ru
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Открыть в Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Больше
2 832
Подписчики
+424 часа
-97 дней
-4530 день
Архив постов
کاش حالا که کافرم، تو نمازم بودی. قضا میشدی، میخوردمت.

Repost from N/a
چنلای ال‌جی‌بی‌تی‌ای که شاید به کارتون بیان"🏳‍🌈 • @TransInfoCenter اگه دنبال اطلاعات راجب ترنسا و مستندای با زیرنویس فارسی و مصاحبه میگردید اینجا رو بهتون پیشنهاد میکنم • @esteeker1400 پک استیکر ال‌جی‌بی‌تی • @Eldread رمان های لزبین و گی ترسناک و جنایی این نویسنده رو از دست ندید! • @idlmovie اگه دنبال فیلم و سریال هستید کافیه اسمشو سرچ کنید • @mermaid415pary عکس و ویدیو از کاپلای ال‌جی‌بی‌تی • @lord_siah اگه دنبال رمانای جذابی که کرکتراش خیلی خفن باشن • @romanlgbtqi اگه رمانای پی‌دی‌اف شده میخوای • @armsh_chshmnt اگه دنبال رمانای لزبینی • @transexuall78 لیست روان پزشکان معتبر،فیلم عکس جراحی ترنس ها،دلنوشته،اخبار روز رنگین کمانی هاو.... • @Komaaaj کماج کانال مشاوره اقلیت جنسیتی LGBT • https://t.me/+NPk5-HXPIGUzYzQ0 چنل رلیابی LGBTQ • @lesbian_romans داستان دختر لزبینی که وقتی از ایران خارج میشه به یه خلافکار تبدیل میشه • @CRUSH_LGBT_chnl معرفی بی‌ال و جی‌ال و همینطور فیلمای ال‌جی‌بی‌تی • @fallen_between_the_cracks چنل یه‌ نان‌باینری که عاشق گربه‌هاست • @lezbian_Rainbow رمان و عکس و فیلمای ال‌جی‌بی‌تی -خودم خیلی عکس و ویدیوهاشو دوست دارم- • https://t.me/+EYKeWmqPG9VjMTY0 رمان هایی به نویسندگی یک ترنس • @llfreespiritsll اگه دنبال ویدیو lgbt و تکست مود میگردی اینجا رو پیشنهاد میکنم

Repost from N/a
چنلای ال‌جی‌بی‌تی‌ای که شاید به کارتون بیان"🏳‍🌈 • @TransInfoCenter اگه دنبال اطلاعات راجب ترنسا و مستندای با زیرنویس فارسی و مصاحبه میگردید اینجا رو بهتون پیشنهاد میکنم • @esteeker1400 پک استیکر ال‌جی‌بی‌تی • @Eldread رمان های لزبین و گی ترسناک و جنایی این نویسنده رو از دست ندید! • @idlmovie اگه دنبال فیلم و سریال هستید کافیه اسمشو سرچ کنید • @mermaid415pary عکس و ویدیو از کاپلای ال‌جی‌بی‌تی • @lord_siah اگه دنبال رمانای جذابی که کرکتراش خیلی خفن باشن • @romanlgbtqi اگه رمانای پی‌دی‌اف شده میخوای • @armsh_chshmnt اگه دنبال رمانای لزبینی • @transexuall78 لیست روان پزشکان معتبر،فیلم عکس جراحی ترنس ها،دلنوشته،اخبار روز رنگین کمانی هاو.... • @Komaaaj کماج کانال مشاوره اقلیت جنسیتی LGBT • @asensitivegirl چنل رلیابی LGBTQ • @lesbian_romans داستان زنی که عاشق وکیل خودش میشه"لزبین" • @CRUSH_LGBT_chnl معرفی بی‌ال و جی‌ال و همینطور فیلمای ال‌جی‌بی‌تی • @fallen_between_the_cracks چنل یه‌ نان‌باینری که عاشق گربه‌هاست • @lezbian_Rainbow رمان و عکس و فیلمای ال‌جی‌بی‌تی -خودم خیلی عکس و ویدیوهاشو دوست دارم- • @trans_romans رمان هایی به نویسندگی یک ترنس • @llfreespiritsll اگه دنبال ویدیو lgbt و تکست مود میگردی اینجا رو پیشنهاد میکنم

