچنان ادامه داشت و ارشیا هم به شدت مضطرب بنظر میرسید. همش میترسیدم این یه نقشه مشترک بین صابر و صدرا باشه تا من و ارشیارو گیر بندازن. دستم همچنان به خاطر دعوایی که چندساعت پیش کرده بودم زخمی بود و نمیتونستم به خوبی ازش استفاده کنم. قبل از من ارشیا از دیوار بالا رفت و نگاهی به اطرافش انداخت. فکر کنم میترسید من زودتر برم و قالش بزارم. تلاش کردم با یه دست از دیوار بالا برم اما اونقدری زور نداشتم. خیلی وقت بود که باشگاه نمیرفتم. ارشیا درحالی که دستاش رو توی جیبش کرده بود در سکوت به تلاش های بی‌فایدم نگاه میکرد. بلاخره انگار متوجه شد داریم وقت هدر میدیم چون کمی روی دیوار خم شد و دستش رو دراز کرد سمتم. با اخم نگاهش کردم که گفت؛ _نگرانت نیستم. فقط میترسم نقشمون رو خراب کنی. سرم رو تکون دادم و دستم رو توی دستش گذاشتم که تونستم گرمای پوستش رو حس کنم. طولی نکشید که خیلی سریع کشیدم بالا و دستشو از توی دستم بیرون کشید. به قیافش نمیخورد اما زورش شدیدا زیاد بود. بلاخره توی کوچه کناری پریدیم و سوار ماشین شدیم. قرار بود که فرد دیگه ای بعدا بیاد و اون ماشین رو ببره. با این نیسان وانت غیر مشکوک تر بنظر میرسیدیم. وقتی ارشیا ماشین رو روشن کرد و چند کوچه از خونه صدرا فاصله گرفتیم تازه تونستم نفس عمیقی بکشم. گوشی نوکیا توی داشبورد رو در اوردم و برای تنها شماره سیو شده عدد 117 رو که به معنی درست پیش رفتن نقشه بود فرستادم. به محض ارسال شدن پیام و گرفتن جواب چشمام رو بستم و به صندلی تکیه دادم. ارشیا_تموم شد؟ _اره. دیگه بقیه کارا با خوشونه. به محض اینکه برگردن خونه مامورها میریزن سرشون و موادها رو پیدا میکنن. اونوقت دیگه اسم اون مرتیکه حرومزاده رو نمیشنویم. ارشیا_پولمون رو کی میگیریم؟ _وقتی خبر دستگیر شدنش برسه. راستی، به جایی که دست نزدی؟ جوابم رو نداد که بهش نگاه کردم. _ارشیا؟ خیلی سریع برگشت سمتم و گفت؛ _نه به چیزی دست نزدم. تازه دستکش دستم بود. _به من دست زدی. نگاهش رو از جاده گرفت و پشت چراغ قرمز ترمز کرد. چندثانیه مکث کرد و بعد گفت؛ _تو رو زیاد دستمالی کردن، اثر انگشت من بینشون قابل تشخیص نیست. خندیدم و نگاهم رو ازش گرفتم. این موضوع درمورد هر پسری صدق میکرد راجب من درست نبود. دستم رو توی جیبم فرو بردم و بسته پلاستیکی کوچیکی خارج کردم و گرفتم جلوش‌. _میدونی این چیه‌؟ نگاهی بهش انداخت و خیلی سریع گفت؛ _گل. _نه. کمیکاله. ابروهاش بالا پرید و بهم خیره شد. ارشیا_کمیکال میزنی؟ _نه تاحالا نزدم. اولین بارمه‌. گفتم به مناسبت امشب بزنیم.. نگاهم رو چرخوندم و ادامه دادم؛ _که البته نزنیم بهتره. توی شرایط خوبی نیستی الان حالت بدتر میشه. پشیمون شدم. ارشیا_اتفاقا خیلی هم توی شرایط خوبیم. _نیستی. سر جریان بابات و غزل.. ارشیا_اون موضوع ربطی به این قضیه نداره.