Repost from N/a
چنلای ال‌جی‌بی‌تی‌ای که شاید به کارتون بیان"🏳‍🌈 • @TransInfoCenter اگه دنبال اطلاعات راجب ترنسا و مستندای با زیرنویس فارسی و مصاحبه میگردید اینجا رو بهتون پیشنهاد میکنم • @TengokuAnime ادیت آرت پروف ست اخبار تم انیمه ای • @Eldread رمان های لزبین و گی ترسناک و جنایی این نویسنده رو از دست ندید! • @idlmovie اگه دنبال فیلم و سریال هستید کافیه اسمشو سرچ کنید • @mermaid415pary عکس و ویدیو از کاپلای ال‌جی‌بی‌تی • @lord_siah اگه دنبال رمانای جذابی که کرکتراش خیلی خفن باشن • @romanlgbtqi اگه رمانای پی‌دی‌اف شده میخوای • @armsh_chshmnt اگه دنبال رمانای لزبینی • @transexuall78 لیست روان پزشکان معتبر،فیلم عکس جراحی ترنس ها،دلنوشته،اخبار روز رنگین کمانی هاو.... • @Komaaaj کماج کانال مشاوره اقلیت جنسیتی LGBT • @asensitivegirl چنل رلیابی LGBTQ • @lesbian_romans داستان زنی که عاشق وکیل خودش میشه"لزبین" • @CRUSH_LGBT_chnl معرفی بی‌ال و جی‌ال و همینطور فیلمای ال‌جی‌بی‌تی • @fallen_between_the_cracks چنل یه‌ نان‌باینری که عاشق گربه‌هاست • @lezbian_Rainbow رمان و عکس و فیلمای ال‌جی‌بی‌تی -خودم خیلی عکس و ویدیوهاشو دوست دارم- • @trans_romans رمان هایی به نویسندگی یک ترنس • @llfreespiritsll اگه دنبال ویدیو lgbt و تکست مود میگردی اینجا رو پیشنهاد میکنم

photo content

#part30 خون، لخته شده بود و حالا رنگش به تیرگی میزد. بنظر میرسید اگر چند ساعت دیگه توی فضای ازاد بمونه تبدیل به یه بافت میشه و اونوقت ممکن بود یه موجود جهش یافته از توش بپره بیرون. اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم دستشوییم رو کنترل کنم. پسر بچه، همچنان روی زمین نشسته بود و با ریتم تیک تیک ساعت مثل کسانی که عزادار و سوگوارن جلو عقب میشد.. دورو برم اصلا شبیه یه اتاق معمولی نبود، تاریک بود و حتی نمیشد تشخیص داد که هنوز مثل ده دقیقه پیش وسط روزیم یا خورشید غروب کرده و برای همیشه رفته.. حتی صدای پرنده ها و گنجشک‌هایی که همیشه باعث کلافگیم میشدن خفه شده بود. این سکوت داشت روی مخم راه میرفت و اذیتم میکرد. صدای کولر یا پنکه هم نمیومد و با وجود اتیش کوچیکی که روشن بود هوا همچنان خنک به نظر میرسید. ابوهادی شش تا شمع کلفت سفید رنگ رو دور خودش و بچه چید و سفره پلاستیکی یکبار مصرفی رو روی زمین پهن کرد. استرسم هرلحظه شدت میگرفت و داشتم نگران میشدم چون تقرییا میدونستم که چیزای خوبی در انتظارم نیست. ابوهادی هیچکس رو توی مراسمای جنگیریش راه نمیداد.. حتی آنسه هیچوقت ندیده بودشون اما من یه تصویر های کوچیکی رو از پشت در اتاق شاهد شده بودم. ابوهادی مداد و کاغذی روی زمین گذاشت و یه تیغ زنگ زده کثیف از توی وسایلش خارج کرد و کنار مداد و کاغذ قرار داد. چون گشنم بود و ضعف کرده بودم نمیتونستم درست نفس بکشم. به هوای ازاد نیاز داشتم و البته یه دستشویی. اروم زمزمه کردم؛ _باید برم دستشویی. نگاه چپی بهم انداخت و دستش رو به عنوان علامت هیس روی لبای نازکش که زیر دسته ای از موهای سفید صورتش پنهان شده بودن گذاشت.. به پسر بچه ای که همچنان تکون میخورد و نور شمع به صورتش میتابید خیره شدم. سایه‌ش روی دیوار های عقبی اتاق افتاده بود و مدام تکون میخورد. ابوهادی ظرف دیگه ای رو از زیر میز خارج کرد که با دیدنش حس کردم میخوام بالا بیارم. توش پر بود از دل و روده گوسفند و خونابه. روده ها، به خاطر جنس چربی که داشتن خون رو روی خودشون نگه نمیداشتن و میشد ذرات و قطره های ریزی رو که بهشون چسبیده بود و قسمت های چربی خشک و خالی از خون رو به خوبی دید.. اگر پدربزرگ من، یا هرکس دیگه ای که قرار بود من توی خونش زندگی کنم شخصی به غیر از ابوهادی بود مطمئنا تا الان از خونه خودش پرتش کرده بودم بیرون و یا طوری باهاش رفتار میکردم که جرعت نکنه بهم چپ نگاه کنه. اما ابوهادی با همه ادمایی که تاحالا دیده بودم فرق داشت و برای من واقعا ترسناک بود. شاید واسه مردم محله، همسایه ها یا همه کسانی که میشناختنش ادم شریف و مومنی بود، اما هیچکس خبر نداشت که چقدر میتونست عوضی باشه.. فقط من اون روشو دیده بودم. نگاهم از چشم‌ها، روی لباش سر خورد که متوجه شدم داره چیزی رو با حرص و خیلی محکم، اما با صدای اروم زمزمه میکنه. اب دهنم رو قورت دادم و اخمام رو کشیدم تو هم. پسر بچه یهو از حرکت ایستاد و انگار سر جاش خشک شد. ابوهادی همچنان داشت از روی کتاب کوچیکی که توی دستش بود جملات عجیبی رو میخوند و تسبیح سبز رنگش رو توی دستش میفشرد. امیرعلی خر خری کرد و بدنش کمی تکون خورد. کمی خودم رو عقب تر کشیدم تا مثل روز اول به محض اینکه من رو دید به سمتم حمله ور نشه و اولین کسی نباشم که قصد کشتنش رو‌ میکنه.. میدونستم که چون خوابه، ابوهادی سعی میکنه جنی رو که توی وجودشه رو بیدار کنه و از طریق ارتباط گرفتن و حرف زدن باهاش بکشتش بیرون. با اینکه ترسیده بودم و یه حسی بهم میگفت بلند شم و برم پیش ابوهادی بشینم یه حسی وادارم میکرد بخوام از نزدیک چهرش رو ببینم.. امیرعلی شروع کرد به خر خر کردن و صورتش جمع شد. هرلحظه حس میکردم پوست نسبتا گندمیش درحال سفید تر شدنه و انگار بدنش داشت خشک میشد. هر لحظه سیخ تر مینشست و میتونستم رگ های ابی زیر پوستش رو ببینم.. سیب گلوش مدام بالا پایین میشد، انگار که در حال قورت دادن مایعی تموم نشدنی بود. صدای ابوهادی بالا رفت و با تحکم و حرص بیشتری کلمات عربی رو بیان کرد. اگر قیافه عجیب پسربچه من رو نترسونده بود، حالا حالت ابوهادی و صدای بلندش موقع خوندن کتاب عربی توی دستش داشتن وحشت زدم میکردن. انگار در اذای هر کلمه ای که میگفت انرژی زیادی از دست میداد و درد میکشید. رگ های شقیقه و گردنش منقبض شده بودن و میشد از زیر پوست لک دار و چروکیدش به خوبی دیدشون. صداش هر لحظه بلندتر میشد و با سرعت بیشتری کلمات رو ادا میکرد تا اینکه بلاخره خیلی سریع چشم های امیرعلی باز شدن. با دیدن مردمک سفیدرنگ چشماش حس کردم که قلبم فرو ریخت و خیلی سریع از روی زمین بلند شدم و رفتم سمت ابوها‌دی. پسربچه با لبخند گشادی بهم نگاه کرد و با چشمای سفیدش حرکتم رو دنبال کرد. از شدت ترس کم مونده بود گریم بگیره، تاحالا هیچوقت همچین صحنه ای رو ندیده بودم.