#part428 چیزی نگفت و ور رفتن با کلت توی دستش رو دوباره از سر گرفت. میدونستم که اگر خوب حواسم رو جمع نکنم یه گندی بالا میاره پس تلاش کردم تا وظیفه هردومون رو خودم به عهده بگیرم و اجازه بدم افکارش باعث بشن دیوانه بشه. بلاخره بعد از چند دقیقه صدرا رو دیدم که به همراه یه زن و دو مرد دیگه از در خونه خارج شد. کلاهم رو کمی پایین کشیدم تا چهرم از زیرش مشخص نباشه و به ارشیا گوشزد کردم سرش رو پایین بندازه‌. همه به سمت سمند سورن مشکی رنگی که جلومون پارک شده بود رفتن تا سوارش بشن. زنی که کلاه سوییشرتش رو به جای شال روی سرش انداخته بود نگاهی بهم انداخت و دستش رو بالا برد و سرفه کوتاهی کرد. این به این معنی بود که میتونیم کارمون رو ادامه بدیم و بعد از رفتنشون وارد خونه بشیم. ماشین روشن شد و بعد از حرکت از کوچه بیرون رفت. نفس عمیقی کشیدم که ارشیا در ماشین رو باز کرد. _چیکار میکنی؟ ارشیا_خب رفتن دیگه. _یکم صبر کن. اگر بعد از پنج دقیقه دختره بهمون خبری نداد اونوقت کارمون رو شروع میکنیم. چیزی نگفت و پاکت سیگارش رو از توی جیبش خارج کرد. _ارشیا! برگشت سمتم و اخم بهم خیره شد. ارشیا_چه مرگته دیگه؟ اینکه قبول کردم توی این دزد و پلیس بازیاتون باشم دلیل نمیشه اجازه داشته باشی بهم دستور بدی! یبار دیگه بامن اینطور صحبت کنی دکورتو میارم پایین. دندونام رو به هم فشردم و سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم تا با عکس العمل نامتعارفم باعث نشم رم کنه و همه استراتژی‌هام رو به هم بزنه. به موقعش حساب این اقا زاده لوس خودخواه رو میزاشتم کف دستش. _خیل خب. حق باتوعه. اگر میخوای سیگار بکشی بشین تو ماشین. مطمئنم نمیخوای قیافه‌ت توی دوربینی چیزی ثبت شه و بعدا جای هردومون تنهایی جرم و بندازن گردنت. فقط به فکر امنیت خودتم. ارشیا_لازم نیست به فکر امنیت من باشی. همینم کم مونده توی بچه خوشگل نگران من باشی. _نگرانت نیستم. اگر توی این موضوع شریک نبودیم حتی سرتم میبریدن ککم نمیگزید. نگاه کلافه ای بهم انداخت و گفت؛ _خوبه. همینو میخوام. بلاخره بعد از هفت دقیقه در ماشین رو باز کردم و کلاه هودیم رو روی سرم انداختم. ارشیا هم همراه من از ماشین پیاده شد. به سمت صندوق رفتم و کیفم رو از توش خارج کردم. وظیفه ارشیا این بود که فقط اسلحه رو با خودش حمل کنه و بنظرم کاملا شخص نامناسبی برای این کار بود