#part29 روی میز پایه کوتاهی که کنار شومینه اجری قرار داشت، پر شده بود از کاغذ. رفتم جلو تر که تونستم نوشته‌های روشون رو ببینم. پر بودن از جملات عربی و دعاهای مسخره ای که معلوم نبود تاحالا زندگی چند نفر رو به هم ریخته بودن. ابوهادی علاوه بر جنگیری، توی دعانویسی هم مهارت داشت. بچه تر که بودم پای زن‌ها و پیرزن‌های میانسالی که میخواستن واسه شوهر و خواهرشوهر و یا همسایه هاشون دعا بنویسن خیلی توی خونه باز شده بود. علاوه بر اون میتونستم دخترهایی رو ببینم که احتمالا برای دوست پسرشون و بستن بخت همدیگه دعا باز میکردن. ابوهادی کم کم این چیزارو کنار گذاشت و دیگه خودش رو درگیر چشم و هم چشمی زنا و مسخره بازیاشون نکرد. البته مخالفت آنسه با اینکه شوهرش با بقیه توی یه اتاق باشه و ندونه چیکار میکنن هم بی تاثیر نبود.. از یه مدتی به بعد ابوهادی فقط چیزهای خیلی سنگینی رو قبول کرد که توی زندگیمون تاثیرات خیلی بدی داشتن. نمیدونم دقیقا چیکار میکرد، اما دیگه خبری از طلسم عشق و برگردوندن معشوق و دعای خیر و برکت و باز شدن بخت نبود و پای یه چیز تاریک تر اومد وسط. آنسه طوری رفتار میکرد انگار که از هیچی اطلاع نداره و منم درست نمیدونستم چه اتفاقاتی توی خونه میوفته چون درگیر مشکلات مسخره خودم بودم.. همیشه دوست داشتم بدونم زندگی های معمولی چطورن، از اونایی که وقتی شبا میخوابی صدای پچ‌پچ نشنوی و صبحا با جیغ و فریاد ادم های جن زده و کثیف بیدار نشی. هیچ ایده ای ندارم که ینفر چرا باید دلش بخواد پای این چیزا به خونش باز بشه وقتی که هیچ سودی براش ندارن و حتی از طریقشون پولدار هم نمیشه! ابوهادی درحالی که میرفت کنار پرده‌ها گفت؛ _به چیزی دست نزن، زیادم نگاه نکن. چشم از کاغذهای سوخته و کهنه گرفتم‌. نگاهی به فضای بیرون انداخت و پرده هارو کشید. جنس پرده ها، از یه پارچه خیلی کلفت بود که وقتی کشیده میشدن جلوی خودت رو هم به زور میدیدی و تنها نوری که به اتاق تابیده میشد، فقط هاله ای قهوه ای روی دیوار های فرسوده و سوراخ سوراخ به جا میزاشت. صدای باز شدن چیزی رو شنیدم و وقتی دقت کردم دیدم ابوهادی رفته سمت یکی از کابینت هایی که روی زمین قرار داشت. نمیدونم چطور میتونست توی این تاریکی ببینه، شاید هم فقط همه چیز اتاق رو از حفظ بود. صدای کشیده شدن نوک کربنی کبریت با صفحه سنباده مانند اومد و بعد شعله ظریفی روشن شد. چندتا شمع خیلی بزرگ روشن کرد و گذاشتشون روی کابینت. میتونستم بوی پارافین اب شده و چوب سوخته شده کبریت رو حس کنم. اب دهنم رو قورت دادم و به دیوار چسبیدم. حالا مثل همیشه استرس گرفته بودم و قلبم تند تند خودش رو به سینم میکوبید. همیشه از ابوهادی میترسیدم چون هیچکاری ازش بعید نبود. میدونستم که روی دخترای جوون حساسه و همیشه به تاپ پوشیدن من توی خونه گیر میداد. علاوه بر اون مدت‌ها بود که حتی توی یه اتاق با آنسه نخوابیده بود و مطمئنا سالها دستش بهش نخورده بود. اگر شایعه خوابیدنش با جنا درست نبود، میتونست برای من خیلی خطرناک باشه.. میدونستم که افکارم واقعا مسخره‌ن و هیچکسی به نوه‌ش حتی اگر ناتنی باشه چشم نداره، اما همونطور که گفته بودم واقعا دیدن هیچ چیز از این مرد من رو متعجب نمیکرد. نه که بهم دست زده باشه یا بخواد کاری کنه اما رفتار های عجیبی ازش دیده بودم.. حالا اتاق روشن شده بود و میتونستم نور نارنجی رنگی رو که روی دیوار ها و وسایل افتاده بود رو ببینم. قامت بلند پیرمرد روبه روم، که چندان هم پیر و سالخورده بنظر نمیرسید و مطمئن بودم زورش کمتر از مردهای سی چهل ساله نیست جلوم حرکت کرد و رفت سمت تختی که بچه روش قرار داشت. اروم بلندش کرد و گذاشتش روی زمین. میتونستم صدای زمزمه های نامفهومش رو به خوبی بشنوم. با هر کلمه پچ پچ مانندی که میگفت، میتونستم صدای خر خر بچه رو که بلند تر میشد حس کنم. اب دهنم رو قورت دادم و بیشتر به دیوار چسبیدم. با اینکه دیگه گشنم نبود، اما احسای ضعف و سرگیجه میکردم. ابوهادی چیز عجیبی گفت و بچه رو گذاشت روی زمین که سیخ سر جاش نشست. دندونامو روی هم فشار دادم و سعی کردم استرسم رو کنترل کنم. حاضر بودم قسم بخورم بچه مثل مرده ها خوابیده بود. اما حالا طوری روی زمین نشسته بود که انگار یه مجسمه فلزی باشه.. ابوهادی روبه روی بچه روی زمین نشست و کلاه سفیدرنگ قلاب بافی شده‌ش رو گذاشت روی سرش. حس خیلی بدی داشتم و سعی میکردم پوست کنار ناخنم رو بکنم. دلم مثل مخلوط وایتکس و جوهرنمک و جوش شیرین پیچ میرفت و میجوشید.. حالا حس میکردم که کمی هم دستشویی دارم و ضعفم بیشتر شده بود. من هیچ چیزی از جنگیری و اینجور مراسما بلد نبودم و ابوهادی هم هیچوقت به من نیاز نداشت، ولی الان اینجا بودم و قطعا چیزای خوبی منتظرم نبود. ابوهادی دستش رو برد زیر میز پشت سرش و ظرف حاوی خون گوسفند رو از زیرش خارج کرد.