اما چاره دیگه‌ای نداشتم. فقط امیدوار بودم با کله شق بازیاش و ترس اینکه نکنه به کونش چشم داشته باشم کل زندگیم رو بر باد نده. در صندوق رو بستم و ماشین رو قفل کردم. تلاش کردم سرم رو پایین بندازم و تا حد امکان به اطرافم نگاه نکنم تا مبادا دوربین روشنی چهره‌م رو ثبت کنه. باز کردن در حیاط کار چندان سختی نبود و به راحتی با کلیدی که حتی مربوط به خود در هم نبود باز شد. هردو داخل شدیم و من بعد از نگاه زیرزیرکی و کوتاهی به اطراف در رو بستم. حیاط چیز قابل توجهی نداشت چون چراغ‌هاش خاموش بودن و کار معقول این بود که دست بهشون نزنیم تا کسی متوجه وجود ما توی خونه نشه. اینجا جای چندان دور از دسترس و شیک و پیکی نبود. یعنی به شخصه انتظار داشتم که چیز جذاب تری انتظارم رو بکشه اما همه جا کاملا معمولی بود و فرقی با خونه یه کارمند نداشت. بدون سروصدا به سمت در رفتیم و درحالی که اطرافم رو از نظر میگذروندم اجازه دادم ارشیا بازش کنه. بلاخره وارد خونه شدیم و در رو بستیم. ارشیا_از چیزی که فکرش رو میکردم راحت‌تر بود. این احمق چرا یه سگی در ضدسرقتی چیزی نزاشته برای خونه‌ش؟ حتی خونه بابای من که قیط هم نداره از اینجا امن تره. درحالی که دستم رو توی جیبم فرو می‌کردم تا دستکش‌های پلاستیکیم رو دربیارم گفتم؛ _تا اونجایی که من فهمیدم هیچ چیز خاصی اینجا نداره. نه موادی، نه طلا و پولی‌. صرفا جاییه که توش زندگی میکنه و میخوابه. چیزای دیگه‌ش رو دور از چشم نگه میداره. ارشیا_اره خب. منم اگر اشپزخونه داشتم قطعا غذاهام رو توی خونه‌م جاساز نمیکردم. فلش گوشیم رو روشن کردم و نگاهی به اطرافم انداختم. ارشیا_گاوصندوقی چیزی داره؟ _نه احمق. کی توی گاوصندوق مواد نگه میداره. باید یه جای خیلی معمولی و در دسترس جاسازشون کنیم که اگر پلیس گشت پیداشون کنه. ارشیا_خب بهترین گزینه همون گاوصندوقه، چون قطعا اولین جای دور از دسترسیه که پلیس میگرده. _نه. ممکنه بخواد چیزی برداره و متوجهشون بشه. توی بالشتی زیر مبلی جایی باید قایم کنیم. دستکشاتو بپوش به چیزی هم دست نزن. نور چراغ قوه رو روی وسایل انداختم و همه جارو برانداز کردم. _اگر با پلیس مواد مخدر تماس بگیریم قطعا سگی چیزی با خودشون میارن و بو رو تشخیص میده. من میگم توی کوسن مبل بزاریمشون که سال تا سال کسی تصمیم نمیگیره چک کنه ببینه توش چیه. ارشیا_هر غلطی که میخوای بکن.