photo content
+1

photo content

تورو بیشتر از اغوش مادرت، خیالات من پرورش داده.
تورو بیشتر از اغوش مادرت، خیالات من پرورش داده.

کاش میشد دوباره در رحم مادرم باشم، بدون اینکه هیچگاه متولد شوم.

او از یک اشتباه شبانه متولد شد؛

Repost from N/a
چنلای ال‌جی‌بی‌تی‌ای که شاید به کارتون بیان"🏳‍🌈 • @TransInfoCenter اگه دنبال اطلاعات راجب ترنسا و مستندای با زیرنویس فارسی و مصاحبه میگردید اینجا رو بهتون پیشنهاد میکنم • @idlmovie اگه دنبال فیلم و سریال هستید کافیه اسمشو سرچ کنید • @mermaid415pary عکس و ویدیو از کاپلای ال‌جی‌بی‌تی • @lord_siah اگه دنبال رمانای جذابی که کرکتراش خیلی خفن باشن • @romanlgbtqi اگه رمانای پی‌دی‌اف شده میخوای • @armsh_chshmnt اگه دنبال رمانای لزبینی • @transexuall78 لیست روان پزشکان معتبر،فیلم عکس جراحی ترنس ها،دلنوشته،اخبار روز رنگین کمانی هاو.... • @asensitivegirl چنل رلیابی LGBTQ • @lesbian_romans داستان زنی که عاشق وکیل خودش میشه"لزبین" • @CRUSH_LGBT_chnl معرفی بی‌ال و جی‌ال و همینطور فیلمای ال‌جی‌بی‌تی • @fallen_between_the_cracks چنل یه‌ نان‌باینری که عاشق گربه‌هاست • @AnimeAFG اولین و بزرگترین مرجع انیمه مانگا مانهوا منهوا در افغانستان • @lezbian_Rainbow رمان و عکس و فیلمای ال‌جی‌بی‌تی -خودم خیلی عکس و ویدیوهاشو دوست دارم- • @Eldread رمانای لزبین ترسناک رازالود جنایی پلیسی، هات‌ترین کرکترای رمانو اینجا میتونی پیدا کنی •@llfreespiritsll اگه دنبال ویدیو lgbt و تکست مود میگردی اینجا رو پیشنهاد میکنم

Repost from N/a
چنلای ال‌جی‌بی‌تی‌ای که شاید به کارتون بیان"🏳‍🌈 • @TransInfoCenter اگه دنبال اطلاعات راجب ترنسا و مستندای با زیرنویس فارسی و مصاحبه میگردید اینجا رو بهتون پیشنهاد میکنم • @idlmovie اگه دنبال فیلم و سریال هستید کافیه اسمشو سرچ کنید • @mermaid415pary عکس و ویدیو از کاپلای ال‌جی‌بی‌تی • @lord_siah اگه دنبال رمانای جذابی که کرکتراش خیلی خفن باشن • @romanlgbtqi اگه رمانای پی‌دی‌اف شده میخوای • @armsh_chshmnt اگه دنبال رمانای لزبینی • @transexuall78 لیست روان پزشکان معتبر،فیلم عکس جراحی ترنس ها،دلنوشته،اخبار روز رنگین کمانی هاو.... • @asensitivegirl چنل رلیابی LGBTQ • @lesbian_romans داستان زنی که عاشق وکیل خودش میشه"لزبین" • @CRUSH_LGBT_chnl معرفی بی‌ال و جی‌ال و همینطور فیلمای ال‌جی‌بی‌تی • @fallen_between_the_cracks چنل یه‌ نان‌باینری که عاشق گربه‌هاست • @AnimeAFG اولین و بزرگترین مرجع انیمه مانگا مانهوا منهوا در افغانستان • @lezbian_Rainbow رمان و عکس و فیلمای ال‌جی‌بی‌تی -خودم خیلی عکس و ویدیوهاشو دوست دارم- • @Eldread رمانای لزبین ترسناک رازالود جنایی پلیسی، هات‌ترین کرکترای رمانو اینجا میتونی پیدا کنی

**

Repost from N/a
چنلای ال‌جی‌بی‌تی‌ای که شاید به کارتون بیان"🏳‍🌈 • @TransInfoCenter اگه دنبال اطلاعات راجب ترنسا و مستندای با زیرنویس فارسی و مصاحبه میگردید اینجا رو بهتون پیشنهاد میکنم • @idlmovie اگه دنبال فیلم و سریال هستید کافیه اسمشو سرچ کنید • @mermaid415pary عکس و ویدیو از کاپلای ال‌جی‌بی‌تی • @lord_siah اگه دنبال رمانای جذابی که کرکتراش خیلی خفن باشن • @romanlgbtqi اگه رمانای پی‌دی‌اف شده میخوای • @armsh_chshmnt اگه دنبال رمانای لزبینی • @transexuall78 لیست روان پزشکان معتبر،فیلم عکس جراحی ترنس ها،دلنوشته،اخبار روز رنگین کمانی هاو.... • @lesbian_romans داستان زنی که عاشق وکیل خودش میشه"لزبین" • @CRUSH_LGBT_chnl چنل رلیابی ال‌جی‌بی‌تی • @fallen_between_the_cracks چنل یه‌ نان‌باینری • @AnimeAFG یکی از بزرگترین مرجع‌های انیمه مانگا مانهوا منهوا آرشیو وان پیس و جوجوتسو کایسن • @lezbian_Rainbow رمان و عکس و فیلمای ال‌جی‌بی‌تی -خودم خیلی عکس و ویدیوهاشو دوست دارم- • @Eldread این چنل واقعا معرفی نمیخواد انقدر که رماناش خفنه و مورد علاقمه هم لزبین و هم گی جنایی و ترسناک و طنز و همه چیز تقریبا تو چنلش هست

چنل vip, پارت 75. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipad
چنل vip, پارت 75. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipadmind

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/Elahenashenas/104021 سنگین بود ... ۱۰ دقیقه سکوت ...

چشمام رو که برای فکر کردن بهت میبندم، پشت پلکم یه دریای مواج تپنده از تریاق تبسم به ساحل میرسه.