#part427 اهورا؛ نیم نگاهی به اطرافم کردم و بعد ساعت مچیم رو از نظر گذروندم. 2:46 دقیقه شب. وقت زیادی نداشتیم و باید تا قبل از طلوع افتاب کارمون رو انجام میدادیم. ارشیا کاملا بیخیال درحالی که به صندلی تکیه داده بود با کلت توی دستش ور میرفت. _احمق مثلا با چند کیلو مواد مخدر نشستی تو ماشین. اون ماسماسک رو بیار پایین کسی نبینه مستقیم هردومون رو از اینجا بفرستن بالا دار. ارشیا_بنظرت بابام چرا باید همچین کارهایی در حق دختر زن سابقش انجام بده؟ پوفی کشیدم و دستم رو روی دستش گذاشتم و کشیدمش پایین تا مردی که داشت از کنار ماشین میگذشت متوجه اسلحه نشه. _تو هنوز به اون موضوع فکر میکنی؟ ارشیا_مگه میتونم فکر نکنم؟ _چیشد که مامانت طلاق گرفت از بابات؟ ارشیا_چه ربطی داره؟ _حتما ربط داره که میپرسم. ارشیا_ازدواج نکرده بودن که طلاق بگیره. صیغه‌ش بود. ابروم رو بالا انداختم که ادامه داد؛ _مامانم از بچگی یکی از فامیلاشون رو دوست داشت. و به خاطر یکسری دلایل مجبور شد با بابام باشه. بعد از اونم دوباره برگشت با همون. سرش رو پایین انداخت و گفت؛ _بابام خیلی مامانم رو دوست داشت. و همین هم یک جور خیانت بود. _چه جالب. میتونم مامانت رو ببینم؟ نگاه چپی بهم انداخت و با جدیت گفت؛ _چرا باید مامانم رو ببینی؟ _هنوز دست از این احمق بازیات برنداشتی؟ کاری ندارم که، همینجوری میخوام ببینم. چیزی نگفت و دستش رو توی جیبش فرو برد. برعکس انتظارم به جای گوشیش کیف پولش رو در اورد و عکس سه در چهاری ازش خارج کرد. ارشیا_اینجا 18 سالش بود. عکس رو از دستش گرفتم و به دختر توی عکس خیره شدم. چشمای درشت و ابروهای پری داشت و از زیر مقنعه میشد متوجه موهای فر قهوه‌ای رنگش شد. _چقدر شبیه غزله. ارشیا_از نزدیک خیلی بیشتر شبیهشه. _دلیل اینکه بابات غزل رو اذیت میکرده میتونه به خاطر نفرتش از بابای غزل باشه. اینکه به قول خودت مامانت بهش خیانت کرده. ولی دلیل اینکه میخواسته صیغش کنه قطعا این شباهت عجیب غزل و مامانت به همه. دندوناش رو روی هم فشرد و به عکس خیره شد. ارشیا_من باید چیکار کنم؟ _کاری که الان باید بکنی اینکه به اون موضوع فکر نکنی و حواست رو به کارت بدی. چون قطعا دلت نمیخواد با اینهمه مواد مخدر و اسلحه بگیرنت و غزل بعد از زندان افتادنت تنها بمونه. توجهی به حرفم نکرد و به کلت توی دستش خیره شد. ارشیا_هیچوقت فکرش رو نمیکردم یک همچین ادمی باشه و بخواد حتی فکر اینکارها رو کنه. احساس میکنم با یه ادم دیگه طرفم. _همه ادم‌ها اینطورن. اگر حتی یک هفته بتونی زیر نظر داشته باشیشون و بدونی چیکار میکنن متوجه میشی که زمین تا اسمون با چیزی که ازشون شناخته بودی فرق دارن. ارشیا_اگه افتادیم زندان چی؟ _اگر این بی صاحب رو بیاری پایین نمیوفتی زندان. سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد. حالش اصلا خوب بنظر نمیرسید. تاحالا اینطور ندیده بودمش. همیشه طوری نگاهت میکرد انگار ارث پدرش رو ازت طلبکاره. اما حالا.. کاملا مشخص بود چقدر داغونه. میدونستم که نباید با وجود چنین شرایطی میوردمش اینجا، اما مجبور بودم. اگر امشب کار رو تموم نمیکردیم هیچوقت دیگه فرصتش پیش نمیومد. همه چیز دقیقا سر جای خودش قرار داشت و برای امشب جور شده بود. ارشیا_اگر یه روزی من نباشم و واقعا بلایی سر غزل بیاره چی؟ مطمئنم عصبی میشه اگر بفهمه غزل این‌هارو برای من گفته. اصلا نباید میزاشتم بره پیش اون دختره. _مطمئن باش جاش پیش اراز حتی از کنار تو هم امن تره. حواسش بهش هست. ارشیا_رو هوا همچین حرفی میزنی. _رو هوا نمیزنم. مطمئنم