#part28 سینک که پر از اب شد شیر رو بستم و به انعکاس نور موج دار روی دیوار خیره شدم. اب دهنم رو قورت دادم که نگاهم به کبوتری که روی کولر توی تراس نشسته بود خورد. همیشه از پرنده ها متنفر بودم، هیچوقت باهاشون ارتباط نمیگرفتم. بنظرم موجودات شیطانی‌ای بودن.. نمیدونم چرا از شدت حرص و ناراحتی احساس گرما میکردم. شالم رو گذاشتم روی اپن و به اب توی سینک خیره شدم. خیلی سریع سرم رو بردم توش که سرما به پوست سر و گردنم هجوم اورد و باعث شد برای یه لحظه اتیشی که انگار توی وجودم شعله ور بود خاموش بشه.. سرمو خیلی سریع بیرون اوردم و نفس عمیقی کشیدم. اب موهام روی گردنم لیز خورد و بعد رفت توی لباسم. موهامو از جلوی صورتم زدم کنار که با شنیدن صدای آنسه از جا پریدم. آنسه_خدا لعنتت کنه دختر همه جارو خیس کردی. باز دوباره دیوانه شدی؟ نگاهی به دوغ بزرگ توی دستش انداختم و درحالی که شالم رو از روی اپن برمیداشتم توی دلم گفتم اگه دوروز دیگه تو و شوهرتو تحمل کنم دیوانه میشم.. بعد از ناهار ابوهادی پدربزرگ پرحرف بچه رو راهی کرد توی اتاق کنار اشپزخونه تا بخوابه و بهش تاکید کرد که زمان جنگیری هرصدایی شنید ازش خارج نشه.. البته منم بودم همینکارو میکردم، انقدر پر حرف و سرتق بود که راجع به همه چیز سوال میکرد و میخواست از تموم سوراخ سنبه هامون سر دربیاره. وسط جنگیری یهو انگشت میکرد تو کونمون میگفت چرا پشماتونو واسه مراسم نزدید. ابوهادی در اتاق رو قفل کرد و به آنسه اشاره کرد که بره توی اتاقش. میتونستم بفهمم که دلش نمیخواد بره سر جنگیری و آنسه رو با یه مرد غریبه توی خونه تنها بزاره. به هرحال همه کسی که باهاش زندگی میکردن رو خیلی خوب میشناختن.. البته اگر پادرمیونی ابوهادی نبود، کل اهواز شناخته بودنش.. بعد از جمع کردن سفره ناهار و شستن ظرفایی که خودم حتی توشون یک دونه برنج هم نخورده بودم به دستور پدربزرگ عزیز و عوضی ناتنیم امیرعلی رو که روی مبل خوابیده بود بلند کردم. ابوهادی تاکید کرده بود از خواب بیدارش نکنم مگه نه دوتا درکونی بهش میزدم و پرتش میکردم سمت اتاق. به چه درجه ای رسیده بودم که باید کوزتی یه بچه به این بیریختی رو میکردم. تازه با این اوصاف ابوهادی فکر میکرد من یه کارایی باهاش میکنم. پشت در اتاق ایستادم و به زور بچه رو توی دستم جابه جا کردم و در زدم. حواسم بود که تا جایی که میتونم از خودم دور نگهش دارم. اگه دست خودم بود از پاهاش میگرفتمش تا سرش نزدیکم نباشه. چند ثانیه صبر کردم اما هیچ صدایی شنیده نشد. اگر خودم ندیده بودم وارد اتاق بشه فکر میکردم اون تو نیست. بعد از چند ثانیه در باز شد. اتاق بوی خیلی گندی میداد، مثل بوی یه‌ گیاه سوخته شده‌ که البته بی شباهت به بوی پلاستک و یا جگر گوسفند نبود. فضای داخلش پر از پنجره بود و تنها قسمت خونه که پنجره های گرون و دوجداره داشت همین اتاق بود. مگه نه یکی از توی کوچه پشت پنجره اتاق من میگوزید صداش طوری میومد داخل که انگار خودم گوزیدم. روی دیوار های سمت راست دوتا پنجره بزرگ میله دار قرار داشت که معمولا با پرده های تیره رنگی که از سقف اویزون بود پوشیده میشدن. روبه روی من و زیر دیواری که پر از دعا و قاب عکس قدیمی بود یه شومینه قرار داشت که الان، توی اوج تابستون روشن بود.. سمت چپ اتاق یه تخت فلزی با یه تخته چوب بدون تشک وجود داشت که معمولا روش پتو پهن میشد اما الان خبری از هیچ چیز نرمی نبود. اتاق پر بود از کشو های چوبی که روی هم تلنبار شده بودن و توشون پر بود از چیزهای عجیب غریب که حتی عقل جن هم بهشون نمیرسید. یه یخچال کرمی قدیمی کوچیک کنار در وجود داشت که حتی دلم نمیخواست بدونم چی توش نگهداری میشه! احتمالا لاشه حیوانات مرده و ابوهادیم قطعا توشو پر کرده بود از تن ماهی و کنسرو لوبیا! نمیدونستم چطور دلش میگرفت ازشون بخوره.. وسایل دیگه توی اتاق یه پیکنیک زرشکی، یه بخاری المنتی و یه موکت کهنه سبز رنگ بودن. اینه قدی ای که بالای تخت سمت دیوار مجاور تعویه شده بود با یه پارچه مشکی که احتمالا یکی از چادرهای قدیمی آنسه بود پوشیده شده بود. از اخرین باری که اومده بودم اینجا هیچ چیز تغییر نکرده بود و هنوز همون حس ترس رو بهش داشتم. اصلا دلم نمیخواست توی مراسم امروز باشم، چون گشنه بودم و اخرین چیزی که میخواستم نگاه کردن به یک همچین چیزی بود. ابوهادی به تخت اشاره کرد و گفت که بچه رو بزارم روش. از خدا خواسته کاری که گفت رو انجام دادم و انقدر عجله ای اینکارو کردم که سرش کمی محکم به چوب پوسیده تخت که اثار کپک روش خودنمایی میکرد برخورد کرد. انتظار داشتم بیدار شه و بهم حمله کنه اما کوچکترین حرکتیم نکرد. برگشتم سمت ابوهادی و با شک گفتم؛ _خواب اور خورده؟ سرش رو تکون داد و رفت سمت تخت. باید حدس میزدم، واسه همینم آنسه رو فرستاد بره دوغ بخره. اب دهنم رو قورت دادم و دوباره به فضای اطرافم خیره شدم.