Gasoline Halsey.mp33.08 MB

photo content
+1

یه شب یاد میگیری که هیچ چیز و هیچکس به اندازه خودت مهم نیست و از اون به بعد دیگه دنیا جرعت نمیکنه باهات شوخی کنه.

خیلی درد دارم، چرا که خیلی فکر میکنم. خیلی فکر میکنم چون مغز دارم و مغز دارم چون ادمیزادم و صد البته هنوز زنده‌ام. حل مسئله راحت است، از اولین بلندی‌ای که ببینم خودم را پرت خواهم کرد و دیگر درد نخواهم داشت.

جهان برای من به طرز رقت‌انگیزی تنگ بنا شده. اشتباه نکنید، توهم خود بزرگ بینی ندارم و حتی کور هم نیستم که زمین به این بزرگی که به طرز نفرت‌انگیزی کش امده و همه جا رو اشغال کرده نبینم. موضوع این است که انگار بار چیزی روی دوشم سنگینی میکند. در خیابان که راه میروم فشردگی هوا را حس میکنم، انگار میخواهد در نقطه‌ای جمع شود و با مکشش دیواره‌های جهان را دور من تنگ کرده و نفسم را ببرد. ناگهان انگار سقف خانه‌هایی که هیچگاه در انها زندگی نکرده ام بر سرم میریزد و مغزم را کف زمین پخش میکند. ماشینی که هیچ‌گاه از ان من نبوده به دیوار کوبیده میشود و یا دوبرابر قیمتش خرج بر میدارد. اب گرفتن لانه مورچه‌ها تنم را میلرزاند، انگار که ملکه‌ای در ان دارم که نگرانش باشم. همه چیز این دنیا تلخ و نگران کننده‌ است. ای کاش درخت بعدی ای که با تبر سر زده میشود من نباشم‌.

Repost from N/a
🩸 گپ سلطه و تسلیم 🩸 https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh 🖤 جایی که تاریکی فرمان می‌دهد و زنجیرها اشتیاق را لمس می‌کنند… https://
🩸 گپ سلطه و تسلیم 🩸 https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh 🖤 جایی که تاریکی فرمان می‌دهد و زنجیرها اشتیاق را لمس می‌کنند… https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh 💀 قواعد روشن، لذت عمیق، تجربه‌ای فراتر از مرزهای معمول…🍿 https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh ⚡️🔥 ورود فقط برای شجاعان ⚡️🔥

Repost from N/a
🎀 دنیای تاریکیِ کیوت همینجاست 🎀 اینجا همه نقش‌ها جاشون امنه: Master, Daddy, Mommy, Mistress & Little 🖤🖤 https://t.me/+4xM
🎀 دنیای تاریکیِ کیوت همینجاست 🎀 اینجا همه نقش‌ها جاشون امنه: Master, Daddy, Mommy, Mistress & Little 🖤🖤 https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh با ورودت، کلی لیتل خوشگل میان به استقبالت 😍👶🏻 قانون ما فقط احترام و رضایته ✦ باقی‌ش همش فان و حال خوبه! https://t.me/+4xMpeJ_14DI0Y2Vh پس معطل نکن... جات اینجاست عزیزم 😘

در انزوای جهان تک افتاده‌ام بی انکه مستحق این شیدایی بی سرو ته باشم.

اما خیال نکنید که وقتی میگویم من یک بی همه‌چیز هستم اغراق میکنم و یا زر مفت میزنم. فقط من هستم و سایه من و قسمتی خالی از یک جهان تصنعی. اگر بنده مومنی بودم حداقل نماز میخواندم و قسمت خالی را به معبدی نورانی بدل میساختم. اگر هنرمندی بودم مینواختم و دیواره‌های پوشالی را به ساز خود میرقصاندم. اگر بنا بودم طرحی بی نقص را میتراشیدم و حتی اگر افسرده بودم بی هیچ‌کاری در ان گوشه نشسته و میگریسته‌م. اما من هیچ یک از این‌ها نیستم و کاری ندارم که بکنم.

خودت را نگاه کند که چه منزجر کننده‌ای و شب و روز را به اصراری چرند برای پیدا کردن معنی‌ای که هیچ‌‌گاه وجود نداشته میگذرانی. دنبال مکان یا ادم و یا جمله‌ای میگردی که به ان تعلق داشته باشی و جز هیچ، هیچ نمیابی. خودت را نگاه کن که اینه زورش می‌اید انعکاس ناچیز و منحوست را بازتاب کند. از همه دور افتاده و تنهایی، درست همانطور که لیاقتش را داشتی.

@el6hell چنل دیلیم برای تبادل نظر